مصاحبه و خاطرات
تاج الملوك
داناترين سياستمدار
دربار دو پهلوی

            

ورجه ورجه خنده دار هيتلر در ديدار با همسر رضا شاه و دو دخترش: شمس و اشرف

استالين دركاخ مرمر توی چشم من (تاج الملوك) و پسرم محمدرضا نگاه كرد و گفت: بهترين كار آنست كه خودتان سلطنت را لغو كنيد، اگر هم نكنيد مردم اين بساط را جمع خواهند كرد!

درجريان كنفرانس تهران، چرچيل و روزولت بشكل توهين آميزی به دربار نيآمدند و با محمد رضا ملاقات نكردند، بلكه او را احضار كردند، اما استالين آمد و با ما عصرانه خورد، گرچه حرف‌هايش را هم صريح گفت. توهين چرچيل و روزولت دردناك تر از حرف‌های استالين بود.

استالين وقتی تابلوی كمال الملك را دركاخ مرمر ديد گفت: اين چه خودخواهی است كه اين تابلو را زينت خانه خودتان كرده ايد؟ ببريد بگذاريد در موزه كه مردم ببينند.

 

دراين 27 سال، كتاب خاطرات بسيار منتشر شده است. از هر سو و با هر عينكی به حوادث ايران نگاه شده است. در ميان كتاب‌های خاطرات كه بسيار كم درباره آن تبليغ و حتی صحبت شده، "خاطرات ملكه پهلوی- همسر رضاشاه و مادر محمد رضا" ست. سه تن، در نوبت‌های مختلف كه تاج الملوك حال و روز ديدار و گفتگو داشته با او مصاحبه كرده اند: دكترمليحه خسروداد، تورج انصاری و مهندس محمود علی باتمانقليچ.

اين مجموعه گفتگو، همراه با تعدادی عكس، در 479 صفحه و از سوی بنياد تاريخ شفاهی ايران منتشر شده است. بقايای خانواده پهلوی و نزديكان و كارگزاران دربار آنها، اين خاطرات را خوانده و با سكوت از كنار آن عبور كرده اند. جنجال نكرده اند تا بلكه موجبات فروش و خواندن وسيع آن را باعث نشوند. در جمهوری اسلامی نيز، پيرامون اين خاطرات جنجال نكرده اند، زيرا فصل‌هائی از آن به سود روحانيت درحاكميت نيست، بويژه روش و منش ديكتاتوری  رضاشاه. در واقع، بيم داشته اند مردم امثال لاجوردی و مرتضوی و دهها تن امثال آنها را با "درگاهی‌ها"، "پزشك احمدی‌ها"، "عباس شش انگشتی‌ها" و... مقايسه كنند و به همان نتيجه‌ای كه بايد برسد، خواه نا خواه برسند!

تاج الملوك سخنی عليه رضاشاه و پسرش محمد رضا نگفته، اما در مرور خاطرات خود، گاه با صراحتی توام با صداقت نكاتی را بر زبان آورده است؛ كه نبايد باب طبع اهل پهلوی اول و دوم باشد! و ايراد خاطرات او از نگاه اهل پهلوی و اهل جمهوری اسلامی همين است!

نكته بسيار جالبی كه دراين خاطرات وجود دارد و خيلی زود به ذهن خطور می‌كند، نقش تعيين كننده تاج الملوك در دوران رضا شاه و حتی دو دهه اول سلطنت محمدرضا شاه است. تسلط او به امور سياسی اين دو دوران، امكان وی برای صحت كردن به سه زبان(برخلاف رضا شاه كه فارسی را هم كامل نمی دانسته) و سلسله دلائل ديگری كه درهمين خاطرات مشهود است، نشان می‌دهد كه او در پشت بسياری از تصميمات مهم سياسی دوران رضاشاه و حتی سالهای پرحادثه سلطنت محمدرضا پسرش بوده، اما تظاهر بيرونی نداشته است. از جمله ديدارهای سياسی او با هيتلر، استالين، پيشه وری و...

با تمام كارگزاران نظامی و غيرنظامی اين دو دوره از نزديك آشنا و در تعيين سرنوشت و پست و مقام آنها تاثير گذار بوده است، از جمله قوام السلطنته كه هر جا گير می‌كرده به تاج الملوك مراجعه می‌كرده است، مصدق، هويدا و...

موسيقی ايران را نه تنها می‌شناخته، بلكه خود نيز دو ساز ايرانی می‌زده است، ادبيات ايران را می‌شناخته، اما به زبان تركی شعر می‌سروده است.

بنا داريم بخش‌هائی از خاطرات او كه شكل مصاحبه دارد را بتدريج در پيك هفته منتشر كنيم. شايد بدنبال آن، بخش‌هائی از خاطرات اشرف پهلوی را هم منتشر كرديم. نه به اين دليل كه گفته‌های او ارزش و اعتباری در خور خاطرات مادرش دارد، بلكه با هدف مقايسه: مادری زيرك، سياستمدار و دانا، دختری جاه طلب، كم سواد و‌بی‌رحم.

بخش اول گزيده‌های خاطرات تاج الملوك را با فصل مربوط به گرايش رضاشاه به هيتلر آغاز می‌كنيم و ماموريت تاج الملوك در سفر به آلمان هيتلری و ملاقات با پيشوا. اين فصل از آن نظر مهم است كه ريشه دليل تصميم قطعی انگليس به تبعيد رضا شاه و نزديكی رضاشاه به نازی‌ها در سالهای جنگ دوم جهانی را نشان ميدهد. در ادامه همين فصل از خاطرات تاج الملوك ديدار استالين با خانواده پهلوی در كاخ مرمر را می‌خوانيد. اين بخش از خاطرات تاج الملوك از صفحه 95 آغاز و در صفحه 104 پايان می‌يابد. ما هيچگونه دخل و تصرفی در جملات نكرده ايم و آنچه می‌خوانيد دقيقا مطابقت دارد با صفحاتی كه دربالا ذكر كرديم.

 

... ديدار با هيتلر

هيتلردردنيا محبوبيت زيادی داشت ودرايران هم خيلی مورد توجه واحترام مردم بود.

هيتلرايرانی‌ها را ازنژاد آريايی می‌دانست وچون آلمانی‌ها هم از همين نژاد بودند لذا به ايران علاقمند بود ودردوران حكومت خود تا آنجا كه توانست به ايران كمك كرد.

"رضا" هم كه ازدخالت‌های انگلستان درامورايران به تنگ آمده بود به طرف آلمانی‌ها گرايش وعلاقه پيدا كرد وطی چند سال روابط ايران وآلمان خيلی صميمانه شد.

آلمانی‌ها درامورساختمان راه‌ها وجاده‌های ايران فعاليت می‌كردند و درساختن راه آهن، بنادر و سيلوها و كارخانجات به ايران كمك رساندند.

آلمانی‌ها درايران خيلی كارهای بزرگ كردند، كه بعضی از آنها هنوز مثل راه آهن سراسری بعد ازنيم قرن مورد استفاده ايرانيان قراردارند.

ايستگاهای راه آهن درتهران وتبريز و اهواز و امثالهم. خط آهن سراسری. پل ورسك، پل‌های راه آهن درمناطق صعب العبور، فرودگاه، كارخانه مونتاژ هواپيما، كارخانه شكرسفيد، كارخانه ذوب آهن كرج، سيلوهای گندم، كارخانجات آرد و خيلی تاسيسات كه حالا يادم نيست نام ببرم.

من يادم هست مردم تهران آنقدر به هيتلرعلاقه داشتند كه درميدان توپخانه جمع می‌شدند تا از راديو سخنرانی‌های هيتلررا گوش كنند.

درآن موقع اكثرمردم راديو نداشتند، ايستگاه راديو درخيابان بيسيم پهلوی )سيد خندان( تاسيس شده و روزی يك ساعت برنامه راديويی زنده پخش می‌كرد. از بيسيم پهلوی ) سيد خندان( به ميدان توپخانه يك خط كابل كشيده بودند و درميدان توپخانه چند بلندگو گذاشته بودند تا مردم اخبارراديو را بشنوند.

مردم هروقت خبرپيروزی قوای هيتلررا می‌شنيدند ازته دل برای آلمانی‌ها هورا می‌كشيدند. حتی بعضی‌ها آنقدر تعصب داشتند كه برای قوای آلمان گوسفند قربانی می‌كردند.

 

آلمانی‌ها عاشق چشم وابروی مشكی ايرانی‌ها نبودند ومحض خاطر صواب بردن دركاراحداث راه آهن سراسری به ايران كمك نكردند! آلمانی‌ها با تمام قوا رضا شاه را درساختن راه آهن سراسری كمك كردند تا خليح فارس را به جنوب اتحاد شوروی متصل كرده و قوای خود را ازطريق خاك ايران به جنوب اتحاد شوروی برسانند.

اما همين راه آهن كه با كمك آلمان‌ها ساخته شد بلای جان خود آنها شد و متفقين با اشغال ايران كمك‌های وسيع نظامی به نيروهای شوروی كه در محاصره آلمان بودند رسانده و وضعيت جنگ را به نفع خود عوض كردند. راه آهن سراسری كه قرار بود مورد استفاده نيروهای آلمانی قراربگيرد برعليه آنها به كارگرفته شد وسرنوشت جنگ را عوض كرد.

عوض شدن سرنوشت جنگ سرنوشت رضا شاه را هم عوض كرد و او از تخت طاووس پائين آورد و به تبعيد فرستاد.

 

ملاقات با هيتلر

يك عده جوانان تهران هم به سبك جوانان هيتلری سرخود را می‌تراشيدند ودرخيابان‌ها به هم سلام هيتلری می‌دادند!

موقعی كه ما به ملاقات هيتلررفتيم آقای محتشم السلطنه اسفندياری هم حضورداشت. هيتلربا من واشرف وشمس دست داد وازمن حال واحوال رضا را پرسيد. از طرف سفارت ايران يك مرد جوان به عنوان ديلماج حضورداشت كه مطالب هيتلررا برای ما وحرف‌های ما را برای هيتلرترجمه می‌كرد. اگراشتباه نكنم اين مرد جوان جمالزاده پسرسيد جمال واعظ اصفهانی بود كه بعدها نويسنده معروفی شد.

ما برای هيتلرچند هديه برده بوديم كه عبارت بود ازدو قطعه قالی نفيس ايرانی ومقداری پسته رفسنجان.

حاج محتشم السطنه اسفندياری قالی‌ها را درجلوی پای هيتلربازكرد وشروع به توضيح كرد.

هيتلرخيلی ازنقش قالی‌ها وبافت ورنگ آنها خوشش آمد. روی يك قالی كه درتبريزبافته شده بود عكس خود هيتلربود. روی قالی ديگرهم علامت آلمان را كه عبارت ازصليب شكسته بود نقش كرده بودند.

ازمطالب هيتلردستگيرمان شد كه باورش نمی شود اين تصاويرظريف را با دست بافته باشند.

هيتلرهم متقابلا سه قطعه عكس خود را امضاء كرد وبه من ودخترانم داد.

ديلماج سفارت گفت: " آقای هيتلرمی گويند متاسفانه پيشوای آلمان مثل شاه ايران ثروتمند نيست ونمی تواند متقابلا هديه گرانقيمت به ما بدهد وازاين بابت معذرت می‌خواهند!"

من اين ملاقات را هيچوفت فراموش نكردم وبه درخواست رضا ده‌ها بار ريزمطالب آنرا برايش تعريف كردم.

هيتلرموقع حرف زدن آرام نمی گرفت، يا دورخودش می‌پيچيد و يا به اين طرف وآن طرف اطاق می‌رفت وحرف می‌زد. درموقع حرف زدن هم مرتبا پلك چشمانش را بهم می‌زد ودندانهايش را روی هم فشارمی داد. دستهايش را پشت كمرمی برد وناگهان جلومی آورد وناگهان بالا می‌برد و در هوا تكان می‌داد. درعين حال روی پنجه‌های پا هم بلند می‌شد. درست مثل اين بود كه زيرپايش آتش روشن است و نمی تواند آرام بگيرد. موقع حرف زدن هم با آنكه ما درنزديكش بوديم با صدای بلند صحبت می‌كرد. ازرضا خيلی تعريف كرد وگفت زندگی او را می‌داند و از اينكه يك نظامی قدرت را درايران به دست دارد خوشحال است.

رضا ازاين قسمت خيلی خوشش می‌آمد و من هر وقت به اين قسمت ازملاقات خودم با هيتلرمی رسيدم بايد آنرا چند بارتكرارمی كردم.

 

ملاقات با استالين

ازبازی تقديربا استالين كه دشمن هيتلربود هم ملاقات داشته ام. موقعی كه رضا ازايران خارج شده ومحمدرضا به سلطنت رسيده بود، درتهران يك كنفرانس سران متفقين برگزارشد ورئيس جمهوری آمريكا، نخست وزير انگلستان ورهبراتحاد شوروی به تهران آمدند.

هيتلردچاربيماری روانی بوده است. اين مرد ديوانه با روشن كردن آتش جنگ جهانی دوم ميليونها انسان را به كام مرگ كشاند و فقط 22 ميليون نفرازمردم روسيه قربانی اميال شيطانی او شدند و جان خود را ازدست دادند.

درآن موقع محمد رضا جوان بود وانگليسی‌ها وآمريكائی‌ها هم چون ايران را اشغال كرده بودند خود را حاكم ايران می‌ديدند وحاضرنشدند به ديدن محمدرضا بيايند، بلكه محمدرضا را واداركردند تا به ديدن رئيس جمهوری آمريكا ونخست وزيرانگلستان برود. اما مرحوم"يوسف استالين" شخصا به كاخ سعد آباد آمد وبا شاه جوان ايران ومن كه مادرش بودم ودختران وسايرفرزندان رضا ملاقات كرد وعصرانه خورد.

خوب. شما می‌دانيد كه استالين رهبراتحاد شوروی، يعنی بزرگترين كشور جهان، بود. استالين كه درشوروی و درهمه دنيا به او " مرد آهنين" می‌گفتند نقش اول را درپيروزی متفقين وشكست حكومت آلمان داشت. درحقيقت اگر مديريت " استالين" نبود جنگ به نفع هيتلر تمام می‌شد.

استالين ومردم شوروی ازخودگذشتگی فوق العاده‌ای كردند و بيشتراز27 ميليون نفركشته دادند تا هيتلررا واداربه شكست كردند.

استالين درموقع صرف عصرانه به ما گفت كه اسم اصلی او "يوسف يوسف زاده" وازاهالی گرجستان واصلا ايرانی است. محمد رضا ازاين حرف استالين به وجد آمد واظهارخوشحالی كرد كه استالين اصالتا ايران می‌باشد.

به نظرمن استالين شبيه كشاورزهای قلچماق وقوی هيكل روستايی بود. به دستهايش نگاه كردم ديدم خيلی قوی ودارای انگشتان زمخت وگوشت آلود است.

مداوم پيپ می‌كشيد وهر دو سه جمله‌ای كه می‌گفت ويا می‌شنيد با صدای بلند می‌خنديد.

درخلال صحبت‌هايش اصلا اسمی از رضا نيآورد، فقط ازمحمد رضا پرسيد كه دركجا‌ها درس خوانده است؟

محمدرضا برايش توضيح داد كه درسوئيس بوده است. استالين گفت كه در يك مدرسه مذهبی درگرجستان درس خوانده ولی بعدا ازمدرسه مذهبی فرار كرده و تحصيل را هم رها كرده است!

اوهمچنين به محمدرضا گفت كه يك فرزند هم سن وسال او دارد كه تحت اسارت آلمانی‌ها است. ما خيلی تعجب كرديم كه فرزند استالين كبير به اسارت درآمده است.

استالين كه متوجه تعجب ما شده بود گفت همه فرزندان شوروی به مثابه فرزندان اوهستند و يك رهبر نمی تواند وقتی فرزندان ديگرهموطنانش در جنگ كشته می‌شوند فرزند خود را درجای امن پنهان كند وبه جبهه نفرستد.

ما همگی تحت تاثيرشخصيت جالب واستثنائی استالين قرارگرفته بوديم و بايد بگويم كه من هنوزتحت تاثيرشخصيت آن مرد بزرگ هستم و تا امروزاو را فراموش نكرده ام.

البته همين آقای " استالين" كه مرد خوبی بود يك كار بدی هم قبلا درمورد ما كرده بود وتيمورتاش را كه وزيردربارشاهنشاهی بود به استخدام سازمان جاسوسی خود درآورد و ما يك وقت متوجه شديم كه خيلی دير بود!

درحقيقت تيمورتاش ازهمان اوايل ورود به دربار و نزديك شدن به رضا مامور شوروی بود وريز وقايع دربار و منويات و تصميات رضا را به شوروی‌ها اطلاع می‌داد.

تيمورتاش دستگيروزندانی شد، بعد هم اورا درزندان راحت كردند، اما چون آدم سفت وسختی بود هرگز به جاسوس بودن خود برای شوروی اعتراف نكرد ومدام پافشاری می‌كرد كه اين داستان را انگليسی‌ها برای او ساخته اند تا او را نابود كنند.

درسالهای بعد كه پسرم جانشين پدرش شد و سلاطين زيادی به ايران آمدند اكثرآنها را با بانوانشان ملاقات كردم. ولی هيچكدام آنها را مانند هيتلرو استالين نيافتم.

درمورد استالين اين نكته را هم بايد بگويم برعكس آنكه ما شنيده بوديم آدم خشن و مستبدی هست، بسيارمهربان وخنده رو وبذله گو بود.

برعكس هيتلركه مدام پلك‌هايش را بهم می‌زد و دور اطاق راه می‌رفت و روی پاهايش چرخ می‌زد وحركات عجيب وغريب می‌كرد، استالين خيلی راحت و آرام وآسوده بود ويك نوع لبخند شيرين ودلچسب وآرامش بخش در تمام صورتش پهن بود.

اين نوع رفتارازرهبر بزرگترين كشورجهان كه مردمش درخط اول جبهه جنگ قرارداشتند و از مردی كه فرزند ارشدش دراسارت آلمانی‌ها بود بسيار برای ما عجيب به نظرمی رسيد.

موقعی كه استالين با ما دست داد جمله‌ای به روسی گفت كه جزمن ديگران معنای آنرا نفهميدند.

يك نفرديلماج سفارت روسيه كه همراه او بود گفت: " رفيق استالين می‌گويد زبان فارسی نمی داند آيا دربين شما كسی هست كه زبان روسی بداند؟"

من گفتم: " دا"

استالين رو به محمد رضا كرد و جمله ديگری را به زبان آورد.

من معنای آنرا فهميدم ولی چيزی نگفتم. بهمين خاطرديلماج سفارت روس جمله استالين را ترجمه كرد وگفت: " رفيق استالين می‌گويند: " حتما شاه جوان ايران زبان انگليسی‌ها را می‌داند..."

محمدرضا به علامت تائيد سرخود را تكان داد و گفت" بله. انگليسی‌ها، فرانسه و آلمانی را صحبت می‌كنم.

استالين خنديد وجمله ديگری را به زبان آورد.

ديلماج فورا ترجمه كرد وگفت: " رفيق استالين می‌گويند: ممكن است شما زبان امپرياليست‌ها را خوب ياد بگيريد اما هرگزنمی توانيد ازنقشه‌های آنها مطلع بشويد!"

استالين دراين ملاقات چند هديه هم به ما داد. او درست حالت يك پدر) بلكه يك پدربزرگ ( مهربان و دوست داشتنی را داشت. استالين چند نصيحت تند و صريح به محمد رضا كرد و به او گفت فئوداليسم يك سيستم قرون وسطائی است و شاه جوان ايران اگرمی خواهد موفق شود بايد كشاورزان را ازدست استثمارگران نجات دهد و زمين‌ها را به آنها بدهد.

اوهمچنين به محمد رضا گفت نبايد به حمايت امپرياليست‌ها مطمئن باشد زيرا آنها همانطوركه رضاشاه را ازمملكت بيرون انداختند اگرمنافعشان به خطربيفتد او را هم ازكشوربيرون خواهند انداخت.

استالين با آنكه می‌دانست ما ناراحت می‌شويم، اظهارداشت شاه جوان بهتر است دراولين فرصت مناسب حكومت را به مردم واگذاركند و بساط سلطنت را كه يك سيستم قرون وسطايی است جمع آوری نمايد!

استالين به محمد رضا گفت، بهرحال مردم بساط سلطنت را جمع آوری  خواهند كرد واگراوخود دربرچيدن سلطنت پيش قدم شود نام نيكی ازخود درتاريخ به يادگار خواهد گذاشت.

محمدرضا و ما هيچ نمی گفتيم و فقط  گوش می‌كرديم. درپايان محمد رضا به استالين گفت: "من از توجهات شما تشكر می‌كنم. اما نوع حكومت ايران را مردم ايران انتخاب كرده اند وتا وقتی مردم اينطور بخواهند من مخالفتی با خواسته آنها نخواهم كرد!"

بعد استالين كه متوجه برودت مجلس شده بود چند سئوال خانوادگی ازما كرد و وقتی فهميد پدرمن ازمهاجرين قفقازی بوده و زبان روسی می‌دانسته خيلی اظهارخوشحالی كرد وگفت قفقاز به واسطه كوهستان‌های صعب العبورو جغرافيای خشن مهد پرورش مردان سخت كوش است وخيلی ازمردان ناحيه قفقازدرصف مقدم جنگ با آلمان‌ها هستند. درآن موقع قفقاز يك منطقه وسيع درجنوب شوروی به مركزيت تفليس بود وجمهوری‌های مختلف مثل آذربايجان وارمنستان وغيره وذالك وجود نداشت.

وقتی مجلس كمی گرم و دوستانه شد. محمدرضا كمی اين پا وآن پا كرد و گفت: " آيا دولت اتحاد شوروی وعالی جناب استالين با سلطنت من مخالف هستند؟!"

استالين گفت:  دولت شوروی به واسطه مسلك خود حامی ملت‌های تحت استعماروسلطه امپرياليست‌ها است وبطوركلی با حكومت‌های فردی مخالف است اما درامورداخلی آنها دخالت نمی كند واميدواراست خود مردم اين كشورها حقوق ازدست رفته خود را استيفا نمايند!"

بعد چون متوجه شد كه محمدرضا ازاين پاسخ اوقانع نشده است گفت: امپرياليست‌ها تا روزی كه يك قطره نفت درايران وخاورميانه موجود است اين منطقه را رها نخواهند كرد واتحاد شوروی قصد ندارد با امپرياليست‌ها وارد جنگ شود. بنابراين با حكومت شاه جوان  هم مبارزه نخواهد كرد.

ما معنای اين حرف را خوب نفهميديم وفكركرديم كه استالين ما را به عدم مداخله شوروی درامورايران مطمئن كرده است، اما بعدا مرحوم قوام السلطنه به ما گفت استالين خيلی صريح شاه جوان را عامل امپرياليست‌ها معرفی كرده و درواقع به ما صراحتا توهين كرده است. منظور ازامپرياليست‌ها درسخن استالين آمريكا، انگليس و كشورهای اروپا بودند.

البته استالين آلمان را هم امپرياليست می‌دانست ومی گفت اين جنگ ) جنگ جهانی دوم( يك جنگ ميان امپرياليست‌ها برسرتقسيم غنائم و مناطق نفوذ است كه پای اتحاد شوروی را هم ناخواسته به آن كشيده اند.

استالين درموقع ترك كاخ سعد آباد ازچند تابلوی نقاشی موجود دركاخ بازديد كرد وبخصوص تابلوهای كمال الملك بسيارمورد توجه اش قرارگرفت وبه محمد رضا گفت چه فايده دارد كه اين آثار با ارزش هنری را دراين كاخ محبوس كرده ومردم كشورت را ازديدن آنها محروم ساخته‌ای ؟!

ارزش اين آثاروقتی است كه همه بتوانند آنها را ببينند و لذت ببرند. اين خود خواهی شما است كه چنين آثاری را برای تزئين كاخ خود قرارداده و حق مردم برای تماشای آنها را پايمال كرده ايد. اين يك اخلاق منحط امپرياليستی است.

ما از اين حرف‌های استالين خيلی رنجيده خاطرشديم. اما درآن وضعيت نمی توانستيم اعتراض بكنيم.

البته روسای ممالك آمريكا وانگلستان به ملاقات محمدرضا نيامدند وتوهين آنها بزرگترازحرف‌های سرد استالين بود.

ما خيلی تعجب كرديم كه ديلماج سفارت روس، سفيرروسيه درتهران و چند نفری كه همراه استالين بودند درحضوراوآب می‌خوردند، راحت می‌خنديدند وپايشان را روی پايشان می‌انداختند و يا سيگار می‌كشيدند.

آنها درخطاب قراردادن استالين هم هيچ عبارت محترمانه‌ای به كارنمی بردند و فقط به او می‌گفتند: " رفيق استالين!" و اين برای ما عجيب بود كه روس‌ها اينهمه نسبت به رهبر خودشان‌بی‌ادب باشند. يك ميرزای ادارات ما بيشتر ازاستالين كبكبه و دبدبه داشت.

 

  آندره گروميكو

جعفر پيشه وری    شارل دوگل   تاج الملوك  

ديدارهای پنهان
 گفتگوهای محرمانه

عقل شارل دوگل
دانش تاريخی پيشه وری
غفلت"اسماعيل خان سميتقو"
درايت فلسفی گروميكو


 

انتشار گزيده‌هائی از خاطرات همسر رضا شاه در شماره گذشته پيك هفته با استقبال بسيار روبرو شد.  اين شماره پيك هفته نزديك به 50 هزار بازديد كننده  داشت كه خاطرات همسر رضا شاه در ميان مطالب آن شماره مقام دوم را داشت. مقام اول با كمی اختلاف مربوط به مطلب خبری احمدی نژاد با عنوان "رئيس جمهوری روی بام سقوط" بود.

چند پيام انتقادی دريافت داشته ايم. مضمون آنها تقريبا يكسان بود: چرا خاطرات مادرمحمدرضا شاه مخلوع را منتشر كرده ايد. معترض بودند و پاسخ ما به اين معترضين اينست: با نخواندن و ندانستن هيچ مشكلی حل نمی شود. بخوانيم تا بيشتر بدانيم. مردم عقل دارند و می‌دانند چگونه درباره افراد قضاوت كنند. ما درباره عقل مردم تصميم نگيريم. آنچه ما منتشر كرديم مشاهدات تاريخی تاج الملوك بود و نقش سياسی و بسيار تعيين كننده او در دربار دو پهلوی. مثبت و منفی بودن اين نقش عيان است و نيازی به نقد و انتقاد همراه با نفی شخصيت آنها توسط ما نيست. منفی ترين شخصيت‌ها نيز در هر حكومتی می‌توانند در مقاطع مختلف روی حوادث تاثير تعيين كننده بگذارند و تاج الملوك چنين موقعيتی در سلطنت دو پهلوی داشته است. ما بخشی از اطلاعات و جايگاه او را منتشر كرده و بازهم خواهيم كرد. قضاوت با خوانندگان. ما گرفتار آن خود سانسوری و نابينائی اكثريت سلطنت طلب‌ها نشويم كه طوطی وار درباره چپ و راست و ملی قضاوت می‌كنند‌بی‌آنكه اين قضاوت‌هايشان عمقی داشته باشد. آنها نمی خوانند و نمی خواهند بدانند، ما چرا نخوانيم و ندانيم؟

با اين مقدمه و توضيح، بخش ديگری از خاطرات تاج الملوك را منتشر می‌كنيم، كه بسيار هم خواندنی است.

 

 شارل دوگل رئيس جمهوری فرانسه قد خيلی بلندی داشت. آنقدرقد بلند بود كه درتختخواب‌های معمولی جا نمی گرفت. موقعی كه خواست برای بازديد رسمی به ايران بيايد ودركاخ نياوران ميهمان محمد رضا بشود قبل ازآمدنش به ايران سفارت فرانسه اول كاری كه كرد يك تختخواب دراز! هم قد شارل دوگل به نياوران آورد تا اسباب خواب رئيس جمهورشان آماده باشد وپاهای درازدوگل ازتخت بيرون نيفتد وآويزان نشود!

اين دوگل خيلی حرف‌های خوب می‌زد. با آنكه ازقديم گفته اند آدم‌های درازعقلشان كم است! اما عقل اين يكی كامل بود. بلكه يكی ازكامل ترين عقل‌ها!

من اين دوگل را ملاقات كردم وخيلی با اوحرف زدم. گفت می‌دانيد چرا من رهبرپارتيزان‌های فرانسوی شدم وبعد رئيس جمهورمملكت شدم وچه وچه؟!

برای اينكه درنوجوانی وبعد هم درجوانی قدم ازهمه بلندتربود واين بلندی قد باعث می‌شد اولا توجه همگان به من جلب شود ومن ازاينكه ديگران به من زياد توجه می‌كنند راضی وخشنود می‌شدم. درثانی چون يك سروگردن از همه بلندتربودم‌بی‌اختياردربازی‌ها واموردسته جمعی رياست مرا می‌خواستند!

من ازهمان نوجوانی كه ايام شكل گيری شخصيت آدم است مزه رياست و سروری برديگران را چشيدم وبااين طرزتلقی كه حق من است رئيس هم باشم رشد كردم!

البته بايد اينجا يك يادی ازآندره گروميكو ازرهبران اتحاد شوروی هم بكنم كه مثل روس‌ها آدم عميقی بود وتفكرات فلسفی داشت. علت هم اين است كه روس‌ها درميان جهان اول ادبيات غنی را دارند وخيلی اهل مطالعه هستند.

گروميكو كه چندين باردرسمت‌های مختلف به ايران آمد وزمان جنگ جهانی دوم وزيرامور خارجه اتحاد شوروی بود عكس نظردوگل حرف می‌زد. يكبار درسرميزشام به من گفت: "خطای مردان برجسته عالم درآن است كه سالهای جوانی خود را صرف آن می‌كنند كه خود را شايسته توجه كنند!"

 

 

قتل ناجوانمردانه "اسماعيل خان سميتقو"

تابستان 1302 رضا كه آن موقع رئيس الوزراء بود برای بازديد از آذربايجان وكردستان روانه غرب كشورشد.

اوضاع آذربايجان درنتيجه اقدامات وفعاليت‌های مرحوم اميرلشكر عبداله خان اميرطهماسبی بسيارخوب بود.

تازه بساط ملوك الطوايفی برچيده شده، روسای شاهسون قلع وقمع. اقبال السلطنه ماكوئی ازبين رفته. اكراد مهاباد بجای خود نشسته. فقط اسماعيل آقا سيميتفو مانده بود كه به حال نيم ياغی باقی اسلحه خود را تسليم نكرده ودر اطراف سلماس وكهنه شهربدون اينكه ظاهرا شرارتی بكند امراروقت می‌نمود.

رضا دوسه روزی درتبريزمی ماند وپس ازبازديد ازمركزنظامی وانجام برنامه‌هايی كه دراين سفربرايش درنظرگرفته شده بود روانه بازديد از شهرها و پادگان‌های نظامی منطقه غرب شد.

آنطوری كه خودش برايم تعريف كرده است قافله مركب بود ازاتومبيل حامل رضا و10 اتومبيل حامل همراهان ودو اتومبيل اسكورت مخصوص كه عبارت ازسربازان تعليم ديده ومسلح بودند.

درنزديكی سلماس يكباره چشمان رضا به بيش ازهزاروپانصد تا دوهزار سوارمسلح می‌افتد كه دراطراف جاده بطورمرتب صف كشيده اند.

رضا به خيال اينكه اين افراد عشاير خدمتگزارهستند ازاتومبيل پياده می‌شود!

سايرين هم به تبعيت ازرضا اتومبيل‌های خود را ترك می‌كنند. رضا به طرف سواران می‌رود ووقتی جلوی آنها می‌رسد يك نفرپياده كه درراس آنها ايستاده بود جلو می‌آيد وخود را به پای رضا می‌اندازد.

سرلشكرامير طهماسبی، يا فراموش كرده بود به عرض برساند يا تعمدا می‌خواست سورپريزی برای رضا ايجاد كرده باشد، گزارشی نداده بود كه دراينجا قراراست اسماعيل آقا سيميتقو كه يگانه ياغی آذربايجان وكردستان است شرفياب شود!

به علاوه گويا قرارنبود كه اينهمه جمعيت وسوارياغی دروسط بيابان و كوهها جمع باشند!

اميرطهماسبی جلوآمد وعرض كرد: ايشان اسماعيل آقا هستند كه برای عرض بندگی وخدمتگزاری شرفياب شده است. رنگ وروی رضا بر افروخته، آثارغضب نمايان می‌شود، ولی خودداری معروف "رضا" كه گاهی درنهايت خشم وغضب، خنده ومهربانی كرده وگاه درمنتهای خوشی مصلحتا خود را خشمگين نشان می‌داد، آثارخشم را برطرف كرده وبدون اينكه خود را ببازد سيميتقو را اززمين بلند كرده وجملاتی مبنی براينكه بايد همه عشايرخدمتگزارودرصف نظاميان برای پيشرفت مملكت فداكاری كنند ايراد وبا نهايت عجله به طرف اتومبيل رفته، سوار و به طرف سلماس رهسپارمی گردد.

سرلشكراميرطهماسبی متوجه موضوع شده، رنگ و رو را می‌بازد! "رضا" هم ازاين واقعه فوق العاده خشمگين موقع غروب به شهرمی رسد.

درجلوی سربازخانه شهريك نفرسلطان )سرهنگ( فرمان احترامات نظامی داده وبرای عرض گزارشی به طرف فرمانده كل قوا می‌رود.

رضا كه ازوضعيت سيميتقو با آن عده زياد در وسط كوهها متوحش شده و ديدن عده ناچيزنظامی درشهربيشترباعث خشم ونارضايتی اش شده بود شمشيرسلطان )سرهنگ( فرمانده سربازخانه را گرفته وبا حالی غضبناك با پهنای شمشيربرسروكله فرمانده سربازخانه می‌زند.

رضا تعريف می‌كرد كه آن شب را تا صبح نتوانست بخوابد. فردا صبح با عجله به طرف تبريزمراجعت وشب درباشگاه افسران پذيرايی مجللی به عمل آمد. رضا درسرميزشام اززحمات اميرلشكرطهماسبی اظهاررضايت واو را به سمت معاونت خود دروزارت جنگ منصوب وسرتيپ محمد حسين خان آيرم را به فرماندهی لشكرشمال غرب گذاشت و با اين سياست اميرلشكر طهماسبی را با خود به تهران آورد. چون مشكوك شده بود اميرطهماسبی با سيميتقو ارتباطاتی صميمانه دارد وصلاح نيست درآن منطقه باقی بماند.

بعدها درسال 1306 كه اسماعيل آقا سيميتقو به وسيله قوای تيمسار سرلشكراميراحمدی منكوب وبا ازدست دادن تمام قوای خود به خاك تركيه متواری شد افسوس خورده وپيغام داده بود كه بزرگترين خبطی كه در عمرم كردم اين بود كه آن روزها درنزديكی سلماس رضا شاه وتمام همراهانش را قتل وعام نكردم!

اسماعيل خان می‌توانست آنی سر رضا را ببرد و جان او را بگيرد اما اين كار را نكرد و بعدا رضا جان او را گرفت.( او را برای مذاكره از تركيه به ايران دعوت كردند و وقتی به ايران بازگشت بجای مذاكره فرمان قتلش را رضا شاه صادر كرد و او را كشتند.)

ديدار با پيشه وري

اولين حزب كمونيست ايران قبل ازروی كارآمدن رضا شاه پهلوی درست شد. يعنی 3 سال قبل ازكودتای حوت 1299.

خود جواد پيشه وری كه درزمان قوام السلطنه برای مذاكره به تهران آمده بود برای من داستان تشكيل حزب كمونيست ايران را تعريف كرد. من در ماجرای آذربايجان يك بارپيشه‌وری را ديدم واين مدتها قبل ازحركت ارتش ايران به آذربايجان وبيرون كردن قوای پيشه وری بود.

درست يادم نيست پيشه وری برای چه به تهران دعوت شده بود. شايد نماينده مجلس شده بود. خلاصه هنوزروابطش با محمد رضا وقوام السلطنه خراب خراب نشده بود.

قوام به من گفت شما چون با پيشه وری هم زبان وهم شهری هستيد. با او صحبت كنيد.

من قبول كردم وقوام السلطنه پيشه وری را نزد من آورد.

پيشه واری ازموقعی كه طفل بود درمسكوبزرگ شده بود. يك آدم اهل بادكوبه بود كه پدرش به مسكومهاجرت می‌كند وپيشه وری دوران كودكی وجوانی را درمسكو می‌گذراند.

خيلی آدم شيرين سخن وبا سوادی بود. فوق العاده به مسايل تاريخی احاطه داشت وموقعی كه پيش من بود اطلاعات جالبی را دراختيارمن قرارداد.

 

پيشه وری می‌گفت او و رفقايش برای آذربايجان خود مختاری می‌خواهند تا حكومت محلی تشكيل داده واوضاع واحوال مردم بيچاره وپريشان را بهبود ببخشند!

البته بعد ازمدت كوتاهی اوضاع عوض شد وپيشه وری ازترس دستگير شدن جرئت نكرد به تهران بيايد ودرآنجا حكومت اشتراكی درست كرد و زمين‌های ارباب را گرفت وبين زارعين تقسيم كرد. حتی تا زمين‌های زنجان را هم گرفته وبين فعله‌ها ورعيت‌ها تقسيم كرده بود.

يادم هست كه ارباب‌های زنجان كه روابط خوبی با محمدرضا داشتند به ملاقات محمدرضا آمده وازاومی خواستند ارتش بفرستد وكشاورزان را از سرزمين‌های آنها بيرون كند. آقای ذوالفقاری كه ازملاكين بزرگ نواحی زنجان بود به محمد رضا گفت خدا پدرت را بيامرزد. اوگردنكشان وياغی‌ها را سرجايشان نشاند. توپسرهمان پدری چرا اجازه می‌دهيد مجددا ياغی‌ها سربرآورند!  ودرهمين حال گريه می‌كرد. فهميدم كه تفنگچی‌های حكومت اشتراكی آقای پيشه وری همه ملاكين را ازمنطقه آذربايجان با دست خالی بيرون كرده اند وازجمله همين ذوالفقاری‌ها آنقدردست خالی مانده اند كه نمی توانند مخارج اقامت خود را درتهران تاديه نمايند!

علاوه برآذربايجان درمنطقه كردستان هم انقلابی‌ها راه افتاده وحكومت تشكيل داده بود.

 

 

محمد مصدق ژنرال آيرونسايد احمد قوام سيد ضيا طباطبايی

رضاشاه

 

سواد فارسی نداشت و من نوشتن را يادش دادم
رضا می‌خواست
ناپلئون و يا هيتلر شود

سيد ضياء مغز و عقل رضا بود و او را با ژنرال آيرونسايد، ديكسن و سرهنگ اسمايس انگليسی آشنا كرد و ترتيب ملاقات‌ها را داد. بعد هم او را انداخت جلو كه عليه احمد شاه كودتا كند. رضا هم وقتی شاه شد سيد ضياء را بيرون كرد. سيد ضياء دشمن قوام السلطنه و مصدق بود.
من خودم هم شعر می‌گفتم و هم تار می‌زدم و هم يك دانگ صدا داشتم. شهريار، رهی معيری و ابراهيم صهبا برای من شعر می‌خواندند و ابوالحسن صبا ساز می‌زد. مرضيه، ملوك ضرابی، كورس سرهنگ زاده و بعدها از نسل بعدی ستار و‌هايده و مهستی می‌آمدند در محفل من و می‌خواندند.

 

مرحوم آقای محمد علی فروغی خيلی با سواد بود و علاوه بر آنكه طرف مشورت رضا قرار می‌گرفت، ساعت‌ها می‌نشست و برای رضا از تاريخ ايران تعريف می‌كرد و حتی او را تعليم خط می‌داد و سواد می‌آموخت. چنان قشنگ حرف می‌زد كه ما صدای چكاچاك شمشير نادرشاه را می‌شنيديم. كار به جائی رسيده بود كه رضا می‌گفت شب‌ها خواب كورش هخامنشی و داريوش را می‌بيند.

يك ملای جوان كه خط بسيار خوبی داشت، رضا او را از چالوس آورده به تهران و در دفتر به كار گماشته بود. اين ملای جوان هم لباس آخوندی را درآورده و كت و شلواری شده بود و رضا هم اسم او را گذاشت "هيراد". اين آقای هيراد بعدها ترقی كرد و رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهی شد و بعضی اوقات هم به رضا سواد می‌آموخت. اسم اصلی اش بود "رحيمعلی فقيه يعسويی.

رضا در اوائل آدم كم سوادی بود. چون در ديويزيون قزاق با روس‌ها خدمت كرده بود زبان روسی را عين فارسی صحبت می‌كرد. تركی را هم خيلی عالی حرف می‌زد. چون مدت كمی در نزد وزيرمختار انگليس به عنوان رئيس محافظين سفارت انگليس خدمت كرده بود مقداری هم انگليسی می‌دانست. رو خوانی فارسی را هم بلد بود اما دستخط نداشت. بعد كه به تهران قوا كشيد معلم خصوصی گرفت و نوشتن ياد گرفت. من هم شب‌ها با او كار می‌كردم و كنار دستش می‌نشستم تا شعرهائی را كه می‌گويم بنويسد و تمرين خط كند. اين ضعف رضا نبود كه سواد نداشته، بلكه قوت او بوده كه عليرغم‌بی‌سوادی به آن مقام رفيع رسيد و فرمانده كل قشون (سردار سپه) شد. بعد كه سواد پيدا كرد كتاب‌های مورد علاقه اش مربوط به ناپلئون بود و خيلی در مورد ناپلئون كنجكاوی می‌كرد و به او علاقمند شده بود.( در فصل ديگری از اين خاطرات كه در شماره گذشته پيك هفته منتشر شد، می‌آيد كه بعد از روی كار آمدن هيتلر، اين علاقه به ناپلئون تبديل شده به علاقه به هيتلر!)

سيد ضياء طباطبائي

سيد ضيا پسر سيد علی آقا يزدی بود كه آخوند و فقيه دربار مظفرالدين شاه بود. من خودم پدر سيد ضياء را كه در ايام عزاداری در تكيه دولت روضه می‌خواند ديده بودم. يك محرك خوب برای رضا بود و بهتر بگويم مغز و عقل رضا درتصرف تهران بود. فكر كودتا عليه احمد شاه قاچار را سيد ضياء در مغز رضا انداخت. سيد ضياء زبان انگليسی می‌دانست و متصل به انگلستان مسافرت می‌كرد يا به دهلی می‌رفت و روابط صميمی با نايب السلطنه هندوستان و وزير مختار انگليس در ايران داشت. با ژنرال آيرونسايد مثل برادر بود وچند بار ژنرال آيرونسايد را به خانه ما در چهار راه حسن آباد آورد.

سيد ضياء شب‌ها می‌آمد و رضا را آموزش می‌داد و تشويق به كودتا عليه احمد شاه می‌كرد. از پادشاه انگلستان مدال و منصب شواليه گری داشت و انگليسی‌ها خيلی از او حمايت می‌كردند. سيد ضياء از دو نفر به معنای واقعی تنفر داشت. يكی مرحوم قوام السلطنه و يكی هم دكتر محمد مصدق. علت هم اين بود كه انگليسی‌ها قوام السلطنته را هميشه بر او ترجيح می‌دادند. با دكتر مصدق هم بد بود چون در سال 1330 كه انگليسی‌ها فشار آوردند سيد ضياء را نخست وزير كنند دكتر مصدق با مانورهای سياسی كه كرد راه رسيدن او به كاخ ابيض را سد كرد و نگذاشت مامور تشكيل كابينه شود.

رضا دو نفر رفيق انگليسی معتبر داشت كه يكی از آنها ژنرال آيرونسايد بود و ديگری سرهنگ "اسمايس" كه من اين دو نفر را هم قبل از سلطنت رضا در منزل خودم پذيرايی كردم وهم بعد از سلطنت رضا برای تجديد ديدار به ايران آمدند و دركاخ سعد آباد با رضا و من ملاقات كردند. حالا يك عده پيدا نشوند و اين حرف مرا مدرك قرار بدهند و بگويند رضا آدم انگليسی‌ها بوده و چه و چه و چه.

سيد ضيا ترتيباتی برای ملاقات رضا با امرای انگليسی مثل آيرونسايد و ديكسن و الباقی داد. البته او زياد در مورد ملاقات‌های خودش با انگليسی‌ها به من معلومات نمی داد.

رضا بعد از آنكه حكم سردار سپه‌ای خود را گرفت امر به بگير و ببند داد. بعد از اين دستگيری‌ها احمد شاه حكم نخست وزير سيد ضياء را هم صادر كرد و كابينه معروف به "سياه" خود را تشكيل داد، كه البته چند ماه بيشتر دوام نيآورد و متلاشی شد و رضا جانشين او و رئيس الوزراء هم شد.

دردسرتان ندهم. رضا از روزی كه وارد تهران شد و حكم سردار سپهی گرفت تا حدود 5 سال تمام مجاهدت كرد و همه ياغی‌ها را در گيلان(جنبش جنگل و جمهوری گيلان)، كردستان (اسماعيل خان سميتقو)، خراسان(كلنل تقی خان پسيان) و خلاصه سبيل همه اين افراد را دود داد. عده‌ای را مقتول ساخت و عده‌ای مانند شيخ خزئل را از اهواز به تهران آورد و تحت الحفظ در بازداشت خانگی قرارداد.

بعد از رفتن احمد شاه، كم كم علما از در مخالفت با رضا درآمدند. می‌گفتند رضا می‌خواهد مقام مصطفی كمال پاشا(آتاتورك) را احراز كند و كوشش دارد به رياست جمهوری انتخاب گردد و جمهوری مخالف كيان اسلام است و از اين قبيل توطئه‌ها می‌كردند.

ويرانی انگشت شمار ساختمان‌های تاريخی دوران قاجاريه

من گاهی اوقات با رضا دعوا می‌كردم كه اين ساختمان‌های نفيس را خراب نكند. رضا می‌گفت هر چه كه مردم را به ياد دودمان قاجاريه بياندازد بايد خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد!( نگاه كنيد به همين سياست در جمهوری اسلامی و آثار تاريخ ايران. هر كس به قدرت می‌رسد تصور می‌كند حكومتش ابدی است و گذشته را ويران می‌كند تا مردم به ياد گذشته نيفتند. درحاليكه حكومت‌ها می‌آيند و می‌روند و گذشته تاريخی بايد بماند- پيك هفته)

 

شعر و ادبيات

 به موسيقی خيلی عشق می‌ورزيد و دوستان صميمی ويكدل من كه اغلب ساعات شبانه روزی شان را با من می‌گذرانيدند چند خوانند زن كشور بودند.

يكی ازآنها خانم ملوك ضرابی بود كه ما دونفراز زمانيكه رضا فرمانده كل قوا ) سردارسپه(  شده بود با هم آشنا شديم و سابقه دوستی ما به سال 1299می رسيد.

بعد هم خانم مرضيه خواننده خوش صدا بود كه خيلی ازخواندن اولذت می‌بردم. ازمردها هم بعضی خوانندگان مثل كورس سرهنگ زاده را خيلی می‌پسنديدم وازنوازندها هم بديعی وياحقی وخرم. كه اين خرم‌ها دونفربودند كه با هم نسبت هم نداشتند.

البته خواننده‌های جوان هم بودند كه پيش من می‌آمدند ومی خواندند.(اين صداهای جوان‌هايده و مهستی و از مردها ستار بودند.)

من خودم هم سنتوروتارمی نواختم واگرتعريف از خود نباشد نيم دانگ صدا هم داشتم ) كه البته حاليه نای صحبت كردن هم ندارم! ( علاقه ديگرمن به شعربود، خيلی شعردوست داشتم. نه اينكه شعر را درروزنامه ومجله و كتاب وديوان بخوانم. خيلی دوست داشتم كه شعررا اززبان خود شاعربشنوم.

 به همين خاطردرمحل اقامت من مجلس شعرخوانی بطورمرتب برگزار می‌شد وشعرای طرازاول مملكت می‌آمدند واشعارخود را می‌خواندند. گاهی هم ابوالحسن خان صبا می‌آمد وبا سازخود ما را مشعوف می‌كرد...

ازشعرای مورد علاقه زياد من يك " رهی معيری" بود كه به من تعليم هم می‌داد واشعارمرا تصحيح می‌نمود.

ديگران هم بودند مثل " ابراهيم صهبا" كه آدم جالبی بود ودرجا ) فی البداهه(  شعرمی گفت.

چون بعد ازمطلب قوام السطنه اين سئوال را مطرح كرديد بايد بگويم كه قوام هم شاعرچيره دستی بود واشعارقوی می‌گفت. نمی دانم ازاو ديوانی چاپ شده يا نه؟!

 بيشتراشعارمن به زبان تركی است. موقعی كه شهرياردرتهران ساكن بود او را چند باردعوت كردم. آمد به كاخ وشعرهای مرا شنيد و راهنمايی‌هايی كرد وحرف‌هايی زد كه باعث تشويق من شد.

 من شعرشهريار و بخصوص نحوه شعرخوانی او را خيلی دوست داشتم. بخصوص وقتی او شعرمی خواند وابوالحسن خان صبا هم سازمی زد! سوزی نداشت شعردل انگيزشهريار- گرهمره ترانه، سازصبا نبود!

آدم وقتی مادرشاه مملكت است محدوديت‌هايی دارد. ازجمله محمدرضا اجازه نمی داد ديوان اشعارمن چاپ شود ومی گفت مردم نظرشان درمورد من عوض می‌شود! خوبيت ندارد ملكه مادرشعربگويد وازاين قبيل حرف‌ها.

البته سطح فرهنگ وادراك مردم درآن سالها با امروز زمين تا آسمان فرق می‌كرد و مردم نظرخوشی به امورهنری نداشتند. شايد هم حق با محمد رضا بود.

من درهمه اوزان وسبك‌های شعری طبع آزمايی می‌كردم ومضمون بيشتراشعارم مشتمل برنصايح ويا تهييج علائق ملی و ميهنی بود.

" شمس" چند نمونه ازاشعارقديمی مرا دراختيار دارد. من از زمان ازدواج با رضا شعرمی گفتم كه البته دراوايل شعرهايم ازنظرصنعت شعری اشكال داشت و بقول معروف ضعيف بود، اما بعدها به قوت كارهايم افزوده شد.

 بفرمائيد! اين دوبيتی را همين ديشب گفته ام .

 با اينكه همه عالم وصاحب نظريم

با اينكه مفسريم وتحليل گريم

ما ملت هشت هزاروپانصد ساله

ازساعت بعد عمرخود‌بی‌خبريم!

 اين هم چند بيت از قوام:

 عقل می‌گفت كه دل منزل و ماوای من است

عشق خنديد كه يا جای تو يا جای من است

نكنم رنجه ز شرح غم خود خاطر دوست

كه گواه دل محنت زده سيمای من است

آنكه در باغ تمتع گل مقصود نچيد

كی خبر دارد از اين خار كه در پای من است.

 

محمد تقی بهار

                        كاخ گلستان

ميرزاده عشقی    

 

 

ای كشته! كه را كشتی؟ تا كشته شوی باز!
كودتای نظامی‌ها
 و سقوط قاجاريه
بخش ديگری از خاطرات تاج الملوك
كاخ‌ها يكی پس از ديگر
 مهروموم و تحويل رضا شد

زن‌های نگون بخت و صيغه‌ای آخرين شاه و وليعهد قاجاريه، دركاخ گلستان، حتی نمی‌دانستند چگونه به روستا و شهری كه از آنجا آورده شده بودند باز گردند. جوان ترين آنها فقط 14 سال داشت. اكثر آنها را از رشت، اصفهان  اطراف تهران آورده بودند.

ملك الشعرابهار با رضاشاه مخالف بود و ميرزاده عشقی را هم با خودش همراه كرده بود. تيمورتاش رضا را شاه كرد و بعد خودش بدست رضا شاه كشته شد.

 

انتشار خاطرات تاج الملوك آيراملو - همسر اول رضا شاه- در پيك هفته واكنش‌های متفاوتی را بدنبال داشته است. تنی چند كه قلاف شمشير را سمت چپ كمر می‌بندند اما شمشير را بدست راست می‌گيرند، جنايات رضا شاه را برای ما بر شمرده اند. ظاهرا فكر كرده اند ما كمتر از آنها می‌دانيم! و بعد هم نصيحت، كه مبادا مروج و مبلغ پهلوی‌ها شويد. در ارتباط با اين توصيه‌های دوستانه و دلسوزانه فقط می‌توانيم بنويسيم: دانستن وظيفه ماست و خواندن حق ما. اگر در گذشته، بهردليل نمی خوانديم كه ندانيم، امروز بايد بدانيم و بخوانيم.

گروه دوم كه امكانات سيمائی و صدائی پروپيمانی در مهاجرت دارند، از موضع دفاع از گذشته و رد سخنان تاج الملوك به انتقاد از پيك نت برخاسته و از ما گله كرده اند كه چرا چنين مطلبی را منتشر كرده ايم. البته، دراين جمع كسانی مدعی شده اند كه اين كتاب در اصل مغشوش است و كار حسين شريعتمداری است و حرف‌های تاج الملوك هم اعتباری ندارد! حتی، وقتی تاج الملوك می‌گويد رضا شاه زير تلقين محمد علی فروغی شب‌ها خواب كوروش را می‌ديد، منكر می‌شوند. گوئی آنها شب‌ها را اتاق خواب رضا شاه بوده اند و نه تاج الملوك! اين سينه چاك دادن‌های ارزان نه چيزی بر تاريخ اضافه می‌كند و نه كم.

اين كه حسين شريعتمداری دم بريده ايست كه دستش در خيلی از توطئه‌ها بند است، حرفی نيست، اما در اين كار انصافا نقشی نداشته است. نه تنها نقشی نداشته، كه بسياری از آنچه همسررضا شاه می‌نويسد تداعی كننده توطئه‌های مشابهی است كه درجمهوری اسلامی بكار بردند تا همان سفره رضا شاه را روی زمين پهن كنند و اين بار خود بر سر آن بنشينند.

اما، واقعيت چيست؟ آينده نشان خواهد داد كه در جمهوری اسلامی همين مسائل، درچه ابعاد بزرگتر و هولناك تری تكرار شده است.

واقعيت اينست كه اين كتاب مصاحبه سه تن باسامی دكتر"مليحه خسروداد"، "تورج انصاری" و مهندس "محمود علی باتمانقليچ" با تاج الملوك، بدليل بيماری و كهولت سن وی در ديدارهائی به فواصل چند ماهه است. كتاب را انتشارات نيما در نيويورك منتشر كرده و ربطی به حسين شريعتمداری در تهران ندارد. برای انتشار كتاب هم يك هيات امناء مسئوليت را پذيرفته كه مديرعامل آن دكتر "امير حاتم فرمانفرمائيان" است. درايران هم موسسه انتشاراتی به آفرين كتاب را از روی نسخه اصل منتشر كرده، البته با زيرنويس‌های‌بی‌ربط و شعاری كه نه بر اعتبار مطالب مطرح شده دراين گفتگو می‌افزايد و نه از آن كم می‌كند.

ما سعی كرده ايم از اين كتاب خاطرات، بخش‌های ناگفته و نادانسته را منتشركنيم. از جمله ديدارهای سياسی تاج الملوك با بزرگترين رهبران وقت جهان. دست داشتن او در موسيقی و شعر و ادبيات، آشنا بودن به مسائل سياسی آن هم در دورانی كه هنوز هيچ زنی‌بی‌چادر از خانه خارج نمی شد. دراين ميان ناگفته‌هائی نيز گفته شده است كه اتفاقا بنظر ما سند تاريخی است. از جمله ديدار هيات ايرانی به سرپرستی تاج الملوك با هيتلر در آلمان. اين كه او گفته رضاشاه سواد نوشتن نداشت و بعدا اين را هم بسرعت ياد گرفت، استدلال درستی برای رد مسائل بسيار مهم و تاريخی است كه او بازمی گشايد؟ از انصاف نبايد دور شد. در ميان خاطراتی كه از وابستگان دربار شاهنشاهی پهلوی تاكنون منتشر شده، اتفاقا تاج الملوك تنها زن و يگانه كسی است كه ازخاله زنكی فاصله می‌گيرد و عليرغم كهولت سنی، بسيار زيركانه از دام طرح مسائل شخصی زنان و درباريان می‌گذرد. هركس ترديد دارد، به كتاب خاطرات مادر فرح پهلوی مراجعه كند تا سطح نازل خاطرات را بخواند. واقعيت اينست كه در ابتدای روی كارآمد رضاشاه، او يگانه فردی است كه جلوی خشونت كور و نظامی رضا شاه می‌ايستد، چنان كه ژنرال‌های زيردست رضا شاه هم حساب كار خود را می‌كنند. از جمله در جريان تحويل گرفتن قصرهای قاجاريه. حتی در تصاحب و استقرار در آنها نيز رفتار او با امثال ژنرال طهماسبی، يزدان پناه و ديگران زمين تا آسمان متفاوت است. تخليه كاخ گلستان و سروسامان دادن به عده‌ای زن‌بی‌پناه از آن جمله است. اين كه تاج الملوك در سالهای بعد چه شد و چه كرد و يا چه نكرد ارتباط مستقيمی به اين خاطرات ندارد. ما با حوادث تاريخی و مستندات مطرح شده دركتاب خاطرات تاج الملوك كار داريم و تا اين شماره هم پيگرانه فصولی از آن را منتشر كرده ايم. شايد آيندگان، روزگاری تحويل گرفتن توليت آستانقدس و كاخ‌هائی را كه بيوت روحانيون حاكم در جمهوری اسلامی شدند نوشتند. همه بايد بدانند و بدانيم كه هيچ چيز، هيچگاه پنهان نمی ماند، حتی اگر هر حاكمی تصور كرده باشد همه رد پاها را پاك كرده و نشانه‌ها را ازبين برده است. می‌بينيم كه چگونه از كنار رضا شاه، خاطرات همسر اول او بيرون زد.

در اين فصل، نگاهی می‌اندازيم به تخليه كاخ گلستان از زنان صيغه‌ای آخرين شاه قاجار و وليعهد او. نقش تيمورتاش در روی كار آوردن رضا شاه و قربانی شدن خود او، در اوج قدرت و نزيكی به شاه، بدست رضا شاه! يادی هم می‌كنيم از ميرزاده عشقی كه تاج الملوك ترور او را تائيد می‌كند اما می‌گويد كسانی كه عشقی را كشتند خودسرانه عمل كردند. چيزی شبيه "عوامل خودسر" در جمهوری اسلامی كه عملا هم خود سر نيستند و از پشت پرده دستور می‌گيرند. تيمورتاش قربانی توطئه و پرونده سازی انگليس‌ها شد و شگردی كه او بموجب آن تيمورش تاش به كام مرگ رضاشاهی فرستاده شد، همان شگرد كيف دزدی و كشف سند و ارتباط است كه تاكنون بارها و بارها برای از ميان برداشتن مخالفان حكومتی انگلستان در ايران اجرا شده است. درجمهوری اسلامی نيز به كرات.

 

زنان صيغه و تصرف كاخ گلستان

 

من تا آن تاريخ چند باربا كالسكه ازجلوی كاخ سلطنتی كه درميدان ارك بود )كاخ گلستان(  رد شده بودم اما هيچوقت درون آن را نديده، وهميشه آرزو  داشتم اندرون كاخ شاهی را ببينم.

می گفتند اين كاخ را فتحعلی شاه قاجارساخته است. البته عمارات با شكوه زيادی درتهران بودند، بخصوص شمس العماره كه توسط ناصرالدين شاه ساخته شده بود ودرآن موقع بلندترين ساختمان تهران بود خيلی شكوه و عظمت داشت اما برای من ديدن اندرونی شاه هميشه جذابيت مخصوصی داشت.

به همين خاطرشب كه رضا به خانه آمد وخبرداد كارطايفه قاجارتمام شد و حكم كرده ام فردا كاخ گلستان را تخليه كنند، من ازرضا خواستم كه فردا صبح به كاخ بروم وناظرتخليه اسباب احمد شاه باشم.

رضا سرلشكراميرطهماسبی را مامورتخليه كاخ وعمارت سلطنتی و دربار كرده بود.

رضا ازپيشنهاد من استقبال كرد و گفت: ازاتفاق، خيلی فكرخوبی است. چون زن‌های احمد علاف ) رضا احمد شاه را احمد علاف صدا می‌كرد! ( و زن‌های محمد حسن ميرزا) وليعهد برادراحمد شاه( دراندرونی هستند وخوبيت ندارد سربازها عزب اوغلی وارد اندرونی شوند. شما عده‌ای اززن‌های محترمه را برداريد وامورمربوطه به زن‌ها را سرپرستی كنيد.

من فردا به اتفاق خواهرانم وهمسران چند تن ازنظامی‌ها، مثل خانم سرلشكر بوذرجمهری وسرلشكراميراحمدی وسرلشكريزدان پناه وسرلشكرامير طهماسبی وعبدالحسين تيمورتاش كه بنوبه خود زنان شيردل وبا جراتی بودند روانه عمارت شاه ودربارشديم.

محمد حسن ميرزا همسرعقدی خود دخترشعاع السلطنه را طلاق گفته و حاليه زن عقدی نداشت اما وقتی به اندرون رفتيم ملاحظه كرديم بالغ بر 18 زن صيغه‌ای محمد حسن ميرزا هستند كه بزرگترين آنها 14 سال داشت واز اهالی امامه درشمال تهران بود.

محمدحسن ميرزا يك دختركوچك وخردسال ازهمسرسابقش ) مهين بانو( دختر شعاع السطنه داشت.

عده‌ای اززن‌های سلطان احمد شاه هم درآن محل حضورداشتند. من به زن‌ها گفتم هرچه وسايل مربوط به خودشان دارند می‌توانند بردارند وبا خود ببرند وواقعا نظارت كردم كه به هيچ كدام ازاين زن‌های بدبخت ظلم نشود.

 

موقعی كه دراندرون بوديم سرتيپ مرتضی خان يزدان پناه تا پشت پرده قرمزجلو آمد و گفت: " امراعليحضرت پهلوی است كه فورا اندرون تخليه و همه وابستگان به احمد ميرزا ) احمد شاه(  وممدحسن ميرزا ) وليعهد- برادر احمد شاه(  وخواجه‌ها و خدمتكاران وله له‌هاو دايه‌ها وخلاصه همه كسانی كه دراندرون شاهی بودند فورا محل را ترك كنند.

من ازپشت پرده قرمزبه سرتيپ مرتضی خان نهيب زدم كه ازآنجا برود. مرتضی خان گفت امرامرملوكانه است. اعليحضرت رضا شاه پهلوی دستور فرموده اند.

گفتم برويد ازقول من بگوئيد دوساعت فرجه بدهند تا اين بدبخت‌ها وسايل  شخصی خود را جمع آوری كنند.

درداخل اندرون شاهی غلغله‌ای برپا بود.

زنان احمدشاه وممدحسن ميرزا كه عموما صيغه‌ای بودند سراسيمه ازاين اطاق به آن اطاق می‌رفتند ودرصندوق‌ها را می‌گشودند وهرچه می‌توانستند برمی داشتند.

اين كاخ با شكوه كه می‌گفتند يادگاركريم خان زند بوده وبعدها آغا محمد خان وفتحعلی شاه آنرا وسعت داده اند تا به آن روزچنين صحنه‌ای نديده بود.

بعضی زن‌ها به من مراجعه می‌كردند وبا گريه اظهارمی داشتند برای مراجعت به مسقط الراس خود پول كرايه ندارند.

سرلشكرطهماسبی را موظف كردم به همه آنها خرج راه بدهد. بعضی زنها مال شمال بودند-  بيشتر ازرشت- بعضی زن‌ها مال اصفهان بودند- بعضی زنها ترك وازاهالی نقاط مختلف آذربايجان بودند. عده‌ای مال دهات اطراف تهران بودند.

خواجه‌ها وخدمتگزاران حرم مثل ابربهاری درآن سرمای زمستان گريه می‌كردند. هيچ كس باورش نمی شد كارسلسله قاجارتمام شده وبساط عيش و عشرت آنها منقص گرديده است.

اين كاخ ) كاخ گلستان(  كاخ زمستانی احمد شاه بود و درتابستان‌ها شاه قاجار به كاخ صاحبقرانيه وبرادرش ) محمد حسن ميرزا(  به كاخ اقدسيه می‌رفت. بعد ازرسيدگی به اموراندرونی وسروسامان دادن به وضعيت زن‌ها ازآنجا بيرون آمديم تا سرلشكرطهماسبی وعمله‌هايش اندرونی را مهروموم كنند.

ازآنجا رفتيم به تالارآيينه واتاق محمدشاهی كه درجواراتاق برليان بود. وليعهد را چند ساعت قبل ازداخل عمارت بيرون كرده بودند. اما صاحب جمع نوكروفادارمحمدعلی شاه با آن موهای سفيد يك دست روی زمين نشسته بود وگريه می‌كرد.

صاحب جمع اززمان خلع محمدعلی شاه، احمدشاه ومحمدحسن ميرزا را ترك نگفته ونسبت به آنها وفاداربود.

آقای سهام الدوله پسرعلاالدوله هم گوشه ديگرسالن گريه می‌كرد. دراين اثنا سرتيب مرتضی خان ) يزدان پناه ( وارد شد وبه آنها گفت اگرمی خواهيد همراه محمدحسن ميرزا باشيد راه بيفتيد زيرا الساعه او را حركت خواهيم داد.

من آمدم بيرون وازپشت پرده به داخل محوطه چشم دوختم.

ديدم محمدحسن ميرزا وليعهد سابق، دكتراعلم الملك وبوذرجمهری درداخل محوطه ايستاده اند وصحبت می‌كنند.

ازسرتيپ مرتضی خان پرسيدم موضوع چيست؟

مرتضی خان ) يزدان پناه(  گفت: بحث پول است. وليعهد می‌گويد من پول برای خروج ازكشورندارم.

گفتم بروموضوع را به رضا اطلاع بده وبگو تاج الملوك می‌گويد تا آنجا كه می‌توانی به اين بدبخت كمك كن .

مرتضی خان رفت وپس ازمدتی برگشت وگفت: اعليحضرت رضا خان پهلوی 5 هزارتومان انعام مرحمت فرموده اند تا محمدحسن ميرزا بتواند با آن خود را به عراق عرب وبعد هم به اروپا رسانده وبه احمد شاه ملحق شود.

بقيه ماجرا را بعدا اززبان اميرطهماسبی كه ماموراخراج وليعهد وبازمانده خانواده قاجارازكشوربود شنيدم.

خلاصه اينكه كاخ گلستان وعمارات صاحبقرانيه واقدسيه وساير اقامتگاه‌های مربوط به قاجاراعم ازقصرقاجار، عشرت آباد، فرح آباد، كامرانيه وساير نقاط درمنظريه وامثالهم تخليه ومهروموم وتحويل گرديد.

بدين ترتيب پس ازحدود 150 سال، آخرين شخص منتظرسلطنت ) محمد حسن ميرزا ( كه منتظربود بعد ازاحمدشاه به سلطنت برسد از كشور رفت و طومارسلطنت قاجاردرهم پيچيد.

 

س: درآن موقع قدرت‌های خارجی حكومت جديد را به رسميت شناختند؟

ملكه مادر ) تارج الملوك(:

بله. اول دولت كه رژيم جديد ايران را به رسميت شناخت انگلستان بود ودوم دولت روسيه بود. يعنی دوقدرت اصلی آن روزدنيا.(صفحه 149)

 

 

تيمورتاش- مرد مقتدر دربار رضاشاه

عبدالحسين تيمورتاش(سردار معظم خراسانی) پسر كريم دادخان معززالملك بجنوردی بود و چون پدرش از اشراف بود، عبدالحسين را برای تحصيل به عشق آباد و بعد هم به سن پطرزبورگ به مدارسی كه مخصوص فرزندان اشراف بود فرستاد و عبدالحسين با تربيت روسی بزرگ شد. صد البته، من تيمورتاش را بهتر از همه می‌شناسم و از او خاطرات فراوان دارم، چون مدام او همراه رضا بود.

تيمورتاش مدتی وكيل مجلس شورا بود و بعد هم وزير دربار شاهنشاهی شد. از خصوصيات بارز تيمورتاش زبان بازی و پشت هم اندازی بود. آدم خوش قيافه و خوش لباس و حرافی بود. به خانم‌های زيبارو خيلی تمايل داشت و مشروب الكلی هم زياد از حد مصرف می‌كرد. با اين همه كارش را خوب بلد بود و رضا آزادش می‌گذاشت و اهميتی به شيطنت‌هايش نمی داد. خيلی از رجال و سياسيون می‌آمدند و از تيمور سعايت و بدگوئی می‌كردند، اما رضا به او متمايل بود و همه اين گزارشات را ناديده می‌گرفت.

تيمور پس از پايان تحصيلات نظامی مدرسه سن پطرزبورگ مدتی به مسكو رفت و كارمند سفارت ايران شد. بعد كه به ايران اد رئيس قشون خراسان شد. كم كم به واسطه هوش و ذكاوت و نفوذ خانواده اش رشد كرد و به تهران آمد و وكيل مجلس شد. مشيروالدوله كه كابينه تشكيل داد او وزير عدليه شد.

تيمورتاش در صحبت‌های خصوصی به من می‌گفت خيلی جالب است كه دراين مملكت با آنكه "عدالت" وجود ندارد دستگاه عدليه عريض و طويلی درست كرده اند!

موقعی كه مدرس مجلسی‌ها و مردم را عليه رضا (سردار سپه وقت) تحريك می‌كرد و بنای مخالفت با رضا را گذاشته بود تيمورش تا فراكسيون طرفداران رضا را در مجلس بنا گذاشت و به نفع رضا فعاليت شبانه روزی می‌كرد. در ماجرای جمهوريخواهی و بعدا تغيير سلطنت، تيمورتاش به اتفاق علی اكبرخان داور خيلی به نفع رضا زحمت كشيد و همين امر سبب شد تا در كانون توجه رضا قرار بگيرد. رضا بهد از شاه شدن برايم تعريف كرد كه پيشنهاد تغيير سلطنت را تيمورتاش تهيه كرده و شبانه به خانه يكی يكی نمايندگان برده و آهها را وادار به امضاء كرده است. رضا به تيمور خيلی علاقه داشت و پس از رسيدن به سلطنت او را به وزارت دربار برگزيد. حتما می‌دانيد كه در مراسم تاجگذاری رضا، تيمور بود كه تاج كيانی را در سينی طلا جلو برد و به رضا تقديم كرد. روزی هم كه قرار بود شمشير خاندان زنديه به رضا تقديم شود، باز هم تيمور اين وظيفه را عهده دار شد.

موقعی كه به دستور رضا مسئوليت مذاكرات با شركت نفت انگليس به عهده تيمور گذاشته شده و تيمور متصل بين تهران و لندن در مسافرت بود، كيف دستی او در خارج از كشور ربوده شده به دست انگليسی‌ها افتاد و آنها با توجه به اسنادی كه از كيف دستی تيمور بدست آورده بودند فهميدند وزير دربار ايران برای اتحاد شوروی جاسوسی می‌كند!

در مراجعت تيمورتاش به كشور رضا او را تحويل نگرفت و برخوردهای توهين آميزی با او می‌كرد. حتی در حضور ما به او فحش‌های ناموسی می‌داد.... خلاصه مطلب اينكه تيمور به جرم جاسوسی دستگير و به داشتن ارتباط با "كاراخان" روسی اعتراف كرد و در زندان قصر قاجار مقتول گرديد و به سزای اعمالش رسيد.... بعد از آنكه رضا دستور داد تيمور را به محبس بيندازند تيمورتاش خيلی التماس می‌كرد و افراد را واسطه می‌ساخت تا نزد رضا شفاهت او را كرده و وسايل استخلاصش را فراهم بيآورند. حتی خود كارخان كه كميسر روابط خارجی اتحاد شوروی بود به تهران اد و تقاضای استخلاص تيمور را كرد كه رضا نپذيرفت و دستور داد او را راحت كنند.( ما در آينده، شرح پرونده سازی برای تيمورتاش و قتل فجيع او در زندان را به نقل ازكتاب "سه زن" نوشته مسعود بهنود منتشر خواهيم كرد.)

ترور ميرزاده عشقي

- عشقی را می‌شناختيد؟

البته. البته! من عشقی را می‌شناختم. عارف در قضيه جمهوری خيلی طرفدار رضا بود و در وصف رضا شعرهای خوب و محكم می‌گفت. من شاعران زيادی را می‌شناختم كه حالا اسمشان يادم نيست. يكی از حوادث تاسف بار ماجرای كشتن ميرزاده عشقی بود. رضا می‌گفت:" اين جوان را كشته اند تا گناه قتل او را به گردن طرفداران جمهوری بياندازند!"

عشقی را ملك الشعرای بهار وارد كار شعر و سياست كرده بود و عشقی يك مدت هم با علی دشتی رفاقت داشت و با او رفت و آمد می‌كرد. ملك الشعرای بهار هم از مخالفين رضا بود. عشقی را هم كه جوان خوش قريحه‌ای بود تحريك می‌كرد. در سيزدهم سرطان 1303 دو نفر وارد منزل عشقی شده و به او طپانچه می‌اندازند. يكی از آن دو نفر موفق به فرار می‌شود اما نفر دوم كه ابوالقاسم  نامی بود دستگير و تحويل پاسبانان می‌گردد.

من از يادآوری خاطرات شوم و تلخ مربوط به هركه باشد خوشم نمی آيد و بيشتر دوست دارم خاطرات خوش گذشته را بخاطر آورم. حال يك تغيير ذائقه بدهيم. بنده هم مثل همه ايرانی‌ها حافظ را اول شاعر ايران می‌دانم و اعتقاد قلبی فوق العاده و عجيب به او دارم. كسانيكه مرا از نزديك می‌شناسند و با من بوده اند می‌دانند كه ديوان حاظ هميشه در كنار دست من بوده و ممكن نمی شد كاری را بدون مراجعه به ديوان حافظ شروع كنم. محمد رضا هم كه اعتقاد مرا به حافظ می‌دانست اوائل كارش در تصميمات مهم پيش من می‌آمد تا برايش فال حافظ بگيرم!

بعد از حافظ به خيام علاقه زياد دارم و شايد برايتان عجيب باشد بگويم كه هر وقت در زندگی احساس ناراحتی و يا تاثر می‌كردم اشعار خيام را می‌خواندم و آرام می‌گرفتم. واقعا دنيا را خيام درست شناخته بود و بس!!

محمدرضا پهلوی فوزيه ثريا اسفندياری

فرح ديبا

 

 

طرفداران ديكتاتوری مصلح درج. ا بدقت بخوانند
خاطرات تلخ و شيرين تاج الملوك
انفجار شادی مردم
پس از سقوط رضا شاه
من و رضا حيران مانده بوديم. اين مردمی كه تا روز قبلش مجيز می‌گفتند
يكباره به ما پشت كردند و جشن سقوط رضا شروع شد.

محمدرضا از اولش روحيه ضعيفی داشت. برعكس او عليرضا قوی بود و نظامی هم بود. ما چند بار به او پيشنهاد كرديم به جای برادرش بنشيند و حتی سفير انگليس هم اين پيشنهاد را به او كرده بود.

اسكرين انگليسی، روی عرضه كشتی تبعيد، خطاب به رضاشاه : اين كمترين تنبيهی است كه لندن برای اعليحضرت رضا شاه درنظر گرفته است. ما انگليسی ها خيلی وفادارهستيم. با آنكه اعليحضرت رضا شاه نسبت به انگلستان كم لطفی كرده ودرميانه راه خود را به آلمان نزديك كردند، معهذا انگلستان حاضرنشد اعليحضرت را مجازات جدی كند.

رضا خطاب به اسكرين: يك مشت احمق چاپلوس وكودن دراطراف من بودند كه بلااستثناء همه اعمال ورفتارمرا تاييد می‌كردند.

 

انتشار بخش هائی از كتاب خاطرات "تاج الملوك آيراملو" همسر اول رضا شاه و مادر محمد رضاشاه همچنان با واكنش هائی روبروست كه ما نيز از ابتدای شروع انتشار آن چنين پيش‌بينی را نمی‌ كرديم. از يك طرف در راديوها و تلويزيون های فارسی زبان مدافع نظام گذشته( بقول آيت الله منتظری دفاع چماقی) به ما چنگ و دندان نشان ميدهند و از يك طرف نيز مخالفان نظام سلطنتي( اعم از ملی و چپ). از پديده های جالب روزگار اينكه در جمهوری اسلامی نيز از انتشار اين مطالب عصبانی‌اند و پيام های اينترنتی  قابل درنگی در اين ارتباط دريافت كرده ايم. اين گروه سوم پشت نقاب هتاكی به افراد و شخصيت های سياسی آن نظام و آن دوران پنهان شده و ما را از انتشار اين مطالب برحذر می‌دارند. درد اين گروه سوم، درد ديگری است و اتفاقا يكی از انگيزه های اصلی ما برای انتشار اين خاطرات نيشتر زدن به همين نقطه دردآور است! آنها از تشابهات نگرانند و ما نيز اتفاقا اين را خوب می‌دانيم و به همين دليل نيز همان تشابهات گرهی را منتشر می‌كنيم. طبيعی است كه وقتی از سرنوشت جانيان در زمان رضا شاه می‌نويسم، جانيانی در جمهوری اسلامی نگران آينده و سرنوشت خود می‌شوند. از نظامی شدن حكومت و سرانجام آن وقتی می‌نويسم، بسيار طبيعی است كه كسانی در حاكميت جمهوری اسلامی نگران آينده می‌شوند و كسانی هم از اين بيداری بی‌موقع نگران می‌شوند! وقتی خوانندگان اين خاطرات، گذشته را با امروز و نظام شاهنشاهی ديكتاتوری را با نظام ولايت مطلقه فقيه مقايسه می‌كنند و به يك نتيجه می‌رسند، طبيعی است كه كارگزاران اين ولايت مطلقه عصبانی شوند. بنظرما، حتی اگر انتشار اين خاطرات، همين نتيجه و مخاطب را داشته باشد، ما به هدف خود رسيده ايم. طرفداران چماقی سلطنت هم اگر اهل درس از تاريخ بودند و باشند " العاقل فی الاشاره".

مسئله دخالت بيگانه در امور داخلی ايران، در يك بحران جهانی مثل جنگ دوم و بردن ديكتاتور نه به دليل ديكتاتور بودن، بلكه بدليل سنگر عوض كردن و اشتباه محاسبات سياسي( رفتن رضا شاه به طرف هيتلر و آلمان ها) يك درس بزرگ تاريخی است. نتيجه اين بردن را در جامعه و استقبال آن از سوی مردم را چرا نبايد از زبان همسر رضا شاه خواند؟ يعنی نزديك ترين و مطلع ترين فرد در دربار رضا شاه.

اگر كسانی در جمهوری اسلامی خواندن اين سرنوشت و شادی ملی پس از سقوط ديكتاتور را آينه‌ای می‌بينند در برابر چهره خويش، اين تقصير ما نيست؛ اين حكم تاريخ است. قدر قدرتی ها و مجيزگوئی ها، سكوت مردم و حتی تظاهر به حمايت و طرفداری از نظام ديكتاتوری، آنگاه كه فرو می‌ريزد، همان صحنه هائی بوجود می‌آيد كه تاج الملوك در خاطرات خود بيان می‌كند. آنها كه پا در مرز 80 سالگی دارند بارها نقل كرده اند كه ديكتاتورمصلح رضا خانی حتی قابل مقايسه با ديكتاتوری فرزندش نبود. خوفناك بود. چنان كه نزديك ترين افراد به او روی يكساعت بعد خود نمی‌ توانستند حساب كنند.

همان بازی های دور و بر يكنفر و چاپلوسی و مجيزگوئی ها كه رضا شاه وقتی سوار كشی می‌شود تا به تبعيد برود با افسوس از آن ياد می‌كند، سرنوشت امروز ما در جمهوری اسلامی نيست؟ اگر هست، بجای خط و نشان كشيدن برای اين و آن، به آينه آينده بنگرند.

بخش ديگری را هم دراين فصل از خاطرات تاج الملوك كه منتشر كرده ايم می‌خوانيد. فصل مربوط به مرگ برادر محمد رضا. يعنی عليرضا. آن شايعاتی كه درباره صحنه آفرينی برای مرگ او در جامعه هميشه وجود داشت، حالا از دهان مادر آنها تائيد می‌شود. اين از صحنه حذف كردن های نزديك ترين ياران و حتی برادر خويش، درجمهوری اسلامی روی نداد؟ داد و باز هم می‌دهد. به سرنوشت آيت الله منتظری و سرنوشت آيت الله مطهری و حتی موقعيت در تنگنای برادر علی خامنه ای در جمهوری اسلامی نگاهی از اين زاويه بياندازيد.

درباره ازدواج های محمد رضا نيز از زاويه ای كه ما در نظر داريم نگاه كنيد نه از اين زاويه كه چند زن گرفته و يا چند معشوقه داشته و با نداشته. اينگونه نگاه كنيد كه سرنوشت يك مملكت و مردم آن چگونه با يار و يار كشی های پشت صحنه و در دربار صاحب قدرت، بصورت توطئه آميز رقم می‌خورده است. تا آنجا كه ثريا گروه های مسلح خود را به دربار می‌آورد.

حال همين يار و ياركشی را مقايسه كنيد با امروز جمهوری اسلامی. دور نرويد. به همين كابينه احمدی نژاد نگاه كنيد كه چگونه به يار كشی شخصی و اتفاقا با جنبه های نظامی تبديل شده است. او نيز باخود، ياران خويش را آورده است. وقتی نظامی بر مبنای ساختار مستقل خودش برپا نشده باشد و هر كس آمد ياران خودش را بيآورد، بدان معنا نيست كه آن نظام روی آب است؟ هست. هر كس می‌گويد نه، نگاهی بياندازد به سرنوشت دولت ها، حتی در نظام های سلطنتی موجود در اروپا و يا برنده شدن و بازنده شدن احزاب در جمهوری ها. هر كس می‌آيد و برنده می‌شود، همه را قلع و قمع می‌كند و يك دستگاه دولتی جديد درست می‌كند؟ چنين نيست. بلكه آپارات دولتی بعنوان دستگاهی مستقل بر سر جای خويش است و كارگزار سياست های دولت ها. وقتی چنين است چه نيازی به خانه تكانی و جايگزينی از دربان دم در اداره تا مديركل است؟ اين كه فرح و يا ثريا وقتی به دربار رفته اند كادرهای خود را به اين مركز قدرت برده اند، به ظاهر و بعنوان رويدادهائی كه به تاريخ پيوسته اند اهميت ندارند. اما از نظر ما دارند، زيرا درد امروز ايران از جمله و اتفاقا همين است. حتی همين روزها كه كابينه جديد كامل می‌شود. همين بساط در بيت رهبر است، مشابه آن در كانون ديگر قدرت، يعنی شورای نگهبان است. به تزريق كادرهای شورای نگهبان به دولت جديد نگاهی عميق تر بياندازيد، تا بدانيد ما چه می‌گوئيم. به تصفيه هائی كه در اطراف رهبر و بيت او انجام شده و تمام كادرهای اطراف آيت الله خمينی كه دستشان از هر طرف كوتاه شد نگاهی بياندازيد. اين نشانه ها آنقد اهميت ندارند، كه خواندن خاطرات تاج الملوك تشابه دو نظام را بر ملا كند؟

اين مقدمه طولانی را نوشتيم تا هر سه گروه بدانند انگيزه های ما برای انتشار اين خاطرات چيست.

 

حالا از زبان تاج الملوك بخوانيد:

 بايد عرض كنم مردم نه تنها ازاستعفای رضا ورفتن اوازمملكت ناراحت نشدند ودربرابر مداخله متفقين برای مجبوركردن رضا به استعفاء عكس العمل نشان ندادند، بلكه دركمال چشم سفيدی ابراز خوشوقتی وخوشحالی هم كردند وروزنامه ها هم كه تا سوم شهريور1320 دعاگوی رضا بودند شروع به هتاكی وفحاشی نمودند! رضا ازاين تغييرحالت مردم خيلی ناراحت بود. آقای " محمود جم" كه پيرمرد سرد وگرم چشيده ای بود به رضا گفت كه نبايد ناراحت باشد اين خاصيت عوام است كه درايام قدرت حكام مجيزگوی آنها هستند ودرايام ضعف پنجه به روی آنها می‌كشند!

دراين مسافرت كلارمونت اسكرين ازكاركنان كنسولگری انگليس دركرمان كه خيلی روان فارسی صحبت می‌كرد همراه ما بود وفوق العاده احترام و تكريم می‌كرد وتمام تلاش وسعی او اين بود كه رضا احساس راحتی كند. قرارما اين بود كه به جزيره موريس برويم.

آقای كلارمونت اسكرين بعدها كنسول انگلستان درتهران و وزيرمختار انگلستان درتهران شد وازپادشاه انگلستان عنوان پرطمطراق " سر" گرفت. رضا ازاحترام اسكرين خيلی راضی بود واسكرين شب ها دركابين رضا می‌نشست وبرای او ازتاريخ ايران صحبت می‌كرد. شب دوم رضا مرا هم صدا كرد تا كنارش بنشينم وداستانهای اسكرين ازتاريخ ايران را گوش كنم.

واقعا جالب است كه يك انگليسی مثل بچه های جنوب شهرتهران فارسی حرف بزند وبهترازهرايرانی تاريخ مملكت ما را بداند. رضا خيلی ازدامنه اطلاعات اسكرين تعجب كرده بود. يك شب به من گفت بيخود نيست كه اينها بردنيا حكومت می‌كنند.

اسكرين علاوه برفارسی به زبانهای اردو كه مخصوص هندی ها بود وزبان پشتو كه مخصوص افاغنه بود وزبان تركی هم خيلی عالی حرف می‌زد.) با خود من تركی صحبت می‌كرد كه نگو ونپرس(.

چون خيلی با ما خودمانی شده بود. يك شب رضا روی عرشه كشتی ازاو پرسيد چرا انگليسی ها مصرا ازاوخواستند تا خاك ايران را ترك كند.

اسكرين گفت: اين كمترين تنبيهی است كه لندن برای اعليحضرت رضا شاه درنظر گرفته است. ما انگليسی ها خيلی وفادارهستيم. با آنكه اعليحضرت رضا شاه نسبت به انگلستان كم لطفی كرده ودرميانه راه خود را به آلمان نزديك كردند معهذا انگلستان حاضرنشد اعليحضرت را مجازات جدی كند. اميدوارم درآينده اعليحضرت محمدرضا وليعهد جبران مافات كرده ودربرابر اين گذشت وبزرگواری دولت فخيمه انگلستان خدمتگزارصادق پادشاه انگلستان باشند.

درطول سفركلارمونت اسكرين خيلی معلومات به ما می‌داد؛ تا اينكه يك روز رضا به اوگفت به خدا قسم كه اگرمثل تو يك نفردردربارخود داشتم سرو كارم به امروزنمی كشيد.

يك مشت احمق چاپلوس وكودن دراطراف من بودند كه بلااستثناء همه اعمال ورفتارمرا تاييد می‌كردند.

 رضا مطابق عادت مالوف صبح ها كه ازخواب بلند می‌شد به اندازه يك پشت ناخن ترياك استعمال می‌كرد وايضا" شب ها هم!

ملوانان هندی كه با ترياك آشنا بودند وقتی بوی ترياك ازكابين رضا بيرون می‌زد پشت دركابين ازدحام می‌كردند تا ازبوی ترياك كيفورشوند! كاپيتان انگليسی ويكی دو صاحب منصب عمده هم كه با رضا طرح دوستی ريخته بودند به كابين او می‌رفتند ويكی دوبست می‌زدند.

فايده اين مسافرت يكی هم اين بود كه چند نفرازخدمه كشتی بندرا تا رسيدن ما به مقصد ترياكی شدند! وقتی به بمبئی رسيديم  به يك كشتی بزرگتر به نام " برمه" منتقل شديم.

كشتی برمه يازده هزارتنی وازنظر ظاهربيشتراز دوبرابركشتی قبلی ما به نظر می‌رسيد. اين كشتی عظيم متعلق به شركت هندرسون انگليس بود كه رضا هم مقداری ازسهم آن را درگذشته خريده بود، و درواقع رضا از سهامداران اصلی خط كشتيرانی هندرسون بود. چند نفرازپارسيان هندوستان هم جزو سهامداران اين خط كشتيرانی بودند.

سقوط هواپيما و مرگ مشكوك عليرضا

 عليرضا درروزدوازدهم فروردين ماه 1301 متولد شد. عليرضا ازنظرشكل وشمايل وخلق وخوكپی رضا بود. به عكس محمدرضا كه بچه ضعيف الجثه ای بود، عليرضا ازقدرت بدنی خوبی برخورداربود.

 " رضا" چون خودش نظامی بود هيچ شغلی را دردنيا به غيرازنظاميگری به رسميت نمی‌ شناخت. واصلا صاحبان مشاغل ديگر را داخل آدم به حساب نمی‌ آورد!

محمد رضا را درسن 6 سالگی به دبستان نظام تهران كه خودش تاسيس كرده بود فرستاد تا تحت تربيت مربيان نظامی آموزش ببيند. عليرضا را نيزبه دبستان نظام فرستاد.

محمد رضا حدود شش سال دردبستان نظام تهران بود وبعد برای ادامه تحصيل به سوئيس فرستاده شد.

عليرضا هم تا كلاس چهارم ابتدائی دردبستان نظام تهران بود ومتعاقبا به لوزان )سوئيس( فرستاده شد وحدود شش سال درلوزان ماند. بعد به تهران آمد و به دبيرستان نظام رفت و گواهينامه افسری گرفت. بنده بايد عرض كنم كه محمد رضا تحت فشاروزور پدردبستان نظام را تحمل كرد، اما عليرضا ذاتا به نظاميگری كشش داشت وبعد ازمراجعه به ايران با پای خودش به دبيرستان نظام رفت وافسرارتش شد. عليرضا قدی بلند وقيافه ای جدی داشت و " رضا" برای او نه فقط يك پدر، بلكه يك الگووحتی يك " بت" بود. عليرضا پدرش را به حد پرستش دوست داشت.

اين پسرم درسال 1333 شمسي( يكسال پس از كودتای 28 در سالهای تثبيت حكومت فردی و بی‌رقيب محمد رضا) موقع پرواز با يك فروند هواپيمای داكوتا دچارسانحه شد وضمن سقوط دركوههای اطراف تهران جان خود را ازدست داد. عليرضا درموقع فوت حدود 31 سال داشت.

متاسفانه پس ازدرگذشت او شايعات ناجوانمردانه ای را بر سرزبان ها انداختند وگفتند عليرضا دريك توطئه خانوادگی جان باخته و محمدرضا او را به هلاكت رسانده است.

من ازسال 1331 شمسی تا به حال سكوت كرده ام اما حالا عرض می‌كنم كه چون تاريخ سقوط هواپيمای عليرضا مصادف بود با حوادث وبلوا و آشوب های سياسی سالهای 1330 به بعد، دشمنان خانواده پهلوی وسياست بازان كوشيدند با متهم كردن فرزند ارشدم به قتل برادر درخانواده سلطنتی شكاف ايجاد كرده ومحمد رضا را بدنام كنند.

من شهادت می‌دهم كه هيچ اختلافی بين محمدرضا وعليرضا نبود واصلا در آن سالها محمدرضا دنبال فرصتی می‌گشت كه سلطنت را رها كند ودست زنش را بگيرد وازمملكت برود.

محمدرضا بخصوص ازسال 1330 به بعد دنبال اين بود كه ثريا را بردارد برود آمريكا مزرعه داری كند وازدنيای سياست كناره بگيرد، واين عليرضا بود كه او را تشويق به ماندن ومقاومت می‌كرد.( اين گرايش محمدرضا را مادر فرح نيز در كتاب خاطراتش نقل می‌كند.)

          ما ازسال 1330 به بعد كه چند بارموقعيت سلطنت به خطرافتاد ومشاهد كرديم محمدرضا دربرابرفشارهای روزافزون سياسيون مخالف اظهار خستگی و عجزمی كند به عليرضا پيشنهاد كرديم كه جانشين محمد رضا بشود اما عليرضا جدا امتناع می‌كرد.

حتی كاربه جائی رسيد كه سفيرانگلستان به عليرضا پيشنهاد كرد خود را برای جانشينی برادرش آماده كند، اما عليرضا خيلی تند با سفيرانگلستان بر خورد كرد وپايش را دريك كفش كرد كه برادرش بايد درمقام سلطنت باقی بماند.

فوزيه، عروس مصري

اينها خيال می‌كردند كه من ودخترهايم با فوزيه دريك اطاق شش متری زندگی می‌كنيم وهرروزسرغذا درست كردن ورخت شستن با همديگر كشمكش وجدال داريم!

ما درطول هفته  دوسه بارفوزيه را می‌ديديم. آنهم زمانی بود كه فوزيه برای صرف عصرانه به كاخ من می‌آمد. شمس واشرف هم هفته ای دو الی سه باربه كاخ او رفته و با محمد رضا وفوزيه چای صرف می‌كردند.

ما فوزيه را دوست داشتيم و به خاطراينكه درتهران غريب است خيلی به او محبت می‌كرديم تا احساس دلتنگی نكند. حتی ازسفيرمصروخانمش و مصريانی كه درايران بودند دعوت می‌كرديم به كاخ بيايند ومرتب دورو بر فوزيه را شلوغ نگه دارند.

فوزيه با آنكه دريك خانواده سلطنتی بزرگ شده بود قدری " امل" بود وحاظر نمی‌ شد با ميهمانان محمدرضا برقصد. خلاصه كلام اينكه اين ازدواج اجباری بود. رضا اجباركرده بود محمدرضا با يك شاهزاده مصری ازدواج كند وملك فاروق پادشاه مصرهم خواهرش را مجبوربه ازدواج با وليعهد ايران كرده بود وهردواز اين ازدواج ناراضی بودند.

عاقبت هم درسال 1327شمسی فوزيه ايران را ترك كرد وبه قاهره)مصر( رفت وديگربازنگشت. محمدرضا ديگرهيچوقت سراغ اورا نگرفت وبه ما هم اجازه نمی‌ داد اسم فوزيه را جلوی رويش بياوريم. اسم ميدان فوزيه را هم به ميدان شهنازتغييرداد.

خيلی فشاربه حافظه ام می‌آورم كه چيزهای ديگری هم به ياد بياورم اما كهولت سن وگذشت اينهمه سال كاررا مشكل كرده است.

ثريا، مغرور بختياري

ازدواج ثريا اسفندياری درمورخه 23 يا 24 بهمن ماه سال 1329بود. يعنی دوسال بعد ازخروج فوزيه ازايران.

پدرثريا آقای خليل اسفندياری از مستخدمين دولت بود كه مدتها درآلمان درسفارت ايران خدمت می‌كرد. مادرثريا هم يك خانم آلمانی بود به نام " اوا"، وثريا ازنظروجاهت وزيبائی به مادرش رفته بود.

بايد عرض كنم اگرچه ثريا دختری فوق العاده زيبا، با هوش ودارای تربيت فرنگی و بقول معروف ازهمه نظرتكميل .واسطه اين ازدواج " خان اكبر" بود كه مردی فوق العاده مورد احترام وازمشاوران غيررسمی محمد رضا بود.

ثريا موقعی كه همسرشاه شد دست يك عده زيادی ازاقوام خود را گرفت و به دربارآورد. پسرعمويش رستم خان را رئيس دفترخود كرد. حتی يك عده تفنگدارهم با خودش آورده بود تا محافظ كاخ اختصاسی اش باشند!

ثريا فوق العاده مغروروخود پسند بود واحدی ازآحاد مردم را قابل آدم به حساب نمی‌ آورد وحتی با اكراه وزوربه ديدن من می‌آمد. محمدرضا درمدت كوتاهی فوق العاده به ثريا علاقمند شد وچيزی نگذشت كه دين ودنيايش ثريا شده بود.

تيموربختيار هم ازاقوام ثريا بود وبه واسطه ثريا رشد كرد وبه رياست سازمان امنيت كشور رسيد وبعد هم قصد جان محمدرضا وكودتا را داشت. موقعی كه در سال 1332 محمدرضا مجبورشد چند روزی ازكشورخارج وبه ايتاليا برود( اشاره به سه روز25 تا 28 مرداد) ثريا به محمد رضا پيشنهاد طلاق كرده بود. پس از28 مرداد1332 و باز گشت به ايران، محمدرضا برايمان تعريف كرد كه ثريا دررم " ايتاليا" به تصوراينكه سلطنت درايران شكست خورده وشاه ديگرنخواهد توانست به كشوربرگردد آب پاكی را روی دست او ريخته وبه او گفته كه ازاين ازدواج فقط عنوان ملكه ايران شدن برايش جذاب بوده وبس!

محمدرضا به اومی گويد: " تو دقيقا همان همسرمورد علاقه وايده آل من هستی!" وثريا به اوجواب می‌دهد: " ولی متاسفانه من نمی‌ توانم اين حرف را درمورد تو بزنم!"

خلاصه بحث ادامه می‌يابد وثريا بدون ملاحظه محمدرضا كه درشرايط ناگواری بوده است ودرحضورمحمد خاتمی ) خلبان شاه ( به اومی گويد كه قصد دارد دراولين فرصت طلاق بگيرد وبا مردی كه مورد علاقه اش باشد ازدواج كند!

پس ازمراجعت ازايتاليا علاقه محمدرضا نسبت به اوسرد شد وبه ثريا گفت كه خوب است به خواسته اش عمل كند وهمانطوريكه درايتاليا تصميم گرفته بود طلاق بگيرد.

اگرمن درزندگی خصوصی محمدرضا يكباردخالت كرده باشم همين يك مورد است. وقتی اين داستان را اززبان محمدرضا شنيدم به او موكدا گفتم كه فورا ثريا را طلاق بدهد اين زن ازفرط زيبائی فوق العاده متفرعن ومغروربود ويك باد دماغ عجيبی داشت. روحيه ايلياتی هم دراو به وضوح مشهوربود. رعايت هيچكس را نمی‌ كرد. فوزيه دست مرا می‌بوسيد. دخترانم هم دست مرا می‌بوسيدند. همه خانم های اعيان واشراف كه به ديدن من می‌آمدند دستم را می‌بوسيدند. اما ثريا نه تنها دست مرا نمی‌ بوسيد بلكه ذره ای هم خم نمی‌ شد و احترام نمی‌ كرد.

اقوام وآشنايان را هم كه به كاخ ودربارآورده بود فقط ازدستورات او تبعيت می‌كردند وما را به حساب نمی‌ آوردند.

ازبازی های جالب روزگار اينكه همسران محمدرضا پس ازطلاق ساكن پاريس شدند وجالب اينكه فوزيه وثريا دريك محله ودريك خيابان وبه فاصله چند ساختمان ازهم خانه داشتند!

ازبازی های جالب ديگرروزگاراينكه ما تا آخرين روزی كه درايران بوديم به نوعی با خانواده وفاميل ثريا مربوط بوديم. آقای شاپورخان بختيار كه محمدرضا حكم نخست وزيری اش را داد پسرخاله ثريا بود.

بعد ازطلاق ثريا من به محمدرضا فشارآوردم تا با خواهرزاده ام گيتی ازدواج كند اما محمدرضا نپذيرفت وبا فرح ازدواج كرد.

شهناز هميشه ازاينكه پدرومادرش ازهم جدا شده اند ابراز ناراحتی عميق می‌كند وبه اعتقاد او محمدرضا نبايد فوزيه را طلاق می‌داده، بلكه بايد او را به ماندن درايران وادامه زندگی مشترك ترغيب وتشويق می‌كرده است. بنده بدون تعارف بايد بگويم كه شهنازهميشه مادرش را بيشترازپدرش دوست داشته است.

نوه های عزيزم هستند خوششان نمی‌ آيد كه من درمورد مادرشان صحبت كنم. حتی رضا جان اكيدا ازمن خواسته كه در بيان خاطراتم زخم های كهنه را نيشترنزنم وگذشته ها را فراموش كنم. ببينيد! من، همسررضا شاه قدرقدرت. حالا چقدربدبخت شده ام كه نوه ام مرا ازحرف زدن وصحبت كردن منع می‌كند.

فرح چون درفرانسه بزرگ شده بود عميقا تربيت فرانسوی داشت وبيشتر خودش را فرانسوی می‌دانست تا ايرانی.ازموقعی هم كه به دربارآمد پای تحصيل كرده های فرانسه را به دربار باز كرد واموردفترخودش وبسياری ازامور مملكت را به دست هم كلاسی ها و دوستان زمان تحصيل ودانشجويی درفرانسه سپرد.

   

حسن اسفندیاری رئیس مجلس و موسی نوری اسفندیاری سفیر ایران در آلمان در ديدار با هيتلر

 

 

دو شنبه 3 شهریور
رادیو تهران:
حمله به ایران
از شمال و جنوب آغاز شد
آخرین یادداشت های تاریخی رضا شاه
رضاشاه: امیدوارم اوضاع جبهات به نفع آلمان باشد!

رضاه شاه از وقتی به آلمان ها نزدیک شد، ذکاءالملک فروغی را که عامل انگلستان بود، از دربار طرد کرده بود. شبی که حمله شد، با عجله فرستاد عقب فروغی که بیاید و کابینه تشکیل بدهد. رئیس کل تشریفات دوید خانه فروغی، او دررختخواب بود و داشت با تلفنی انگلیسی حرف می زد. وقتی تلفنش تمام شد به "انتظام" گفت: کاراعلیحضرت تمام شد و باید برود. انتظام پرسید: کجا؟ فروغی گفت: تبعید!

مردم از همه چیز و همه جا بی خبر بودند!

تا آخرین ساعاتی که حمله به ایران شروع شد، مردم از مذاکراتی که دردربار با سفرای شوروی، آلمان، انگلستان و امریکا جریان داشت بی خبر بودند.

رضا فورا به رادیو دستور داد خبرهای حمله را پخش نکنند. بنابراین رادیو بجای پخش اخبارجنگ مردم را به حفظ انضباط ورعایت اصول شهروندی دعوت می کرد. اما مردم که می دیدند برنامه رادیو با برنامه های روزهای قبل فرق دارد بیشتربه وحشتشان اضافه می شد. آنها که رادیو داشتند بیشتربه برنامه های رادیو دهلی ورادیو بی.بی.سی گوش می دادند که به زبان فارسی برای ایران برنامه پخش می کردند. شاید باورتان نشود که ما خودمان هم دردرباراطلاعات واخبارمورد نیازمان را ازرادیو دهلی، رادیو لندن ورادیو برلن می گرفتیم. این سه رادیو به زبان فارسی برنامه داشتند.


 

روزدوشنبه سوم شهریورماه 1320 من درحمام قصربودم که زهرا مشهدی سراسیمه وارد شد وبا حیرت ووحشت ازقول رادیو تهران اطلاع داد که الساعه قوای متفقین به ایران حمله ونواحی سرحدی را بمباردمان کرده اند.

البته ازچند ماه قبل رضا درصحبت های خصوصی گفته بود که انگلیسی ها فشارمی آورند که ایران ازبی طرفی خارج شده و به آلمان اعلان جنگ بدهد!

قبل ازاینکه بقیه ماجرای روزشوم سوم شهریورماه 1320 را تعریف کنم باید عرض کنم که مدتها بود انگلیسی ها مسئله حضوراتباع آلمانی را درایران مستمسک قرارداده وایران را متهم به همکاری با آلمان می کردند.

یک نکته دیگرهم که باعث تحریک بیشترانگلیسی ها وآمریکائی ها وقوای متفقین درحمله به ایران شد و آن اظهارات نابخردانه گوبلز وزیرتبلیغات هیتلر بود.

گوبلزچند هفته قبل ازحمله قوای متفقین به ایران دررادیو برلن سخنرانی کرده و گفته بود: ما شش هفته دیگرازطریق قفقازبه ایران خواهیم رسید!

بنده حالا برای اولین باربرای اطلاع تاریخ نویس ها عرض می کنم که رضا حاضرشده بود برای حفظ مملکت وجلوگیری ازاشغال کشوراتباع آلمان را اخراج کند وبه متفقین اجازه بدهد ازطریق بندرشاهپور درخلیج فارس راه آهن ایران را مورد استفاده قرارداده ونیرو ومهمات به بندرشاه درترکمن صحرا ) شرق دریای مازندران ( برسانند.

درفاصله سالهای 1308 تا 1320شرکتهای آلمانی- مجارستانی- چکسلواکی- لهستانی واوکراینی درایران فعالیت می کردند که درراس آنها کمپانی های معظم آلمان مثل زیمنس- آلگمین الکتریسته آ.ا.گ گروپ- اشکودا را به یاد می آورم.

آلمان درآن موقع یک قدرت صنعتی بزرگ بود وروزبه روز هم صنایع آلمان پیش می رفتند. هرقدر صنایع آلمان پیش می رفتند، به همان اندازه هم بردامنه فعالیت های اقتصادی آلمان درایران اضافه می شد.

مسلما وقتی فعالیت شرکتهای آلمانی زیاد می شد برتعداد کارکنان آنها و اعضای خانواده شان هم افزوده می شد. مثلا یادم هست که درشاهی ) قائم شهرکنونی( یک کارخانه بزرگ گونی بافی ویک کارخانه بزرگ نساجی ساخته بودند.

تنکنسین های این کارخانجات آلمانی بودند که همراه اعضای خانواده شان درهمان نزدیکی کارخانه زندگی می کردند ومردم محلی به آن قسمت از شهر محله آلمانی ها می گفتند! سر رید بولاد سفیرکبیرانگلستان در تهران همین مطلب را مستمسک قرارداده ومرتبا به کاخ می آمد وبه جان رضا نق می زد که فعالیت آلمانی ها وعمال وجاسوسان آنها درایران زیاد و بسیارخطرناک و باعث نگرانی دولت متبوع او گردیده است.

هرچقدررضا توضیح می داد که این آلمانی ها فعالیت نظامی ندارند و مستخدم دولت ایران وتکنسین فنی کارخانجات هستند توی گوش بولارد نمی رفت وبولارد متصل حرف های خود را تکرارمی کرد ومعلوم بود انگلستان دنبال بهانه جوئی است.

من مقداری ازخاطرات منتشرنشده رضا را نزد خودم دارم. دربخشی ازاین خاطرات مفصلا مطالبی درمورد اشغال ایران نوشته است. بفرمائید این چند صفحه را بخوانید. خیلی جالب است. به خط خود رضا است...

 

یادداشت های رضا شاه

 

امروزدوازدهم مهرماه 1320 است. صبح سفیرکبیرانگلیس مطابق تقاضای قبلی نزد ما آمد وقدری درمورد جبهات جنگ قفقاز صحبت کرد.

گفتم تا آنجا که ما اطلاع داریم هنوزجنگ به نواحی قفقازنرسیده است. بولارد مجددا" تاکید کرد که چرا رسیده است!

بولارد گفت شخص چرچیل به خوبی تشخیص داده است که با شکست و نابودی ارتش شوروی به وسیله مهاجمین آلمانی، دیگر دول متفق هرگز امید پیروزی نخواهند داشت، وچه بسا که ارتش هیتلربا یک ضربت کار انگلستان ومتفقین او را یکسره نمایند.

ازاین حرف های بولارد خوشم نیامد ومسیرصحبت را عوض کردم، اما بولارد مجددا به سرحرف های اولیه خویش برگشت و گفت: حالیه مهم ترین فکردولت انگلستان کمک رساندن به شوروی است وما برای رساندن کمک های عاجل به شوروی سه راه درپیش داریم.

اول راه ولادی وستک است. که این راه زیاد به درد نمی خورد چون هم مسیرآن دوراست وهم نزدیک ژاپن متحد اصلی آلمان قراردارد.

راه دوم راه آرخانگلسک است که آن هم شش ماه ازسال یخ بسته است و نمی شود روی آن حساب کرد!

سوم راه ایران است که بهترین وبرجسته ترین راه به حساب می رود. چون متفقین می توانند کمک های خود را اعم ازقوای نظامی والبسه وغذا و سایرمایحتاج وملزومات دربنادرخلیج فارس پیاده کرده وازآنجا با راه آهن به بنادردریای مازندران برسانند و ازدریای مازندران با کشتی به دهانه ولگا و بندراستراخان وبادکوبه ببرند.

ازاین حرف ها مقصود اصلی بولارد معلوم می شود و آن این است که آنها می خواهند بی طرفی ما را نقص وما را به حالت جنگ با آلمان بکشانند.

موضوع بیطرفی ایران را به بولارد متذکرشدم. اظهارداشت که حالیه وضعیت جبهات جنگ به حالتی رسیده که بیطرفی معنا ندارد وایران یا باید به آلمان اعلان جنگ بدهد ویا به متفقین!

 

ذیل سیزدهم مهرماه 1320 می نویسد:

 

امروز دریفوس سفیرکبیردولت آمریکا شرفیاب شد ومطالبی اظهارداشت. منظورازملاقات این بود که دنبال حرف های همکارانگلیسی خود را بگیرد و ما را واداربه اعلام جنگ به آلمان کند.

بعد ازظهرسفیر کبیرآلمان را خواستم. همراه با مترجم ووزیر خارجه آمد. موضوع فشارسفیران انگلیس وآمریکا را گفتم واوضاع جبهات جنگ را جویا شدم.

سفیرآلمان آخرین خبرهای مربوط به جنگ رابه اطلاع ما رساند ومسیر پیشروی قوای آلمان را درروی نقشه نشان داد وعلامت گذاری کرد. فهمیدم وضع به نفع آلمان پیش می رود.

به وزیرخارجه دستوردادم تا مدتی به سفرای آمریکا وانگلیس وقت شرفیابی ندهد، مگرخودم احضار کنم!

 

باز ذیل پانزدهم مهرماه می نویسد:

 

امروزسفیرکبیراتحاد شوروی آمد. همراه خود یک نسخه ازمعاهده 1921 ایران وشوروی را هم آورده بود.

خلاصه صحبت اواین بود که مطابق معاهده 1921 هروقت ممالک دیگری وارد ایران شده وامنیت شوروی را به خطربیندازد شوروی مجازاست قشون وارد ایران کند.

سئوال کردم چه کشورثالثی وارد ایران شده که شوروی احساس عدم امنیت می کند؟

جواب داد: آلمان ها!

گفتم: تعداد آلمان های مقیم ایران با اعضای خانواده هایشان سرجمع یک هزارنفرنمی شود. چطوراست که شوروی با آن ارتش سرخ ازهزارنفرآدم بی سلاح ودست خالی که بیشترشان هم زن وبچه ها هستند احساس خطرمی کند؟ حرفی نداشت. یک مشت مزخرفات سرهم کرد وموضوع جاسوس بودن آلمان های ساکن درایران را پیش کشید واسم چند نفررا آورد که با اعتقاد او جزو اس اس هستند. آدمی به نام مایر سرپرست آنها درایران راهم نام برد.

منظورش این بود که حضوراین تعداد آلمانی درایران به معنای نقض بیطرفی ایران است وخلاصه تندترازسفیرانگلیس وآمریکا حرف زد.

ازطرز حرف زدنش خوشم نیامد. گفتم منبعد اگرکاری دارید فقط با وزیر خارجه تماس داشته باشید ومطالب خود را ازطریق وزیرخارجه به عرض ما برسانید.

موقع رفتن تعمدا بی ادبی کرد وبا منظوری که ازصحبت هایش مشخص بود قصد تعرض دارد گفت: ارتش سرخ همین روزها پوزه هیتلررا به خاک می مالد ووقتی پوزه هیتلربه خاک برسد پوزه متحدانش هم همینطور!

روس ها یک ذره ازدیپلماسی انگلیسی ها وحتی آمریکائی ها را ندارند و نمی توانند مقصود خود را دردل محفوظ دارند. مثل بچه ها هرچه دردل دارند به زبان می آوردند. امیدوارم اوضاع جبهات به نفع آلمان باشد.

 

ایضا ذیل وقایع 20 مهرماه 1320 می نویسد:

 

امروزازطریق وزارت خارجه نامه وزارت شوروی را آوردند. شوروی ها یک نامه دردوازده صفحه بزرگ داده بودند که چه وچه وچه...

مقدارزیادی اسامی آلمانی بود که خواسته بودند بدون فوت وقت ازایران اخراج شوند. مقداری هم ازقراردادهای مربوط به خرید اسلحه ازآلمان ابراز شکایت کرده بودند.

پدرسوخته ها اطلاعات زیادی درهمه چیزدارند. قدرمسلم دراینجا یک عالمه جاسوس دارند آن وقت می گویند آلمان ها دراینجا جاسوس دارند!

من نمی فهمم چطورانگلیسی ها وآمریکائی ها با آلمان ازدرجنگ درآمده اند؛ درحالی که آلمان دارد با بالشویک ها می جنگد تا بساط کمونیست ها را جمع کند...

 

ذیل وقایع 28 مهرماه 1320 می نویسد:

 

امروزازسفارت آلمان شرفیاب شدند. آقای مایرهم بود که خیلی به اوعلاقه دارم. مرد نظامی استخوانداری است!

حرفهایی که زدند خوشایند نبود وفوق العاده نگرانم کرد. ازبرلن چند تلگراف رمز داشتند. خلاصه کلامشان این بود که با دست خودمان راه آهن وپل ها و تونل ها و مستحد ثاتی را که با تحمل بدبختی زیاد ساخته بودیم منفجرو غیر قابل استفاده کنیم تا به دست نیروهای متفقین نیفتد.

گفتم کدام آدم عاقل یک چنین کاری می کند.

مایرگفت این یک دستورالعمل جنگی برای نیل به پیروزی است.

آلمان ها می گفتند وجود این تاسیسات باعث می شود متفقین خاک ایران را اشغال کنند.

خیلی وحشت داشتند. من هم ازوحشت آنها دچارشک شدم.

به هرحال گفتم خطری ایران را تهدید نمی کند. ما بیطرف هستیم و متفقین نمی توانند برخلاف منشورملل ما را مورد حمله قراردهند.

مایر نامه هیتلررا به من داد که درآن تقاضا شده بود پل های مهم را خراب کنم وراه آهن را ازحیزانتفاع بیندازم.

اینطورکه آلمان ها اطلاع می دهند قوای متفقین نقشه دارد به ایران حمل کند. گفتم اگرچنین بود ماموران سرحدی ما مطلع می شدند.

آلمان ها گفتند ماموران شما معتاد به افیون هستند ودرخواب غفلت بسرمی برند.

اگرچه خودم را ازاین حرف ناراحت نشان دادم اما ازشهامت وراستگوئی اعضای سفارت آلمان خوشم آمد. این حرف درست است. بیست سال است می خواهم این مملکت را درست کنم نمی شود. یکی ازبدبختی ها همین افیون است که همراه با چای غلیظ وتنباگو سه تفریح مورد علاقه وعشق ایرانی جماعت است!

به آلمانی ها گفتم سلام مرا به شخص پیشوا برسانند واطمینان بدهند که خطری متوجه ایران نیست وسفرای شوروی، آمریکا وانگلیس درشرفیابی هایی که داشته اند هیچ مطلبی درمورد قصد حمله به ایران نگفته اند!

سفیرکبیرآلمان گفت که برلن اطلاع دقیق دارد که شوروی ها چندین هواپیما درعشق آباد آورده اند وچون درآن نواحی میدان جنگی وجود ندارد ازاین هواپیماها برای بمباردمان ایران استفاده خواهد شد.

حرف هائی هم درمورد آوردن کشتی جنگی به دریای مازندران وگرد آوری قوای ارتش روس درآستارا ونزدیکی های ماکو زدند.

سرجمع باید بگویم که حرف هایشان آدم را نگران می کند. فردا باید دولت را بخواهم تا دراین خصوص مجادله کنیم...

 

تاج الملوک: اصولا این بولارد  کینه وعناد مخصوصی با ایران داشت ودر اوایل سال 1320 رضا به وزارت خارجه دستورداده بود تا با مقامات لندن صحبت کند و دیپلمات دیگری را به جای بولارد بخواهند.

وزارت خارجه چند باربه لندن فشارآورد اما انگلیس ها جواب دادند که بولارد مورد تائید شخص چرچیل است. حقیقت این بود که لندن دنبال بهانه جوئی بود. دولت انگلستان، ویا بهتربگوییم شخص چرچیل به خوبی تشخیص داده بود که با شکست ونابودی ارتش سرخ به وسیله مهاجمین آلمانی، دیگر امید پیروزی درجنگ را دول متفق نخواهند داشت. وچه بسا که ارتش هیتلری با ضربت دیگرکارانگلستان ومتفقین اورا یکسره نماید.

....

چند لحظه بعد ازآنکه شوهرم رضا)  شاه( ازهجوم سربازان متفقین به مرزهای شمالی وجنوبی ایران مطلع گردید فورا سفرای آمریکا، شوروی و انگلستان را به درباراحضارکرد ودرمورد دلیل حمله آنها توضیح خواست.

رادیو تهران هم مرتبا خبرهای مربوط به هجوم نیروهای متفقین را پخش می کرد وباعث وحشت مردم می شد.

رضا به رادیو دستورداد ازپخش خبرهای هجوم خود داری کند. بنابراین رادیو بجای پخش اخبارجنگ مردم را به حفظ انضباط ورعایت اصول شهروندی دعوت می کرد. اما مردم که می دیدند برنامه رادیو با برنامه های روزهای قبل فرق دارد بیشتربه وحشتشان اضافه می شد. آن موقع همه مردم رادیو نداشتند ورادیو متعلق به طبقات اشراف وثروتمندان بود.

درهمین تهران خیلی ازخانه ها برق هم نداشتند تا چه برسد به رادیو! آنها که رادیو داشتند بیشتربه برنامه های رادیو دهلی ورادیو بی.بی.سی گوش می دادند که به زبان فارسی برای ایران برنامه پخش می کردند. شاید باورتان نشود که ما خودمان هم دردرباراطلاعات واخبارمورد نیازمان را ازرادیو دهلی، رادیو لندن ورادیو برلن می گرفتیم. این سه رادیو به زبان فارسی برنامه داشتند.

رادیو دهلی ورادیو لندن خبرمی دادند که نیروهای انگلیس وروس ازشمال و جنوب به ایران حمله کرده ومشغول پیشروی هستند. حتی اطلاع می دادند که بندرشاهپوروبندر خرمشهر را هم متصرف شده اند. ونیروهای انگلیسی از خانقین ) عراق( گذشته ووارد قصرشیرین شده اند. درآن زمان کل مملکت هندوستان ) وپاکستان امروزی ( وکل مملکت عراق وسوریه ولبنان و... تا مرزعثمانی ) ترکیه ( زیرپرچم انگلستان بود وفقط ایران استقلال داشت.

دوروزبعد که معلوم شد پخش نکردن اخبارجنگ موجب بروزشایعات مخاطره آمیزی شده است رضا به رادیو دستورداد مجددا" اخبارجنگ را پخش کند.

اخباری که به تهران می رسید تکان دهنده بود. روزچهارم شهریورنیروهای انگلیسی که ازعراق آمده بودند ونیروهای هندی زیرپرچم انگلستان مناطق نفت خیزجنوب کشوررا تصرف کردند وناوگان جنگی انگلستان همه جهازات جنگی ایران درخلیج فارس را عراق ونیروی دریائی ایران را نابود کرد.

سرتیپ بایندرکه خیلی آدم وطنخواهی بود وفرمانده نیروی دریائی ایران بود دربرابر انگلیسی ها مقاومت کرده ودرهمان ساعات اولیه شهید شده بود.

شوهرم رضا ) شاه( درطول مدت سلطنت خود که بیست سال طول کشید خیلی تلاش کرد ارتش منظم وقوی برای ایران درست کند اما متاسفانه این ارتش درهمان ساعات اولیه حمله متفقین تارومارشد. فرماندهان ارتش در سرحدات که دیده بودند توان مقاومت دربرابر قوای متفقین را ندارند خودشان ازجلو فرارکرده وسربازها هم ازپشت سرشان!

فرماندهان ارتش که تا آن روزدربرابر رضا ضعیف وزبون وذلیل بودند و چکمه های رضا را ماچ می کردند ناگهان دارای دل وجرئت شده وشهامت مخالفت با رضا را پیدا کردند! همان روزحمله متفقین رضا دستورداد جلسه هیئت دولت وجلسه شورای عالی جنگ تشکیل شود، تا درباب مقاومت و محاربه با ارتش متفقین تصمیم گیری شود.

آنطورکه رضا با نا امیدی برایم تعریف کرد؛ دراین جلسه رجال سویل  )وزرای دولت ( می گویند که ما ازامورنظامی وجنگ اطلاعات نداریم و نمی توانیم اظهارنظرکنیم وبه این ترتیب خودشان را بکلی ازبحث جنگ کنار می کشند.

فرماندهان ارتش هم که تا آن روزبرای گرفتن پول وبودجه وامکانات و درجه وسایرامتیازات مرتبا" شعارمی دادند که ارتش ایران چنین وچنان است ومی تواند جلوی همه نیروهای همسایه را سرکند با کمال وقاحت وبیشرمی آب پاکی را روی دست رضا ریخته وبه او می گویند کاری ازدست ارتش بر نمی آید وباید تسلیم شد!

رزم آرا وسرتیپ عبداله هدایت هم با شدت وحرارت استدلال می کنند که ارتش ایران حتی نمی تواند یک ساعت مقاومت کند! رضا کمی بحث و تحقیق و سوال وجواب می کند ومتوجه می شود که فرماندهان ارتش درتمام این سالها برای آنکه اسلحه ها کثیف نشوند ویا معیوب نشوند ومهمات خرج و حیف ومیل نشود چوب دستی به جای تفنگ به دست سربازها می داده اند وسربازها با چوب دستی وتفنگ های بدلی مشق می کرده اند!

همچنین به رضا می گویند که ارتش مهمات کافی که ندارد هیچ حتی برای دوروزآذوقه هم درانبارهایش نیست!

هنوزبحث ادامه داشته که ازسرحدات خبرمی آورند سربازان درپادگان های خراسان وسرخس ونواحی مرزی تفنگ های خود را گذاشته وفراررا برقرار ترجیح داده اند! درهمین جلسه آهی وزیردادگستری که گویا ازطرف انگلیسی ها ماموریت داشته است به رضا می گوید بهترین کاراین است که دولت عوض شود وذکاء الملک فروغی کابینه تشکیل بدهد!

رضا متوجه می شود که این پیشنهاد ازطرف انگلیسی ها است. شاید حدود هفت هشت سال بود که رضا حتی حاضر نمی شد فروغی را ببیند. فروغی وابسته به سیاست انگلیس بود وازملکه انگلستان مدال وعنوان داشت. رضا به نصراله انتظام رئیس کل تشریفات شاهنشاهی دستورمی دهد فوری فروغی را مطلع کند.

موقعی که انتظام سراغ فروغی می رود مشاهده می کند فروغی به حال نزار دربستربیماری افتاده است ودرهمان حال با تلفن دارد به انگلیسی صحبت می کند. تلفنش که تمام می شود به انتظام می گوید همین الساعه داشتم با سفیر انگلستان حرف می زدم کاراعلیحضرت شاه تمام شد. باید برود!

انتظام می پرسد کجا برود؟ می گوید به تبعید!

 

فصل ديگری از خاطرات تاج الملوك
طلا
آخرين موطلائی
دربار پهلوی
رقابت ارتشبد طوفانيان و سرلشكر آزاد موجب سبز شدن
 گيلدا(طلا) بر سر راه محمد رضا شد
فرح در كاخ نياوران و طلا در كاخ سعد آباد مستقر شدند،
اما يك روز فرح وقتی با طلا روبرو شد، سيلی محكمی به صورت او زد.
من، اشرف، فاطمه، شمس، فرح و... همه در فرانسه
بينی و صورتمان را عمل جراحی كرده بوديم.

 

استقبال از خاطرات تاج الملوك، بسيار بيش از آنست كه درابتدا تصور می‌كرديم. ما برای بازانتشار آن در پيك هفته ملاحظات بسياری را در نظر گرفتيم. بويژه در صرفنظر كردن از الفاظ و اصطلاحاتی كه تاج الملوك بكار برده و يا حدس و گمان‌ها و سخن‌هائی كه گاه بوی رقابت‌های زنانه در دربار پهلوی را ميداده است. هم در چند شماره گذشته و درارتباط با يادمانده‌های ذهنی تاج الملوك از رضاشاه اين ملاحظه را كرديم و هم در بخش‌هائی كه در باره خاطرات وی از دوران سلطنت محمدرضا می‌خواهيم منتشر كنيم. حتی خاطرات وی از دوران سلطنت محمد رضا نيز نشان ميدهد كه غير از سالهای اول خروج رضا شاه از ايران و جانشينی محمدرضا كه تاج الملوك نقش تعيين كننده را در انتقال سلطنت داشته و بسياری از امور كشور زير نظر او انجام می‌شده، در سالهای پس از 28 مرداد نيز او نقش آفرين دربار بوده است. حتی در سالهائی كه به دليل كهولت سن و تثبيت موقعيت دربار پهلوی عمدتا در حاشيه دربار زندگی می‌كرده است. در اين دوران نيز، حداقل در امور شخصی اعضای دربار او دخالت مستقيم می‌كرده و يا اطلاع كامل داشته است. بخشی را كه برگزيده ايم و می‌خوانيد مربوط به يكی از گسترده ترين شايعات سالهای اول دهه 50 درايران است، كه تنها با شروع خيزهای خيابانی مردم و بالا گرفتن جنبش و انقلاب اين شايعه به حاشيه رفت و ديگر مورد توجه كسی نبود. درحاليكه، در سالهای دهه 50، پس از جشن‌های تاج گذاری و شاهنشاهی، شايعه حضور يك دختر زيبای موطلائی در دربار بصورت شايعه روز به روز در ايران گسترش می‌يافت. شايد اين شايعه و خبر بصورت هدايت شده نيز در جامعه پخش می‌شد تا ذهنيت جامعه آماده اعلام ازدواج جديد محمد رضا شاه شود. خاطرات تاج الملوك درباره حضور "كيلدا آزاد" در كاخ سعدآباد، اين گمان را تقويت می‌كند. ما نه از سرانجام سرلشكر آزاد خبر داريم و نه از عاقبت "طلا" و ازدواج رسمی و يا غير رسمی او، بلكه صرفا خاطرات تاج الملوك را با كمی ويرايش در لغات و اصطلاحات و حتی برخی هتاكی‌ها به فرماندهان ارتش شاهنشاهی دراينجا می‌آوريم. اين را نيز يقين داريم كه شايد همين نسل و يا نسل بعد، خاطرات مشابهی را درباره بيوت و مناسبات درون خيمه‌ای جمهوری اسلامی خواهد خواند. شايد ذكر سرنوشت غم انگيز "قائم مقامی، زن شوهرداری كه ميهماندار هواپيما بود و  علی فلاحيان او را به زور و تهديد معشوقه خود كرده و سرانجام نيز از بيم فاش شدن بسياری از مسائل فرمان ترور او را صادر كرد،‌بی‌مناسبت نباشد. اين ترور در اتومبيل عامل قتل بنام "سنجری از ماموران تحت امر فلاحيان و با سلاح كمری مجهز به صدا خفه كن انجام شد و گوشه‌هائی از آن در سالهای اول رياست جمهوری محمد خاتمی در مطبوعات انتشار يافت.

آخرين موطلائی دربار پهلوي

 

سرلشكرنيروی هوايی "آزاد" دراين اواخر پدرزن محمدرضا شد. محمدرضا چنان خام اين دختره شده بود كه او را آورده بود دركاخ و فرح با داشتن 4 فرزند به فكرطلاق افتاد. اگرمن واسطه نمی شدم حتما كاربه طلاق وآبروريزی می‌كشيد. به نظر من هرمردی كه چشمش دنبال زنان ديگرمی رود ازضعف زنش است. زن بايد شوهرش را ازهمه نظر حفظ كند!

س‌-  چون به ازدواج اعليحضرت با گيلدا آزاد اشاره كرديد بفرمائيد چه سالی بود وماجرای آن چه بود؟

تارج الملوك: حالا ازدواج بود يا نه من درست نمی دانم. البته ازدواج به اين معنی نبود كه محمدرضا او را با تشريفات رسمی به عقد خود درآورده باشد. نه. اينطور كه نبود.

يك روز كه محمدرضا درمعيت عده‌ای از افسران عاليرتبه ارتش برای باز ديد ازمركزنظامی به اصفهان می‌رفته است. سرلشكرآزاد كه ازنيروی هوايی بود دختر خوشگل خودش را كه شاگرد دبيرستان بوده همراه می‌آورد. درهواپيما اين دختر كنارمحمدرضا می‌نشيند و دختر هم محمدرضا را خام خودش می‌كند!

سرلشكرآزاد می‌زد كه جانشين ارتشبد طوفانيان شود. طوفانيان خيلی به محمدرضا نزديك بود و همه خريدهای نيروی هوايی را او انجام می‌داد و با محمدرضا حساب وكتاب داشت. رويهم رفته مورد علاقه محمدرضا وبهتر بگويم امين او بود!

سرلشكرآزاد هم كه با طوفانيان كارمی كرد- زيردست طوفانيان بود- به اين فكرافتاد خودش را به محمدرضا نزديك كند.

بايد بگويم كه اين دخترطوری محمدرضا را خام كرده بود كه محمدرضا نمی توانست دربرابرخواهش‌های او نه بگويد.

سرلشكرآزاد كه اول آمده بود جای طوفانيان را بگيرد يك مرتبه متوجه شد موقعيت بهتری برايش پيدا شده ومی تواند دخترش را جانشين فرح كند!

اين ماجرا مربوط به سال 1351 بود. فرح هم كه حالا ماجرا را كامل فهميده بود جلوی محمدرضا ايستاد و پاهايش را توی يك كفش كرد كه الا وبلا بايد مرا طلاق بدهی!

من دراين مورد با محمدرضا صحبت كردم. محمدرضا گفت چه عيب دارد. او را طلاق می‌گويم. طلاق درميان مردم ايران يك امرمقبول است و خيلی مردها زنشان را طلاق می‌گويند.

گفتم، پسرم. عزيزم. خيلی مردها كه زنشان را طلاق می‌گويند، شاه مملكت نيستند. توسه بار ازدواج كرده ای. درنظرمردم مملكت خوب نيست كه بازهم دراين سن ازدواج كنی!

ازهمه مهمتراينكه فرح مادروليعهد است. مادرشاه آينده مملكت است. تو اگر اورا طلاق بگويی ارتباطش را با وليعهد وسايربچه‌هايش نمی توانی قطع كنی.

گفت: چكاركنم؟

گفتم: ازقديم و نديم گفته اند به هرچمن كه رسيدی گلی بچين وبرو! اينهمه زنان زيبا به خودت ديده ای. چطوردربرابر اين دختره موطلايی خودت را باخته ای؟

ناگفته نگذارم كه محمدرضا دربرابردختران موطلائی تسليم محض بود. يكبار كه درجوانی با هواپيمای آلمانی مسافرت می‌كرد عاشق ميهمانداران موطلايی هواپيمايی لوفت‌هانزا شده بود.

اين شركتهای هواپيمايی زيباترين دخترها را ميهماندار خودشان می‌كنند و همين مسئله مدت‌ها موجب بدبختی محمدرضا شده بود وپولهای زيادی را صرف ميهمانداران لوفت‌هانزا می‌كرد ويك قسمت ازدربارمسئول دعوت و پذيرايی ازاين ميهمانداران بود!

اين دختره هم موی طلائی داشت ومحمدرضا هم اسم او را طلا گذاشته بود و به همين نام هم معروف شده بود.

خلاصه محمدرضا وفرح با هم توافق كردند كه به خاطرمصالح مملكت ازهم طلاق نگيرند ولی منبعد با هم كاری نداشته باشند و فقط دوست باشند وبس! محمدرضا با اين تصميم آزادی خودش را به دست آورد و فرح هم كارخودش را می‌كرد. ما يك ضرب المثل دربادكوبه داشتيم كه می‌گفتند ازدواج می‌شود اما عشق نمی شود!

اين البته ضرب المثل تركی اش شيرين تراست. بهرحال منظور اينست كه دونفر ممكن است با هم ازدواج كنند ولی ممكن نيست عاشق هم بشوند! يعنی اگر ازدواج با عشق شروع نشود درآينده هم بين دونفری كه بدون عشق ازدواج كرده اند ازعشق خبری نخواهد بود.

محمدرضا بدون عشق با فرح ازدواج كرد. محمدرضا درآرزوی بچه بود. آنهم پسركه وليعهد خودش كند. اگرفوزيه طلاق نگرفته بود و درايران مانده بود، حتما درزايمان‌های بعدی يك پسر هم می‌آورد. اما فوزيه با محمدرضا نساخت وحقيقت اين است كه نژاد عرب با نژاد ايرانی ازهم فراری هستند و جفتشان با هم جورنمی شود. اصلا تجربه من اين است كه ايرانی بايد با ايرانی ازدواج كند. با هيچ خارجی سازگاری ندارد.

شمس هم شوهرآمريكائی كرد اما نتوانست با او بسازد و ازهم جدا شدند. اشرف هم يكبارشوهر مصری گرفت، اما بعدا از او جدا شد.

خوب. كجا بوديم؟ آها... يادم آمد. موضوع ناسازگاری فرح با محمدرضا. فرح ازسال 1351) اواخرسال 1351(  ميانه اش با محمدرضا شكرآب شد و اين دونفرديگركاری به كارهم نداشتند.

من تعجب می‌كنم كه چرا فرح نسبت به طلا ) گيلدا آزاده(  سختگيری می‌كرد. اوخودش را روشنفكرمی دانست. محمدرضا علاوه براو با زنان ديگری هم رفت وآمد داشت. اما او نسبت به اين يك دخترفوق العاده حساس شده بود.

علتش چه بود؟ علتش اول اين بود كه اين دخترفوق العاده قشنگ بود. داده بود دماغش را هم درفرانسه عمل كرده بودند و روی صورتش هم بعضی عمل‌های جراحی زيبائی كرده بودند وخيلی ديدنی شده بود. ما يك پزشك متخصص خوب و آقامنش و خيلی صميمی داشتيم به نام پروفسور"تسه" كه كارش زيبائی بود. دخترم اشرف وشمس وخود من وفرح هم چندين بارپيش اوعمل كرده بوديم. به اصطلاح دكترخانوادگی ما بود و هر وقت هم كه كارعمل نداشتيم او را هرسال به ايران دعوت می‌كرديم تا بين يك هفته تا دوهفته پيش ما بماند. خيلی خوش مشرب وخوش صحبت بود.

محمدرضا گيلدا ) طلا(  را برای عمل دماغ می‌فرستد پيش پروفسور تسه در فرانسه و درآنجا پروفسوركه درضمن آدم ساده‌ای هم بود ازطلا می‌پرسد چه نسبتی با شاه ايران داری؟ و طلا هم‌بی‌انصافی كرده و يا شايد شيطنت كرده و می‌گويد من زن جديد اعليحضرت هستم !

پروفسورتسه كه می‌دانست دركشورهای شرقی و مسلمان مردها می‌توانند تا چهارزن رسمی داشته باشند، به خيالش می‌رسد كه فرح موضوع اين ازدواج را می‌داند! به همين خاطر درملاقات بعدی كه با فرح روبرو می‌شود ماجرای طلا وعمل دماغ او را برای فرح شرح می‌دهد و آتش اين فتنه از همين جا شروع شد.

محمدرضا هم كه ملاحظه كرد فرح برای طلا ايجاد مزاحمت می‌كند، دست او را گرفت و آورد دركاخ سعد آباد و به فرح هم گفت هرغلطی می‌خواهی بكن!

فرح برخلاف آن ظاهرآرام ولبخندی كه هميشه به لبش بود، روحيه خشنی داشت. يك روز كه درسعد آباد چشمش به طلا می‌افتد جلورفته و كشيده محكمی به گوش طلا می‌زند.

خلاصه اينكه اين رقابت زنانه بين فرح وطلا برای محمدرضا خيلی شيرين  بود و محمدرضا لذت می‌برد كه زن‌ها به خاطر او اينطور پنجه روی صورت هم می‌كشند!

البته من هم گاهی اوقات نديمه‌های خودم را مامورمی كردم كه به عصمت و يا توران (همسران رضاشاه) حمله كرده و آنها را كتك بزنند!

فرح ازاواخرسال 1351 سرش به كارهای خودش گرم بود و به اتفاق بچه‌هايش درنياوران زندگی می‌كرد. دفترش هم درنياوران بود.

محمدرضا هم كاری به كارش نداشت. فرح يك قسمت از باغ نياوران را بخشيد به مردم تهران و درست زيركاخ و كنار ديوار كاخ و دفتركارمحمدرضا يك پارك بزرگ درست كرد، به نام پارك نياوران!

هرچقدرافراد دانا به اوگفتند كه اين كاردرست نيست وامنيت كاخ را به خطر می‌اندازد به گوشش نرفت و پارك نياوران را درست كرد. يك قسمت ازباغ كاخ را هم گرفت و درآن فرهنگسرای نياوران را درست كرد. دوروبرش ازاين آدم‌ها جمع شده بودند. همين فكرايجاد پارك نياوران وفرهنگسرای نياوران را يك جوان گردن كلفت به ذهن فرح انداخت.

اين جوان كه درروزنامه‌های تهران كارمی كرد ازاعيان واشراف نبود و بواسطه آنكه يك شغلی هم در نيروی هوايی داشت در آنجا با فاطمه رويهم ريخته بود و سر راه فرح قرارگرفت وخودش را آنقدر دردل فرح جا كرد كه فرح درسال 1356 می‌خواست فرحناز را به او بدهد!

فرحنازدرآن موقع هفده هيجده سال داشت و به خاطرموقعيت سنی كه داشت يك روزدرميان عاشق اين و آن می‌شد. يك روزعاشق يك خواننده تلويزيون می‌شد وفردا عاشق يك فوتباليست!

ازقضا اين خبرنگارجوانه وخوش تيپ را همراه مادرش می‌بيند ويك دل نه صد دل خاطرخواه او می‌شود.

فرح هم كه خودش اين جوان را دوست داشت هيچ مخالفتی نمی كرد اما محمدرضا فهميد ودستورداد او را ديگربه كاخ راه ندهند.

فكرفرهنگسرا درست كردن ازاين جوان بود. فرح ازخودش فكری نداشت و ابتكارات اين قبيل افراد را مجانی می‌گرفت و به نام خودش انجام می‌داد.

خوب. بازهم ازبحث خودمان دورشديم. چكاركنم. می‌گويند حرف حرف می‌آورد و اين البته مطلب صحيحی است. حالا كه دارم با شما صحبت می‌كنم آنقدرخاطرات گذشته به مخيله ام هجوم می‌آورند كه نمی دانم اول كدامش را تعريف كنم!

ادامه خاطرات تاج الملوك

ايرانی گوسفند امام رضا را تا صبح نمی چراند!
در فاصله چند ماه
يكباره "جاويد شاه"
شد "مرگ بر شاه"

پس از 28 مرداد محمدرضا ازفضل اله زاهدی پرسيد: اين مردم همه شاه دوست هستند. پس چه كسانی تا سه روزقبل خواستار سرنگونی من بودند؟ زاهدی گفت: همين‌ها!

علم ازملكه انگلستان لقب اشرافی لرد و سرگرفته بود. يك پدرسوخته ديگری بود به نام شاپورجی كه با پررويی به محمدرضا می‌گفت من قبل ازاينكه تبعه ايران باشم نوكرملكه انگلستان هستم. ارتشبد قره باغی كه ما به او عباس پشگل می‌گفتيم، مدتها مامور اداره اسواران گارد بود، هميشه بوی پهن وپشگل وسرگين اسب می‌داد. دربين افسران هم جزو‌بی‌سوادها بود. محمد رضا دست اين آدم را گرفت و او را كرد رئيس ستاد ارتش. سيزده سال تمام اميرعباس هويدا نخست وزيرمملكت بود، خيلی‌ها نمی دانند چرا! برای اينكه بسياری ازاين آقايان تبعه آمريكا يا انگلستان وبه اصطلاح معروف دومليتی بودند. همه اين امرای ارتش ورجال سياسی مملكت با خارجی زد وبند داشتند و اصلا" بعضی ازآنها مثل جمشيد آموزگارتبعه آمريكا بودند!

 همين آقای ارتشبد نعمت اله نصيری كه ما به او می‌گفتيم نعمت خرگردن! می‌آمد خدمت محمدرضا و می‌گفت آمريكايی‌ها فلان پرونده وفلان اطلاعات را خواسته اند!

محمدرضا می‌گفت بدهيد!

من واشرف وشمس با سرهای بازو بدون چادر و چاقچوردرجشن كشف حجاب شركت كرديم. مردم نسبت‌های ناجوربه ما دادند واشعارجلف درهجو ما سرودند.

من از سال 1340 ديگر كمتر در امور سياسی مملكت دخالت می‌كردم. در سال 57 به من نصيحت می‌كردند كه به محمدرضا توصيه كنم محكم تر برخورد كند، اما من می‌دانستم كه او ديگر حالش خوب نيست.

غلامرضا و حميد رضا ترياكی حرفه‌ای شدند



 

توضيحات مصاحبه كنندگان

)ملكه تاج الملوك با ياد آوری اين قسمت ازخاطرات دچارتالم روحی شديد شده وبسيارمتاثرشدند. دخترايشان شمس  كه درمحل مصاحبه حضورداشتند ادامه گفتگو را مناسب حال مادرشان ندانستند. بعد ازاين جلسه گفتگو ملكه تاج الملوك به واسطه افزايش قند خون دربيمارستان مركزی نيويورك بستری شدند و مصاحبه ما با ايشان برای 5 - 4 ماه به تعويق افتاد.

پس ازبهبودی نسبی ايشان مجددا با مساعدت خانم شمس پهلوی، ادامه گفتگوی قبلی را پی گرفتيم. اما متاسفانه اين گفتگو‌ها چندان طولانی نشد و ملكه تاج الملوك به واسطه بيماری وضعف شديد ناشی ازكهولت در بيمارستان مركزی نيويورك درگذشت.

اينك ادامه مصاحبه با ملكه تاج الملوك ) همسراول رضا شاه(

 

س: بيماری باعث شد مدتی ازديدارتان محروم شويم. با سلام وآرزوی سلامتی برای شما. اگراجازه بفرمائيد سوالات خودمان را مطرح كنيم.

 

ملكه مادرتاج الملوك:

من درتهران كه بودم بطورمرتب هر روزيك مقدارترياك استعمال می‌كردم ويك گيلاس هم كنياك با غذای روزانه می‌خوردم اما اين برنامه چهل ساله من درخارج بهم ريخت!

خدمت شما عرض كنم كه رضا شاه روزانه يكبارصبح موقع رفتن به كاخ شهری چند بست ترياك استعمال می‌كرد. دكترها به اوگفته بودند ترياك قند خون را می‌سوزاند. رضا عادت داشت بعد ازناهار و شام يك گيلاس كنياك بنوشد.

من هم اين عادت را از رضا گرفتم. دربين بچه‌های رضا غلامرضا وحميدرضا ترياكی حرفه‌ای شدند.

س: اگرممكن است علت خارج شدن خودتان را ازايران شرح دهيد.؟

تاج الملوك: راستش را بخواهيد اين اواخرهمه چيزرا ازمن پنهان می‌كردند. البته حالا اشرف وشمس می‌گويند علت پنهانكاريشان اين بوده كه نمی خواستند من ناراحت نشوم وفشارم بالا نرود. اگرچه من ازخيلی مطالب‌بی‌اطلاع بودم، اما می‌دانستم اوضاع مثل سالهای 1320 و1328 شده است. من هميشه عمرم ازاينكه سرنوشت سلطنت پهلوی هم مثل سرنوشت سلطنت قاجاريه شود دراضطراب بودم. يكبارموقعی كه رزم آرا برای اخلال درسلطنت محمدرضا نقشه چينی می‌كرد خواب‌هائی می‌ديد كه به محمدرضا گفتم من می‌ترسم يك رضا خان پيدا شود وهمان كاری را كه پدرت با احمد شاه كرد با تو بكند! يادم هست كه محمدرضا خنديد و گفت: نه رزم آرا رضا شاه است ونه من احمدشاه! اما اين پيش بينی من درست ازآب درآمد وبالاخره كلك سلطنت پهلوی را كندند!

به جهنم كه مردم سلطنت ما را نخواستند. قابل نبودند. يك روزی خودشان  پشيمان می‌شوند وچراغ برمی دارند و دنبال ما می‌گردند!

سلطان خوب است، مثل سلطان ژاپن كه مردم مثل بت او را می‌پرستند و حكم او را مثل حكم خدا می‌دانند نه اينكه درمملكت ايران بيايند واسائه ادب كنند و بگويند مرگ برشاه! بيچاره محمدرضا به اتفاق هويدا رفته بود بالای سر تظاهركنندگان ميدان شهياد ) آزادی كنونی ( وآنجا آنقدرصدا زياد بود كه از داخل هليكوپترشنيده بود مردم می‌گويند مرگ برشاه!

حالا كی می‌گفتند مرگ برشاه؟ ازاوايل سال 1357. درحالی كه همين مردم چند ماه قبل ازآن دربهمن سال 56 به مناسبت ششم بهمن ازصبح تا شب در خيابان رژه می‌رفتند ومی گفتند جاويد شاه!

آتاتورك توانست ترك‌ها را تا حدودی اروپايی كند، اما رضا نتوانست همان برنامه‌های آتاتورك را درايران پياده نمايد. ما خودمان پيشقدم كشف حجاب شديم. من واشرف وشمس با سرهای بازو بدون چادر و چاقچوردرجشن كشف حجاب شركت كرديم، اما مردم بجای آنكه ازما تبعيت كنند نسبت‌های ناجوربه ما دادند واشعارجلف درهجو ما سرودند وچه كارها كه نكردند!

اين خبرهای مربوط به اعدام روسای دولت‌های گذشته وماموران دولتی وارتشی ومستخدمين ساواك ودربار روی من اثرات بدی گذاشته است. همين آقای ارتشبد نصيری چه گناهی داشت كه اورا اعدام كردند؟! همين آقای رحيمعلی خرم كه ازنزديكان بود چه گناهی داشت كه اورا اعدام كردند؟! لابد اگرماهم درايران مانده بوديم ما را هم اعدام می‌كردند؟!

مگرما چه گناهی كرده ايم؟! نه، شما بفرمائيد!

س - پس شما درجريان انقلاب وحوادث قبل وبعد آن قرارداشتيد؟

تاج الملوك:

چطور خبرنداشتم؟ البته اطرافيان رعايت حال مرا می‌كردند وبرای اينكه كدر نشوم مرتب می‌گفتند چيزی نيست، وبزودی سروصداها می‌خوابد. اولش كه ماجرای تبريزپيش آمد وبعد كه ماجرای قم پيش آمد خوب من همه چيز را مطلع شدم. بعدا هم روزنامه‌ها را می‌خواندم وكسانی كه به ملاقاتم می‌آمدند درعين اينكه سعی می‌كردند مسائل را كوچك نشان دهند دست آخرازمن می‌خواستند محمدرضا را نصيحت كنم وازاو بخواهم تا قوی تر برخورد كند وجلوی آشوب طلبان بايستد. خوب راستش من فكرنمی كردم كار به جايی برسد كه سلطنت ازبين برود. به همين خاطرزياد پاپی محمد رضا نمی شدم. محمدرضا حال نداربود واين سال آخری كه ايران بوديم زياد سردماغ به نظر نمی رسيد. حتی زمستان‌ها كه عادت داشت برای اسكی و استراحت زمستانی به سوئيس برود آن سال نرفت ودرايران ماند. من به حرف‌های فرح وخود محمدرضا اطمينان نداشتم وفكرمی كردم كه آنها برای جلوگيری ازغصه خوردن من نوع مريضی محمدرضا را به من نمی گويند. به همين خاطرخودم هرهفته دكترايادی را احضارمی كردم وجويای مريضی محمدرضا می‌شدم.

محمدرضا ازبچگی ضعيف بود. علت ضعيفی اوهم اين بود كه با اشرف توامان به دنيا آمد. البته اول محمدرضا آمد و بعد اشرف. به فاصله چند دقيقه. آن موقع علم طب زياد پيش نرفته بود. زايمان‌ها توسط قابله انجام می‌شد كه پيش خود كارياد گرفته بودند.

ايادی هميشه به من اطمينان می‌داد كه جای نگرانی نيست وموضوع مريضی محمدرضا به خاطرشيطنت‌های زياد او وضعف قوه باء است! خدا لعنت كند اسداله علم را كه بساط شيطنت برای محمدرضا درست می‌كرد و باعث تحليل رفتن قوه پسرم می‌شد. به هرحال پسرم شاه بود واگرشاه ازشاه بودنش لذت نبرد وشاهی نكند چه بكند؟!

ازآبان 1356 تا اول سال 1357 يكباره همان مردمی كه جاويد شاه می‌گفتند، رنگ عوض كردند و شعار "مرگ برشاه" دادند. روزنامه‌های مجيز گو تبديل شدند به روزنامه‌های ضدما. مثل ماجرای رفتن رضا از ايران.

تا قبل ازشهريور1320 همه روزنامه‌ها ازرضا به اسم اعليحضرت پهلوی اسم می‌بردند. اما همينكه پايش را ازمملكت بيرون گذاشت همان روزنامه‌ها كه ازدربارمقرری می‌گرفتند وبرای نشان دادن مراتب سرسپردگی خودشان ازهم سبقت می‌گرفتند شروع به هتاكی كردند. حتی عباس مسعودی كه سرمايه اش را رضا ازپول شخصی خودش داده بود وهمه چيزش ازرضا بود درروزنامه اش رضا را متهم به غصب زمين واراضی واملاك مردم كرد.

خدمت شما عرض كنم مردم ايران وايرانی جماعت گوسفند امام رضا را  تا صبح نمی‌چرخاندند! اين حرف را من نمی زنم واين يك ضرب المثل قديمی است وبه قول معروف تا نباشد چيزكی مردم نگويند چيزها! وقتی خودشان اين ضرب المثل‌ها را درباره خودشان ساخته اند مسلم است كه خودشان را بهترازمن وشما می‌شناسند! نه می‌شود روی مخالفت اين مردم حساب كرد و نه روی حمايت آنها!!

موقعی كه 28 مرداد 1332 شد ومردم درخيابانها ريختند وبه نفع محمدرضا شعاردادند محمدرضا ازفضل اله زاهدی پرسيد اين مردم همه شاه دوست هستند پس چه كسانی تا سه روزقبل خواستار سرنگونی من بودند؟

زاهدی گفت: همين‌ها!

اينها ازهرطرف باد بيايد بادش می‌دهند! خودشان هم نمی فهمند چه می‌خواهند!

خوب  بيايند و به مردم بگويند كه چرا انگليسی‌ها سه باردرايران دست به تعويض شاه زدند. يكباراحمد شاه را بردند ويكباررضا ) شاه( را بردند ويكبارهم محمدرضا)  شاه(  را؟!!

خوب شما ببينيد چطور اسداله علم با كمال شهامت به محمدرضا می‌گفت كه مشيرومشاوردولت فخيمه انگلستان است. علم ازملكه انگلستان لقب اشرافی لرد وسرگرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود كه به او نداده باشند!

يك پدرسوخته ديگری بود به نام شاپورجی كه با پررويی به محمدرضا می‌گفت من قبل ازاينكه تبعه ايران باشم نوكرملكه انگلستان هستم!

ما ازامثال اين آدم‌ها كه جاسوس و نوكرآشكار و يا پنهان انگليسی‌ها و آمريكايی‌ها بودند دورو برمان زياد داشتيم.

گاهی به محمد رضا می‌گفتم چرا با علم به اينكه می‌دانی اين پدرسوخته‌ها نوكراجنبی هستند آنها را اخراج نمی كنی؟

محمدرضا می‌گفت: چه فايده‌ای براخراج آنها مترتب است؟ اينها را اخراج كنم ده‌ها نفرديگررا اطرافم قرارمی دهند. بگذاريد اينها باشند تا خيال دولت‌های خارجی ازحسن انجام اموردرايران راحت باشد!

آمريكا برای دادن كمك‌های اقتصادی شرط می‌گذاشت كه بايد فلان شخص بشود رئيس سازمان برنامه وبودجه. اصلا" خدمت شما عرض كنم كه اين سازمان برنامه وبودجه درايران وجود نداشت وآمريكايی‌ها آن را درست كردند.

مثلا ارتش ايران احتياج به توپ وتانك داشت. می‌گفتند می‌دهم به شرط آنكه فلان كس بشود رئيس ستاد ارتش.

حالا من خواهشم اين است كه بين آدم‌ها چهارتا مرد پيدا شود و قبل ازمرگ بيايند اسم نيكی برای خودشان درست كنند وخاطرات خود را صاف و راست و پوست كنده بنويسند و بگويند كه چه دستوراتی گرفتند وچه می‌كردند! خوب، همين آقای ارتشبد قره باغی آمد بيمارستان دست مرا بوسيد و در خواست بخشش كرد. خوب است اين آقای قره باغی خاطراتش را بنويسد و بگويد چرا به ولينعمت خود خيانت كرد و ارتش را تسليم متجاسرين كرد. ارتش را چه كسی تسليم كرد. همين عباس قره باغی كه ما به او عباس پشگل می‌گفتيم. مدتها مامور اداره اسواران گارد بود و ما رفتيم درمانژ فرح آباد كه متعلق به گارد جاودان بود، آنجا اسب سواری می‌كرديم واين عباس قره باغی هميشه بوی پهن وپشگل وسرگين اسب واسترمی داد.

دربين افسران هم جزو‌بی‌سوادها بود.

محمد رضا دست اين آدم را گرفت و او را بالا كشيد و كرد رئيس ستاد بزرگ ارتش.

آنوقت همين آدم اعلام‌بی‌طرفی كرد و ارتش را ازخيابان‌ها به پادگان‌ها برگرداند.

بعد هم دركمال امنيت آمد به خارج. آمد نيويورك دست مرا بوسيد و گفت: من بی‌تقصيربودم. آمريكائی‌ها به من گفتند ارتش را برگردانم به پادگان‌ها!

اينطوركه می‌گفت يك ژنرال آمريكائی به تهران رفته ومهارارتش را در دست گرفته وخواستار برگرداندن ارتش به پادگانها شده بود. موقعی كه ما در سال 1356 به آمريكا آمديم اول رفتيم به كاليفرنيا درملك خصوصی شمس ساكن شديم يك روز دانشجويان ايرانی كه تحريك شده بودند به ملك شمس حمله كردند وماشين‌های ما را هم خرد كردند.

من شب ازاردشيرزاهدی پرسيدم چطوردولت آمريكا با اينهمه پليس و نيروی امنيتی نمی تواند جلوی خانه ما را حفظ كند. اردشير خان زاهدی گفت:‌بی‌پرده بايد بگويم كه دراينجا )امريكا
 آب ازآب تكان نمی خورد مگربا اطلاع وعلم اف. بی.‌ای وساير ادارات امنيتی!يعنی اينكه خود آمريكايی‌ها اين عده را دلالت كرده بودند. جلوی خانه ما تظاهرات كنند!

حالا خوب است برويد با خود اردشيرخان هم مصاحبه كنيد. خدمت شما عرض كنم كه سيزده سال تمام اميرعباس هويدا نخست وزيرمملكت بود.

اول ازهمه بگويم كه محمدرضا نمی خواست هويدا را نخست وزيركند. بعد هم كه او را نخست وزير كرد همان سال اول می‌خواست او را بردارد. اما افراد عادی وعوام نمی دانند كه پشت پرده سياست چه خبراست. خيلی ازمملكت‌های نفتی خاورميانه صد درصد دردست آنها است. همين عربستان سعودی ويا كويت ويا شيخ نشين‌های منطقه. بعد ازجنگ جهانی دوم به شركت‌های نفتی يك رقيب تازه نفس هم اضافه شد و آن فروشندگان اسلحه بودند.

شما خيال می‌كنيد چند دفعه كه به طرف محمدرضا تيرانداختند اين تير اندازی‌ها ازجانب چه كسانی بود؟ به محض آنكه يك نافرمانی می‌ديدند تيرمی انداختند. ماجرای تيراندازی به طرف محمدرضا همه ازطرف نفتی‌ها بود.

همه اين امرای ارتش ورجال سياسی مملكت با خارجی زد وبند داشتند و اصلا" بعضی ازآنها مثل جمشيد آموزگارتبعه آمريكا بودند!

بله! خيلی‌ها نمی دانند كه بسياری ازاين آقايان تبعه آمريكا يا انگلستان وبه اصطلاح معروف دومليتی بودند.

گاهی اوقات بعضی اشخاص كه به ما وفاداربودند می‌آمدند واطلاع می‌دادند كه هرشب درمنزل سفيرآمريكا يا سفيرانگلستان يا فلان كشورخارجی جلسه است وآقايان وزرا و امرا ارتش با سفيركبيرآمريكا يا انگليس مشاوره رايزنی می‌كنند وخط وربط می‌دهند وخط وربط می‌گيرند! ساواك هم هرروزصبح اول وقت گزارش اين ملاقات‌ها را روی ميزكار محمدرضا می‌گذاشت .

من البته درجريان ريزكارها نبودم. بخصوص ازسالهای 1340 به بعد زياد درامرسياسی مملكت تحقيق وبررسی نمی كردم و دنبال استطلاع ازامورات كشورنبودم. اما جسته وگريخته درجريان مسايل قرارمی گرفتم.

يك روزمحمدرضا كه خيلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور اين سلطنت را ببرد كه من شاه وفرمانده كل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپيما‌های ما را برده اند ويتنام.

آن موقع جنگ ويتنام بود وآمريكائی‌ها كه ازقديم درايران نظامی داشتند هر وقت احتياج پيدا می‌كردند ازپايگاههای ايران وامكانات ايران با صلاحديد خود استفاده می‌كردند وحتی اگراحتياج داشتند ازهواپيماها و يدكی‌های ما استفاده می‌كردند. برای پشتيبانی ازنيروهای خودشان درويتنام.

حالا بماند كه چقدرسوخت مجانی می‌زدند واصلا" كل بنزين هواپيماها و سوخت كشتی‌هايشان را ازايران می‌بردند...

همين آقای ارتشبد نعمت اله نصيری كه ما به او می‌گفتيم نعمت خرگردن او يك گردن كلفتی مثل خرداشت! می‌آمد خدمت محمدرضا، وگاهی من هم در اين ملاقات‌ها بودم، می‌گفت آمريكايی‌ها فلان پرونده وفلان اطلاعات را خواسته اند!

محمدرضا می‌گفت بدهيد!

من 57 سال در كوران حوادث سياسی ريز و درشت ايران بودم
در ميهمانی‌های دربار
همه دنبال دله دزدی بودند
هويدا هم دنبال مردان گردن كلفت

مصدق می‌دانست سپهبد زاهدی سرگرم كودتاست، سكوت كرد تا او كارش را تمام كند. بعد هم آمد دربار و به من و محمدرضا گفت: من باتوده ايها همكاری نكردم تا به سلطنت خيانت نكنم. بگذاريد من با شهامت راستش را بگويم: فقط توده بلشويك‌ها دنبال ملی كردن نفت و بيرون كردن انگليس‌ها بودند.

مصدق السلطنه آدم خوبی بود. گاهی ناهار با ما در كاخ می‌خورد. بزرگترين خدمتی كه به ايران كرد آوردن امريكائی‌ها و كوتاه كردن دست انگليس‌ها بود. آن موقع دعوا بين كاشانی و مصدق، در حقيقت دعوای انگليس و امريكا بود.
حوادث آن هفته (از 21 تا 28 مرداد 1332) باعث شد كه توده ای‌ها كه ازقبل درارتش سازمان افسری درست كرده بودند دست به كاركودتا شوند وهدفشان ساقط كردن سلطنت پهلوی بود اما آمريكائی‌ها مصدق را ازنقشه توده ای‌ها مطلع كردند و مصدق با توده ای‌ها همكاری نكرد. ما بعد فهميديم كه توده ای‌ها حتی چند روزقبل از28 مرداد 1332 ازطريق جواسيس خود ازنقشه فضل اله زاهدی برای قلع وقمع مخالفان و بازگشت محمدرضا و ثريا از رُم مطلع شده بودند واطلاعات واخبارخود را به مصدق داده و خواسته بودند مصدق فضل‌الله زاهدی را كه درخانه مرحوم موتمن الملك درشمال تهران پنهان شده و برنامه ريزی می‌كرد به اتفاق عده‌ای از افسران وفادار به محمدرضا دستگيركند؛ اما مصدق عمدا تعلل كرده و خود را به تجاهل زده بود تا زاهدی كارخودش را انجام دهد.
بعدا آمد پيش من ومحمدرضا و ازهمه ما حلاليت طلبيد و گفت با توجه به قول وقسم كه دربرابررضا شاه ادا كرده بوده است نه تنها در صدد تعطيل سلطنت برنيامده، بلكه ازهمكاری با توده ای‌ها برای اعلام جمهوری واعلام انحلال سلطنت پهلوی خودداری كرده است. راست هم می‌گفت. وقتی حزب توده ايران قوت گرفت هم ما به وحشت افتاديم وهم دوستان انگليسی وآمريكائی وحتی منطقه‌ای ما!
محمد رضا می‌گفت: بايد احترام خودمان را نگهداريم، وقتی امريكائی‌ها رسما از ما اطلاعات می‌خواهند بايد بدهيم.
حسنعلی منصور دراصل "ايرانی امريكائی بود و با طرح‌های امريكائی آمده بود سركار. وقتی انگشت كرد در سوراخ مار(انگلستان) ترور شد. ( توسط فدائيان اسلام)
ژيسكاردستن و راكفلر خوره قاليچه‌های گرانقيمت ايرانی بودند، هر وقت می‌آمدند ايران عدل عدل بار می‌كردند و با خودشان می‌بردند فرانسه و امريكا.
به علی امينی گفتم، اگر خيلی راست ميگی و همانطور كه قبل از نخست وزيری وعده داده بودی ملك و املاك مادرت "فخرالدوله" را بين مردم تقسيم كن. گفت: سياستمداران خيلی حرف می‌زنند، خيلی كم عمل می‌كنند!
برای پرفسور عدل 2 هزارتومان ماليات بريده بودند، با آن ثروت افسانه‌ای كه داشت، خودش را به در و ديوار زد كه اين 2 هزار تومان را ندهد. شوهرم (رضا) هميشه می‌گفت:" پول است، نه جان است كه آسان بتوان داد."
هر وقت ميهمانی بزرگ می‌داديم و امثال حبيب آقا ثابت، رضائی و ژنرال‌ها و سران مملكت دعوت داشتند، يك چيزی از دربار می‌دزديد. حتی يك دفعه يك ژنرال را موقعی كه داشت قاشق طلای دربار را می‌دزديد گرفتيم.
هويدا حالت مردانگی نداشت. هروقت ميهمانی دربار بود، همه خانم‌های زيبا را ول می‌كرد و می‌رفت می‌چسبيد به مستخدم‌ها و مردان گردن كلفت. ليلی امامی را گرفت كه از قضا زن خوبی هم بود، اما او هم متوجه شد و طلاق گرفت. هويدا يك هديه بود برای ما. چهار زبان عربی، انگليسی، فرانسه و آلمانی را می‌دانست. خودش هيچ دين و ايمانی نداشت، اما پدرش بهائی بود. البته اسرائيلی‌ها خيلی از او حمايت می‌كردند. در جريان جنگ عده‌ای يهودی لهستانی را از چنگ هيتلر نجات داده بود. محمد رضا می‌گفت عضو همان حزب پايه گذار اسرائيل (صهيونيسم) بود.

 

ساواك را خود آمريكائی‌ها درست كرده بودند. محمدرضا می‌گفت، من بايد احترامم دست خودم باشد. وقتی آمريكائی‌ها احترام می‌گذارند و رعايت اخلاق را می‌كنند و رسما از ما اطلاعات می‌خواهند ما بايد خواست آنها را فراهم كنيم. چون آنها با قدرتی كه دارند خيلی راحت می‌توانند اين اطلاعات را كسب كنند!

محمدرضا خصوصی به من گفت، همين رئيس ساواك و معاون او ومديران ارشد، همه شان با آمريكائی‌ها ارتباط دارند و برای حفظ ظاهرمی آيند و از من اجازه می‌خواهند، درحالی كه قبل ازكسب اجازه اطلاعات مورد نياز را به آمريكا وانگليس رد كرده اند!

بعضی وقت‌ها هم می‌آمدند قدرت نمايی می‌كردند. مثلا درحالی كه ما نمی دانستيم محمدرضا بيماری معده دارد، سفيركبيرانگليس می‌آمد و پيشنهاد می‌كرد اعليحضرت برای معاينه پزشكی و معالجه به لندن برود!

من می‌خواهم اعتراف بكنم، يك اعتراف صريح برای ثبت درتاريخ. خلاصه بگويم كه بعد ازاينهمه سال كه به خاطربيست سال سلطنت شوهرم و سی هفت سال سلطنت پسرم، يعنی بالغ بر57 سال ازنزديك درجريان كوران‌های سياسی و مسايل ريز و درشت مملكت بودم هيچ سرازسياست و پيچيدگی‌های آن درنياوردم. باوربفرمائيد كه ما هنوزهم نمی دانيم كه چه شد حسنعلی منصور را تيرزدند ومقتول ساختند.

يك عده تاريخ نويس وروزنامه نويس وافراد مغرض آمده اند ومی گويند منصور چه و چه و چه بود و او را برای اين تيرزدند كه چه وچه وچه! راستش همچی كه منصورآمد وانگشت خود را درلانه زنبور(انگلستان و نفت، به سود امريكا) فرو كرد نيش خورد!

 

راستش ديگر از اين همه حرف زدن خسته شده ام. خوب است بعد ازاين (گفتگو) مرا به حال خودم راحت بگذاريد وبرويد سراغ ديگران! من درست نمی دانم چه را بگويم وچه چيزرا نگويم. می‌ترسم بعد بيايند بگويند چرا اين حرف‌ها را گفتی! حالا يك چيزی بوده وگذشته.

 

كشورهای ديگروشخصيت‌ها ومعاريف وبزرگان ازهرقسم وهرصنف به ايران می‌آمدند ومن آنها را می‌ديدم ) حالا يا درضيافت‌ها بود يا درمراسم معرفی و امثالهم( درآنها دقت می‌كردم، می‌ديدم نه تنها برتری نسبت به رجال ما ندارند، بلكه گاها ضعيف ترهم بودند. علی الخصوص آنهائی كه از اروپا غربی وآمريكا می‌آمدند خيلی دربرابرپول وهدايا وزنها ومظاهرمادی وزندگی دنيوی ضعيف بودند. اين آقايان راكفلرها كه ازقديم الايام با محمدرضا رفاقت وهمكاری ودرامور بازرگانی وتجارت مشاركت داشتند يك نمونه ازحرص مال اندوزی بشريت هستند. با آن همه ثروت كه فقط يك آسمانخراش كوچك آنها درمنهاتان نيويورك صد وخرده‌ای طبقه دارد! وقتی آمدند به ايران می‌رفتند بازار و عدل عدل گليم وفرش وزيلو وامثالهم می‌خريدند كه ببرند درآمريكا بفروشند و استفاده ببرند!

همين آقای ژيسكاردستن رئيس جمهور فرانسه ازموقعی كه وزير دارايی بود پايش به ايران بازشد ومتصل به بهانه‌های مختلف به ايران می‌آمد تا ازدربار قاليچه هديه بگيرد!

محمد رضا به همه اين خارجی‌ها قالی و قاليچه واسباب خرده ريزمی داد. به زن‌هايشان النگو وگردنبند می‌داد ومی گفت فرهنگ غربی براساس ماديات است. برای يك نفرغربی هيچ چيزمعنی ندارد الا پول!

ما فكرمی كنيم رجال ما مال اندوزومادی بودند وبس! خير. اين فقط مختص به ما نيست.

 

علی امينی- يك مخبرروزنامه ازعلی امينی وقتی می‌خواست به ايران برگردد پرسيده بود هدف شما ازبازگشت به ايران چيست؟ وعلی امينی كه قبلا سفيرايران درآمريكا بود و به ايران دعوت شده بود تا دركابينه عضو شود گفته بود من هدفی را برای خودم ندارم الا خدمت به مردم ايران!

اين حرف مرا به خنده انداخت. چون خانواده امينی از جمله مادرش خانم فخرالدوله ازملاكين بزرگ بودند كه خيلی به رعيت‌های خود ظلم می‌كردند. همين خانم فخرالدوله آن موقع كه تهران كوچك بود نصف تاكسی‌های تهران را درتملك خودش داشت.

سالها اين جمله علی امينی يادم بود تا يك روزكه نخست وزيرشد و برای دست بوسی آمده بود به اوگفتم اگر راست می‌گويی وهدفت خدمت به مردم است اول كاری كه می‌كنی برو وزمين‌هايت را بين رعيت‌ها تقسيم كن.

گفت:عليا حضرت پهلوی ) مرا اكثررجال به اين عنوان خطاب می‌كردند(  می‌دانند كه سياستمداران خيلی حرف می‌زنند و خيلی كم عمل می‌كنند!

پس ازمن قبول كنيد كه اصولا نوع انسان اخلاقا و فطرتا، يا به قول فرنگی‌ها بطورژنی )ژنتيك( قبل ازهرچيزبه منافع شخصی خود و خانواده اش فكر می‌كند و هركس غيراين بگويد دروغ گفته است. شما چند تا شازده را سراغ داريد كه اموال خانوادگی خود را بين مستمندان تقسيم كرده باشند؟! رضا (شاه( هميشه می‌خنديد ومی گفت: هركه ازپول بگذرد خندان بود!  گاهی هم می‌گفت: پول است نه جون است كه راحت بتوان داد!

اينهمه جنگ‌های عالم هم كه ازدوران باستان تا به امروزروی داده است همه به خاطرمال اندوزی وقدرت طلبی و افزايش قدرت و حب جاه و مال و منال بوده است.

يك پزشك صاحب نامی درتهران بود به نام دكترعدل كه خيلی هم ثروت داشت. رفته بودند يك مقداراندكی ازاو ماليات بگيرند نامه داده به محمدرضا و تقاضا كرده بود او را ازماليات معاف كنند! حالا چقدرماليات خواسته بودند؟ مثلا سالی دويست هزارتومان درآمد از ناحيه مطب وبيمارستان داشت. گفته بودند دوهزارتومان ماليات بده! اگربدانيد چه نامه رقت انگيزی نوشته بود و چه عجزولابه‌ای كرده بود!

گاهی اوقات جشن و مراسم ميهمانی وسوروساتی برقرارمی شد و مثلا شب نشينی بود يا ميهمانی شام بود به خاطرسالروزتولد وليعهد و يا ميهمانی شام بود به خاطر ورود فلان پادشاه خارجی.

خوب شما می‌دانيد كه دراين ميهمانی‌ها رجال طرازاول دعوت داشتند. نخست وزير، وزراء، وكلا، وامرای درجه اول ارتش و صاحبان ثروت مثل حبيب آقای ثابت ويا علی آقای رضايی وامثالهم. قاشق وچنگال وكارد و وسائل روی ميز يا طلا و مطلا بودند يا نقره اصل! حالا من اگربگويم كه درهرميهمانی، ازاين قبيل اغلب وسايل روی ميزمفقود می‌شد چه می‌گوئيد؟! اين رجال كه از مال دنيا غنی و‌بی‌نياز و از افراد طبقه اول مملكت بودند موقع شام قاشق و كارد وچنگال را می‌دزديدند! يك دفعه مچ يك سپهبد ارتش را موقع گذاشتن قاشق وچنگال درجيبش گرفته بودند و او گفته بود به خاطريادگاری جشن امشب تصميم به اين كارگرفته است!

وقتی ملاحظه شد ميهمانان دستشان كج است دربار دستور داد درميهمانی‌ها هركدام ازميهمانان كه مايل هستند يادگاری داشته باشند از وسائل روی ميز هر چه مايل هستند بردارند!

خوب شما می‌دانيد كه قبل ازآنكه سازمان امنيت ) ساواك( درست شود، ارتش اززمان رضا ) شاه ( دستگاه اطلاعاتی نام داشت.

اين دستگاه اطلاعاتی مرتبا" خبرمی آورد كه فلان سپهبد يا فلان فرمانده لشكرجيره سربازها را دزدی می‌كند!

به يك آقای تيمسار خانه می‌دادند. اتومبيل آمريكائی می‌دادند، حقوق بالا می‌دادند، مسافرت خارجی می‌فرستادند و تازه می‌رفت از جيره سربازها هم دزدی می‌كرد!

رضا ) شاه( هم با آن يد وبيضا نتوانست جلوی اين دزدها را بگيرد تا چه برسد به محمدرضا. دريك كلمه بگويم همه دزد بودند فقط شدت وضعف داشت!

من يك خانه درداخل شهرداشتم كه گاهی اوقات برای دوربودن ازتشريفات كاخ و برای دوربودن ازمحيط درباربه آنجا می‌رفتم و با دوستانم مثل آدمهای معمولی نشست و برخاست می‌كردم.

يكدفعه اين خانه را دزد زد ومقداری ازاموال گرانبها را برد. آن موقع سرهنگ بهزادی رئيس آگاهی بود.

مدتها ازاين قضيه گذشت وعليرغم فشارما دزد پيدا نشد كه نشد. يك شب در يك ميهمانی يك خانم جوان خوش برورويی را ديدم كه گردنبند به سرقت رفته مرا به گردن داشت!

او را صدا كردم و درمورد گردنبند پرسيدم. معلوم شد ازمعشوق خودش سرهنگ بهزادی  هديه گرفته است!

آن شب چيزی نگفتم و اجازه ندادم مجلس سرد شود. فردا صبح قضيه را پيگيری كردم ومعلوم شد رئيس آگاهی چند دزد را گرفته ودزدها برای استخلاص خود رشوه‌های كلانی ازجمله گردنبند مرا  كه ازملك سعودی هديه گرفته بودم  به رئيس آگاهی داده اند ورئيس آگاهی هم بدون آنكه متوجه شود اين گردنبند همان گردنبند من است آن را به معشوقه خود هديه داده بود!

همين امرباعث شد كه رئيس آگاهی را درازكنيم! البته چه فايده؟ يك دزد می‌رفت ويك دزد ديگرمی آمد.

 

هويدا يك آدم بخصوصی بود. به آدم كه دست می‌داد دستش مثل پنبه نرم بود! اصلا" حالت مردانگی دراونبود. البته می‌گفتند او خنثی است! من شخصا ازاين حالت اوچيزی دستگيرم نشد؛ ولی درجلسات ميهمانی و جشن‌ها كه گاهی به اوبرخورد می‌كردم می‌ديدم طرف خانم‌ها نمی رود و بلكه با پيشخدمت‌ها و مردان گردن كلفت گرم می‌گيرد.

زن هم كه گرفت دوسه ماه دوام نياورد و ليلی امامی كه ازقضا دخترخوبی هم بود به خاطر همين مزاج سرد هويدا ازاو طلاق گرفت. البته هويدا آدم خوشمزه‌ای بود وما سربه سراو می‌گذاشتيم و او هم ما را می‌خنداند وبه سر وجد می‌آورد، اما بدرد رياست دولت نمی خورد ومحمد رضا مجبورا او را نخست وزيرمملكت كرد!

موقعی كه نخست وزيرشد يك كارهائی ازاو سرمی زد كه ازنخست وزيران سابق سرنزده بود و به همين سبب شايع شد كه او بهايی است.

البته ما می‌دانستيم كه پدرش بهايی بوده است اما اينكه می‌گفتند هويدا بهايی است بيشتربا هدف ضربه زدن به او بود. چون دريك مملكت كه مردم آن دين اسلام دارند نمی شود نخست وزيربهايی باشد!

من چون ازنزديك روی هويدا مطالعه داشتم بايد بگويم كه هويدا حتی بهايی هم نبود وبه هيچ مسلك و دين وابستگی نداشت وخودش می‌گفت در سياست بهترين مسلك‌ها اين است كه آدم به هيچ مسلكی پايبند نباشد.

درجوانی خيلی كارها كرده بود وحتی رفته بود عضو حزب كمونيست لهستان شده بود.

يك روزدراين مورد ازاو سئوال كردم و جواب داد آن موقع دربين جوان‌ها عضو حزب‌های نامدارشدن يك نوع مد بود. خيلی ازدانشجويان ايرانی مقيم خارج ازكشورمی رفتند عضو احزاب اروپا می‌شدند وبرايشان هم نوع حزب مهم نبود، فقط اينكه يك كارت عضويت درجيب داشته باشند و پز آن را بدهند برايشان كافی بود!

محمدرضا كه به زمين وزمان مشكوك بود می‌گفت اين آدم ازهمان جوانی كه دراروپا بوده به استخدام سازمان‌های جاسوسی درآمده وعضويتش در حزب كمونيست لهستان هم يك نوع ماموريت بوده وبس!

البته هويدا خيلی مورد حمايت دولت‌های آمريكا، انگلستان و فرانسه بود و علی الخصوص دربين اسرائيلی‌ها فوق العاده محبوبيت داشت.

درواقع بايد بگويم كه يك قهرمان برای يهودی‌های فلسطين بود. چون در موقع جنگ ازلهستان كه خيلی يهودی داشت تعداد زيادی يهودی را به فلسطين قاچاق كرده بود. خودش يك ماجراهايی را تعريف می‌كرد كه از صد تا فيلم سينما هيجان آورتربود.

محمدرضا می‌گفت اوعضو يك سازمان قوی مربوط به يهودی‌ها بوده است. من اسم اين سازمان را نمی دانم اما همين سازمان بود كه مملكت اسرائيل را درست كرد.(صهيونيسم)

آن ايام درايران آدم‌های درس خواند وزبان دان زياد نداشتيم. هويدا هم به زبان عربی مسلط بود وهم به زبان‌های فرانسه و انگليس و آلمانی. درواقع هويدا يك هديه با ارزش برای وزارت امورخارجه ايران محسوب می‌شد.

حسنعلی منصور- پسرارشد منصورالسلطنه بود و همه می‌دانند كه علی منصور)منصورالسلطنه(  به واسطه آنكه درمواقع بحرانی چند باربه خانواده ما خدمات ارزنده‌ای ارائه كرده بود، مورد توجه رضا ) شاه( و محمدرضا ) شاه( قرارداشت و ازهمين روی پسراو را هم خيلی دوست داشتيم.

حسنعلی منصوردرآمريكا بزرگ شده و درس خوانده و يك نمونه ازايرانی آمريكائی شده بود. چطوربگويم. ايرانی آمريكائی شده يا آمريكائی ايرانی الاصل. يه همچی چيز!

وقتی هم رئيس دولت شد می‌خواست ادای آمريكائی‌ها را دربياورد و در ايران به سبك آمريكا حزب راه بيندازد و همان كارهای زمان علی امينی را به نوعی ديگرتكراركند كه اجل امانش نداد. يادتان هست كه كانون مترقی درست كرد. همان كه بعدا" شد حزب ايران نوين.

هويدا هم همين اداها را داشت ومی گفت به سبك آمريكا بايد دو تا حزب داشته باشيم كه با هم رقابت كنند و درانتخابات عدد حكومت كند وهركس از حزب رای بيشتری داشت كابينه تشكيل بدهد و ازاينجورحرف‌ها كه درايران كاربردی نداشت. من حالا روی هويدا چندان اصرارندارم اما حسنعلی منصور با يك سری برنامه‌ها وطرح‌هايی كه آمريكايی‌ها دستش داده بودند آمده بود تا شاه ايران را مثل پادشاه انگلستان‌بی‌قدرت و تشريفاتی كند.(منصور را فدائيان اسلام ترور كردند و جلوی تشريفاتی شدن شاه و كاهش نفوذ انگلستان و تقويت نفوذ امريكا را گرفتند.)

خيلی ازوقايع زندگی وحوادث ايام وحتی ماجراهای عجيب وغريب تاريخ از روی حادثه و به موجب يك واقعه تصادفی بوده وهست. هويدا هم به سادگی آمد نشست روی صندلی قوام السلطنه‌ها ومصدق السلطنه‌ها. تاريخ ايران صدراعظم‌هائی داشته مانند اميركبير، مانند احمد قوام، مانند مصدق.

اول ايراد من به هويدا اين بود كه خيلی جلف تشريف داشت. مرد بايد مردانگی داشته باشد. علی الخصوص وقتی نخست وزيرمملكت است نبايد پيراهن قرمزگلداربپوشد و حركات سخيف بكند. گاهی به محمدرضا می‌گفتم به اين مرتيكه هويدا بگو ادای جوان‌های پانزده شانزده ساله را درنياورد. محمدرضا می‌گفت ولش كن مادر بگذارهرطورميل دارد عمل كند.

بعضی وقت‌ها هم كه مثلا سالگرد تولد من بود وبرای عرض تبريك می‌آمد و يا عيد بود يا جشن وسوری برپا بود وملاقاتی روی می‌داد اصلا ملاحظه مقام خودش را نمی كرد و خيلی لودگی می‌نمود. من ازلودگی او می‌خنديدم و پنهان نمی كنم كه حركات و وجناتش مايه نشاط بود، اما شما می‌دانيد كه لازمه يك نخست وزيراين است كه اخلاق بزرگان را داشته باشد!  تا زمان هويدا هيچ نخست وزيری درايران نيامده بود كه بتواند رضايت محمدرضا و برادران و خواهرانش را يكجا جلب كند ومورد توجه فرح و فاميل او هم باشد. اينكه يك آدم بتواند رضايت همه را يكجا جلب كند البته ازهنرهای اوست . هويدا می‌گفت هيچ امری بدون اطلاع وصلاحديد لندن صورت نمی گيرد!

 

س: ازمرحوم دكترمصدق نام برديد. اگرممكن است درمورد ايشان قدری بيشترصحبت كنيد.

تاج الملوك:

خدمت شما عرض كنم دكترمصدق دراوايل ظهورشوهرمرحوم جزو طرفداران او درآمد ورضا هم او را دوست داشت و می‌گفت مصدق السلطنه درس خوانده ومتجدد است. گاهی اوقات هم او را صدا می‌كرد وبا هم ناهار می‌خوردند و رضا ازاوضاع واحوال فرنگ سئوالاتی ازمصدق می‌كرد. در تمام جريانات بعدی مانند جمهوری خواهی وخلع احمد شاه ورای مجلس به رضا جزو طرفداران شوهرم بود والبته الان صدها كتاب تاريخی درمملكت چاپ شده و نويسندگان اززمان كودتای حوت 1299 تا به امروز را مشروحا نوشته اند.

وقتی مصدق نخست وزير شد، دوسه نفرازمعتمدين ما كه جزو نزديكان مصدق بودند اغلب شبها پيش ما می‌آمدند وگزارش اموررا می‌دادند. ما كه می‌گويم يعنی من و رضا واشرف و گاهی بعضی ازديگر برادران وخواهران محمدرضا. حسين علاء هم كه خيلی دوستان درآمريكا داشت برای ما اخبار می‌آورد و ما می‌دانستيم كه كشمكش آمريكا وانگلستان قريب الوقوع است. جنگ تمام شده بود و آلمان شكست خورده ومستملكات ومستعمرات خود را ازدست داده بود. قدرت‌های اروپائی ديگرمثل فرانسه و بلژيك هم يك دو سه مورد‌بی‌اهميت درآفريقا و نقاط پرت و دورافتاده را حفظ كرده بودند. آنچه كه ما نمی دانستيم اين بود كه نحوه رويارويی آمريكا وانگلستان در ايران چطوری خواهد بود.

يك مرتبه حرف‌های جديدی درايران شروع شد و يك دستجاتی پيدا شدند كه حرف ازدمكراسی ومليت واينجور چيزها می‌زدند. قوام السلطنه كه به سياست انگليسی‌ها نزديك بود وحسين علاء كه به سياست آمريكايی‌ها نزديك بود هردو پيش من آمدند و ما با هم صحبت زياد می‌كرديم.

ازاين صحبت‌ها معلوم شد كه آمريكا دستجاتی درست كرده و می‌خواهد عرصه را به انگليسی‌ها و سياست آنها درايران تنگ كند.

آدم‌هايی هم كه جزو پيش قراولان اين دستجات بودند مثل الهيارصالح و امثالهم همه سابقه كاروزندگی درآمريكا داشتند وقوام السلطنه آنها را متهم می‌كرد كه درموقع اقامت درآمريكا جذب آمريكايی‌ها شده اند.

آدم‌های ديگری هم بودند كه حالا اسم همه آنها يادم نيست. گاهی اوقات محمد رضا اينها را می‌خواست ومن هم بودم وگاها" اشرف هم بود وبعضی از نزديكان هم بودند ومجادله وبحث می‌كرديم.

اين آدم‌ها می‌گفتند كه دردنيا بعد ازجنگ بيطرفی معنی ندارد. تازه چه فايده‌ای ازبی طرفی برما مترتب است؟ مگرما درجنگ‌بی‌طرف نبوديم. نيروهای متفقين‌بی‌طرفی ما را ناديده گرفتند ومملكت ما را متصرف شدند.

ازاين حرف‌ها می‌زدند وبعد نتيجه می‌گرفتند كه برای ايجاد موازنه ميان دوقدرت قاهريعنی شوروی وانگلستان كه هردو كشوردرايران سابقه مداخله گرانه دارند بايد به يك نيروی سوم متوسل شد كه همانا آمريكا است!

حتی يادم هست كه الهيارصالح و يك نفرديگركه دانشگاهی بود وعلی الخصوص دكترمتين دفتری كه فاميل مصدق بود خيلی ازآمريكا تبليغ می‌كردند و برای اينكه ما را تحت تاثيرقراردهند سياست رضا ) شاه(  را مثال می‌زدند ومی گفتند اعليحضرت فقيد هم دنبال يك نيروی سوم می‌گشت تا دربرابرروسيه وانگلستان علم كند و به همين دليل بود كه به آلمان نزديك شد. البته اين حرف كاملا درست بود و رضا برای خلاص كردن ايران ازنفوذ روسيه وانگليس به آلمان نزديك شده بود. يك حقيقت تاريخی بزرگ ديگر را هم به شما بايد بگويم وآن مربوط به حزب توده است. يادتان باشد حتما" درجای خودش سئوال كنيد. بهرحال اوضاع سياسی مملكت دريك طرفه العينی دستخوش شلوغی شد وروزی چند تا حزب وگروه سياسی تاسيس می‌شد و خيلی هم روزنامه درمی آوردند.

حرف و حديث‌ها همه درمورد آزادی خواهی و مليت خواهی و آرمانخواهی و چيزهای قلمبه سلمبه ازاين قبيل بود. اما به مصداق آنكه گفته اند: مقصود توبی كعبه وبتخانه بهانه! هدف يك چيزو فقط يك چيز بود و آنهم ماده سياه و بد بوی نفت!

يك مطلب مهم ديگرهم بگويم وآن روش متفاوت آمريكا با روسيه بود. روسيه شوروی درآن موقع با تحمل كشته‌های زياد كه می‌گفتند بالغ بر27 ميليون نفوذ بوده است آلمان نازی را شكست داده پيروزشده بود خيلی به ارتش سرخ افتخارمی كرد واسم ارتش سرخ كه می‌آمد لرزه برتن ممالك ديگر می‌افتاد. آمريكا نمی خواست مثل شوروی قوا وارد ممالك ديگركند و همانطوری كه شوروی ممالك اروپائی را تا نيمه آلمان ضبط كرده بود او هم با زورارتش كشور گشائی كند. تازه اين كارهم پرخرج بود وآمريكايی‌ها با روحيه كاسبكاری كه داشتند درهمه چيزحساب سود وزيان را می‌كردند و هم باعث تلفات جانی می‌شد كه مقبول طبع آمريكائی‌های خوشگذران نبود.

ازهمه مهمتراينكه آمريكائی‌ها درحالی كه شوروی را به كشورگشايی و لشكركشی متهم می‌كردند می‌خواستند ازخودشان يك چهره بيشتردوست و مخالف لشكركشی نشان بدهند.

درمجلس فراكسيون حزب توده موضع ملی شدن نفت را دنبال می‌كرد. اگربخواهيم حقيقت را بدون هيچگونه آلودگی بيان كنيم بايد با شهامت اقراركنيم كه حزب توده اصلی، يعنی توده ای‌های بالشويك مذهب ازبيخ و بن خواستارملی شدن نفت ايران واخراج انگليسی‌ها ازايران بودند و سران آنها كه گاهی پيش محمدرضا می‌آمدند حرف‌های شيرينی می‌زدند وبرای اينكه محمدرضا را با خودشان همراه كنند می‌گفتند فراموش نكنيد كه همين انگليسی‌ها بودند كه پدرتان را با آن وضع بد ازمملكت به تبعيد فرستادند!

توده ای‌ها خيلی نفوذ دربين كارگرهای صنعت نفت داشتند وآبادان آن روز معروف شده بود به استالينگراد ايران!

من چون درجريان خيلی حوادث بوده ام حالا می‌خواهم آن مطلب را كه به شما ياد آوری كردم وگفتم حتما درمورد حزب توده ازمن بپرسيد برايتان شرح بدهم.

وقتی حزب توده ايران قوت گرفت هم ما به وحشت افتاديم وهم دوستان انگليسی وآمريكائی وحتی منطقه‌ای ما!

بادم هست كه مرحوم ملك فيصل پادشاه عراق برای محمدرضا پيغام داد كه اگرفكری برای حزب توده نكنيد برای ما هم درداخل عراق مشكل درست خواهد شد. چون اززمانی كه حزب توده درايران محبوب القلوب شده است در عراقی هم حرب اشتراكيون راه افتاده كه نسخه عربی حزب توده شما در ايران است!

اينجا بود كه انگليسی‌ها كه خيلی مارمولك هستند پولتيك خوبی انجام دادند و پنهانی يك حزب توده (تقلبی) درست كردند كه بعدها به توده‌ای نفتی معروف شد.

كاراين حزب توده بدلی اين بود كه صد پله ازحزب توده اصلی تندتر شعار بدهند و با اغفال مردم آنها را ازپشت سرحزب توده اصلی به پشت سرخودش بكشاند!

البته درحزب توده اصلی هم اشخاص خوبی بودند كه با ما همكاری داشتند و می‌آمدند به محمدرضا اعلام وفاداری می‌كردند. حتی دكترفريدون كشاورز كه آدم آبله روی زشتی بود آمد دست مرا بوسيد و گفت اگرعلياحضرت پهلوی بفرمايند من همين الساعه ازحزب توده خارج می‌شوم. ما به اشخاص حكم می‌كرديم كه داخل حزب بمانند و برای ما اخباربيآورند و منويات ما را كه همانا سعادت ملك وملت بود درداخل حزب اجرا كنند.

خيلی‌های ديگر هم بودند كه اسامی آنها را فراموش كرده ام. افرادی بودند كه مثل استوارعباس شاهنده اول توده‌ای بودند بعد رفتند ازاطرافيان قوام السلطنه شدند بعد دوباره تغييرمسلك دادند و رفتند دورو بر مصدق. مردم مرتبا دليل اين اعوجاج مسلك را می‌پرسيدند و بيچاره‌ها نمی دانستند كه اين آدم‌ها در واقع آدم ما هستند كه به  صورت نفوذی وماموردربارعمل می‌كنند!

افراد ديگرهم مثل استوارمكی و يا آن ياروكی بود؟ آها يادم آمد. مظفربقايی. يا جعفرشاهيد ووو... صدها نفربودند.

يك روز يادم هست كه سرميزشام بوديم. مصدق هم بنا به دعوت قبلی آمده بود. همراهان جمع بوديم. محمدرضا به مصدق گفت:

حضرت اشرف آمديم وهمين فردا انگليسی‌ها آبادان وخرمشهررا تخليه و اداره نفت را به دست ما سپردند. آيا ما متخصصين وكارگران وكاركنان و اهل فن به مقدارلازم داريم كه جريان صدورنفت تعطيل نشود؟!

مصدق گفت: بايد دو نكته را خاطرنشان كنم.

اول اينكه روسيه شوروی دربغل گوش ما با يك ارتش قوی بنيه ايستاده و اگر اراده كند می‌تواند درعرض چند ساعت كل مملكت ايران را به تصرف خود دربياورد.

دوم اينكه مردم ايران ازمداخلات انگليس وسابقه استعماری انگلستان در ايران فوق العاده عصبانی هستند وانگليسی‌ها را دشمن حريت واستقلال مملكتشان می‌دانند.

سوم اينكه ممكن است شوروی‌ها ازنارضايتی مردم ايران سوء استفاده كنند و همان طوری كه مملكت اروپائی را متصرف شده اند ايران را هم متصرف شوند.

الان نارضايتی دربين مردم زياد شده واگرما بخواهيم دربرابر خواسته مردم بايستيم آنها ما را كنارزده ومی روند دنبال توده ای‌ها كه شعارهای تند می‌دهند.

بنا براين ما بايد خودمان رهبری مخالفين را عهده دارشويم.

ازاينجا مصدق برای آنكه اطمينان خاطربه ما بدهد فاش ساخت كه درمسافرت خودش به واشنگتون امريكائی‌ها به او محرمانه قول داده اند درصورتی كه انگليسی‌ها ازايران بيرون بروند آنها حاضرهستند به عنوان مستخدم دولت ايران بيايند واداره نفت را عهده دارشوند ونفت ايران را به قيمت بالاتراز انگليسی‌ها خريداری كنند!

خوب حالا فهميديد پشت قضيه نفت چه بود؟

آمريكائی‌ها به دست مصدق نفت را ازانگليسی‌ها گرفتند! البته بعد ديدند پسرعموهای انگليسی آنها خشمگين هستند يك سهمی هم مجددا به آنها دادند.

اين قضيه خيلی مفصل است. اما لپ مطلب همين است كه گفتم. دعواهای مصدق با آقای كاشانی و آن ماجراهايی كه بعدا پيش آمد هم ادامه دعوای آمريكا و انگليس بود. مشت آمريكا ازآستين مصدق ومشت انگليس ازآستين رقيب مصدق بيرون آمده بود.

مصدق به ما خيلی بد كرد. حتی موقعی كه نخست وزيربود به خاطرخوش آمدن عوام ورعايا ما را ازمملكت خودمان بيرون كرد. موقعی كه من و دخترانم درخارج بوديم حقوق قانونی ومقرری ما را قطع كرد. وقتی اشرف به تهران برگشت اورا گرفت وتحت الحفظ به فرودگاه فرستاد تا دوباره به خارج برگردانند. اما عليرغم همه اين بدی‌ها كه به ما كرد من بايد يك حقيقت را بگويم وآن اينكه برعكس همه آن مطالب كه تا به حال نوشته شده است مصدق اصلا وابدا مخالف سلطنت پهلوی نبود وهيچوقت درصدد تعطيل سلطنت برنيامد. بعد از28 مرداد 1332 فضل الله زاهدی (وزيركشور دولت مصدق و عامل كودتا) او را گرفت، اما محمدرضا به دادستانی ارتش دستورداد درمورد مصدق سخت نگيرند. خودش تقاضا كرده بود به ديدن ما بيايد. آمد پيش من ومحمدرضا وازهمه ما حلاليت طلبيد و گفت با توجه به قول وقسم كه دربرابررضا  شاه ادا كرده بوده است نه تنها در صدد تعطيل سلطنت برنيامده، بلكه ازهمكاری با توده ای‌ها برای اعلام جمهوری واعلام انحلال سلطنت پهلوی خودداری كرده است. راست هم می‌گفت.

بعد ازملی اعلام شدن نفت و آن وقايعی كه پيش آمد انگليسی‌ها می‌خواستند با توسل به نيروی قهريه و پياده كردن قوا، جنوب ايران را متصرف شوند اما آمريكا آنها را ازاين كارمنع كرد.

حوادث آن هفته (از 21 تا 28 مرداد 1332) باعث شد كه توده ای‌ها كه ازقبل درارتش سازمان افسری درست كرده بودند دست به كاركودتا شوند وهدفشان ساقط كردن سلطنت پهلوی بود اما آمريكائی‌ها مصدق را ازنقشه توده ای‌ها مطلع كردند و مصدق با توده ای‌ها همكاری نكرد. ما بعد فهميديم كه توده ای‌ها حتی چند روزقبل از28 مرداد 1332 ازطريق جواسيس خود ازنقشه فضل اله زاهدی برای قلع وقمع مخالفان و بازگشت محمدرضا و ثريا از رُم مطلع شده بودند واطلاعات واخبارخود را به مصدق داده و خواسته بودند مصدق فضل‌الله زاهدی را كه درخانه مرحوم موتمن الملك درشمال تهران پنهان شده و برنامه ريزی می‌كرد به اتفاق عده‌ای از افسران وفادار به محمدرضا دستگيركند؛ اما مصدق عمدا تعلل كرده و خود را به تجاهل زده بود تا زاهدی كارخودش را انجام دهد.

درواقع مصدق فهميده بود كه لجاجت او درعناد با انگليسی‌ها باعث شده است يك عده عناصر تندرو و چپ رو و بالشويك سررشته امور را دست بگيرند. بنابراين اگرمی خواست با توده ای‌ها همكاری كند به عينه می‌ديد كه توده‌های اساس سلطنت را بهم می‌ريزند وپادشاهی ايران را تعطيلی و دراينجا هم يك مملكت شبيه شوروی درست می‌كنند تا عده‌ای پا برهنه و كارگر و زارع  بيايند حزب درست كنند و اداره مملكت را دردست بگيرند! خوب معلوم بود دراين شرايط وضع امثال مصدق هم بهم خواهد ريخت و اول ازهمه اموال واملاك اومصادره خواهد شد!

اگرهم می‌خواست خودش به عنوان نخست وزيری كه چند سال شعارمليت و حمايت ازپابرهنه‌ها ومبارزه با شركت نفت را داده بود وارد عمل شود و همه را سرجای خودشان بنشاند وجهه‌ای را كه برای خودش ساخته بود خراب می‌كرد!  پس بهترين موقعيت پيش آمده بود كه فضل الله زاهدی بيايد و متجاسرين را سركوب كند و مملكت را ازخطر بالشويكی نجات دهد. مصدق هم مظلوم نمائی كرده وجهه مردمی و ملی اش حفظ گردد! تازه ما بعدها فهميديم كه سفيركبيرآمريكا )اگراشتباه نكنم هندرسن( ازقبل مصدق را درجريان گذاشته بود كه قراراست چه بشود!

محاكمه مصدق بيشتربه خاطراين بود كه چند دستورمحمدرضا را انجام نداده بود. بعد ازمحاكمه هم به تقاضای خودش پيش ما آمد و گفت اين بهترين صورت برای بازنشستگی او ازسياست بوده است.

كاری كه مصدق كرد ملی كردن نفت نبود. شما برويد ببينيد آيا حقيقتا نفت ملی شده بود؟!

كارمصدق اين بود كه امريكايی‌ها را آورد شريك انگليسی‌ها كرد! البته اين به نفع ايران تمام شد. چون هم سهم ما ازدرآمدهای نفتی زيادترشد وهم با آمدن آمريكايی‌ها به انحصارانگليسی‌ها و قلدری و زورگويی ايشان پايان داده شد.

من شهادت می‌دهم مصدق به اساس سلطنت پهلوی وفاداربود و بارها به خود من می‌گفت كه درمجلس به انحلال سلطنت قاجاريه و انتصاب رضا) شاه( به سلطنت و تاسيس سلسله پهلوی رای داده و ديگران را هم به طرفداری از رضا )شاه( بسيح كرده است.

 

خدمت مصدق وبلكه خدمت بزرگ مصدق اين بود كه آمريكا را در امورات ايران دخيل كرد. امريكايی‌ها به عكس انگليسی‌ها كه فقط بلد بودند نفت ايران را باركنند وببرند اهل كمك بودند. آنها آمدند به ايران و اول كاری كه كردند مملكت ما را سم پاشی كردند. درايران مالاريا بيداد می‌كرد. بخصوص درنواحی گرم و مرطوب شمال و جنوب ايران مالاريا قاتل‌بی‌امان مردم ايران بود. اين آمريكائی‌ها بودند كه سم د.د. ت آوردند وكارشناس آوردند و با تحمل خرج زياد مالاريا را درايران نابود كردند.

 

پس از28 مرداد سال 1332 آمريكا كمك‌های نظامی واسلحه ومهمات و تجهيزات پيشرفته به ايران فرستاد و مستشاران آمريكائی آمدند ارتش ما را نو سازی و بازسازی ومدرن كردند. يعنی می‌خواهم بگويم اينكه گفته اند: عدو شود سبب خيراگرخدا خواهد!

بعد ازآنكه فضل اله زاهدی نخست وزيرشد وقت زيادی صرف آرام كردن مملكت گرديد. اول ازهمه حزب توده را غيرقانونی اعلام كردند وافراد آن را كه درهمه اركان مملكت نفوذ داشتند پاكسازی كردند و كنارگذاشتند. مصدق رفت احمد آباد مستوفی كه ملك خودش بود وزندگی آرامی را شروع كرد.

خيلی‌ها خيلی حرفها می‌زنند. نبايد اين حرف‌ها را قبول كرد. ما مصدق را محدود ومحصورنكرده بوديم. فرزندش واهل خانواده اش وهركس كه خودش می‌خواست آزادانه به ملاقات او می‌رفتند وهر وقت لازم بود به مريضخانه برود و يا برای امورشخصی به تهران وارد شود احمدآباد را ترك می‌كرد. مصدق بعد ازماجرای 28 مرداد 32 شخصا ترجيح داد كنج انزوا بگيرد و حاضربه ملاقات با سياسيون ورجال ومعارف ومشاهيرنبود. احمد آباد را هم خودش انتخاب كرد. شما مطمئن باشيد كه محمدرضا )شاه( هيچ برخوردی با مصدق نكرد.

بهرحال مصدق با فضل الله زاهدی ودادستان ارتش توافق كرد كه مجازات سختی برای اودرنظرگرفته نشود و درعوض او ازسياست كناره گيری كند و دوران بازنشستگی خود را دراحمد آباد شروع نمايد.

خانواده مصدق بعد ازاين وقايع محترم بودند وهيچكس معترض آنها نشد و حتی عده‌ای ازنزديكان اومثل آقای دكترمتين دفتری كه شوهرخواهرش بود به مجلس سنا رفت ومنشاء خدمات زيادی شد.

 

 

 

ليلی اميرارجمند

فوزيه مهين ارجمند

ادامه خاطرات تاج الملوك
 

 

ادامه خاطرات تاج الملوك
جدال زن‌ها
در دربار پهلوی
وقتی مردها می‌توانند چند زن و چند معشوق داشته باشند، چرا زن‌ها نتوانند؟


 

لیلی امیرارجمند زن عجیبی بود. فرح خیلی تحت تاثیر این زن بود. می‌گفت آدم‌ها اگردرخصورهم معاشقه ومغازله و زناشوئی کنند لذتش دو صد چندان می‌شود وخودش همیشه مجالس چند نفره راه می‌انداخت و گاهی که مرد کم می‌آوردند ازهمین خدمه دربارصدا می‌کردند و می‌بردند به داخل محفل خودشان!

اعتقاد زن وشوهر را خلاف عادت انسان و یک عمل خرافی و نشانه عقب ماندگی می‌دانست و می‌گفت وقتی مردها می‌توانند چند زن و چند معشوقه داشته باشند چرا ما زن‌ها نتوانیم؟!

بچه‌های من در ازدواج شانس نداشتند و چندین بار ازدواج کردند و طلاق گرفتند

اشرف یکبار زن یک شوفرمصری شد، محمد رضا اولین زنش فوزیه مصری بود، شمس زن مهرداد مین باشیان شد که درمیهمانی‌ها ویلن می‌زد. علیرضا یک زن آواره لهستانی را گرفته بود.

درپاناما فرح پول‌های محمد رضا را به حساب خودش برگرداند و دربرابر اعتراض خانواده پهلوی گفت که وقتی بچه‌ها بزرگتر شدند این پول‌ها را به آنها باز می‌گرداند.

 

  

مصاحبه کنندگان: اگراجازه بدهید امروزقدری سوالات را خصوصی تر مطرح کنیم.

ملکه مادر) تاج الملوک(: اشکال ندارد. بفرمائید هرچه دلتا می‌خواهد بپرسید. من ازروزاول گفتم که حاضرم به هرسئوالی پاسخ بدهم.

س: می‌گویند شما درزندگی خصوصی فرزندانتان دخالت داشتید وآنها به دلیل مادرسالاری که ازناحیه شما درخانواده پهلوی حاکم بود زندگی خانوادگی متزلزلی داشتند وبارها کارشان به طلاق وجدایی ازهمشرانشان کشید. آیا این موضوع حقیقت دارد؟

تاج الملوک: من مطلقا درزندگی خصوصی فرزندانم دخالت نمی کردم واین حرف‌ها شایعات پوچ وبی اساس است. عوام عادت دارند درمورد زندگی خانواده سلطنتی داستان بسازند. زن اول محمد رضا را رضا ) شاه(  برایش انتخاب کرد. رضا ازطریق آقای جم اطلاع پیدا کرد که درخانواده سلطنتی مصرچند دختر خوب وهم طراز محمدرضا وجود دارد. باید بگویم که رضا ) شاه( ترجیح می‌داد یک زن اروپائی ازخانواده‌های سلطنتی اروپا برای محمد رضا بگیرد. چند شاهزاده اروپایی هم برای این منظور درنظر گرفته شده بودند اما مشاورین رضا ازدواج ولیعهد را با یک شاهزاده خانم اروپائی به صلاح ندانستند ومی گفتند چون اروپایی‌ها مسلمان نیستند ممکن است مردم عکس العمل منفی نشان بدهند وازدواج ولیعهد با یک غیر مسلمان صورت خوشی نداشته باشد. قرعه بنام فوزیه مصری افتاد که دختر زیبائی بود.

من اگرمی خواستم درازدواج ویا طلاق فرزندانم دخالت کنم اجازه نمی دادم علیرضا برود آن دختر آواره لهستانی را بگیرد.

شمس یک بار شوهر آمریکائی کرد وطلاق گرفت. اشرف هم طلاق گرفت و زن یک شوفرمصری شد. بعد هم زن بوشهری شد.

من طلاق را برای زن وشوهر بد نمی دانم. وقتی زن وشوهرازهم بدشان بیاید ونتوانند یکدیگررا تحمل کند بهترین راه حل همین طلاق است.

- چرا شمس ازفریدون جم طلاق گرفت؟

 

-حالا می‌گویم.

فریدون یک نفرجوان ارتشی بود وآب ورنگی هم داشت. به قول آن زمان‌ها فکلی وخوش وقد وقامت بود... شمس طاقت هوس بازی‌های شوهرش را نداشت وازاو طلاق گرفت.

متاسفانه بچه‌های من درازدواج شانس نداشتند. اشرف یک موقعی رفته بود به مصر. درآنجا با یک شوفرتاکسی مصری آشنا شد واورا آورد تهران. ما هم مساعدت کردیم و به کمک مجلس شورای ملی برایش ملیت ایرانی تصویب کردیم و او را پروبال دادیم وحتی رئیس هواپیمائی مملکت شد وحسابی بار خودش را بست و تا می‌توانست چاپید ودزدید و خودش را چاق کرد! بعدش بدون اینکه اشرف را طلاق بدهد رفت مصرو دیگرنیامد.

ثریا اسفندیاری نازا بود ومحمد رضا برای خودش ولیعهد می‌خواست. مجبور شد او را طلاق بدهد و زن تازه بگیرد. فرح هم اگربچه دارنمی شد همان سر نوشت ثریا را پیدا می‌کرد.

اگرگاهی دخالت‌هایی داشتم درحد تذکر و برای حفظ آبروی خانواده بود. مثلا آن اوایل که شمس زن مهرداد مین باشیان ) پهلبد(  شده بود برای آنکه هنر شوهرش را به رخ ما وفامیل بکشد هروقت محفلی برگزار می‌شد به هر مناسبتی اصرار می‌کرد شوهرش ویلن بزند!

مهرداد تا قبل ازاین که داماد ما شود شغلش نوازندگی و ویلن بود والحق که پنجه خوبی داشت.

من به شمس گفتم مادرجان خوبیت ندارد داماد من وشوهرخواهرشاه مملکت جلوی یک عده میهمان که بعضا مست وخراب هم هستند بایستد سازبزند و حضار و مدعیون را به رقص درآورد!

به محمد رضا هم گاهی اوقات تذکرمی دادم دورو برخودش را خلوت کند و علی الخصوص فامیل فرح را زیاد تحویل نگیرد.

می گفتم این آقا کیست که اینجا پلاس است؟ می‌گفتند پسرهمه دسته دیزی فرح است!

خلاصه پای همسایه‌های 30 سال قبل وهمشاگردی‌های 20 سال قبل و پسرخاله‌ها پسرعمه‌ها وعموزاده‌ها ونوه عموها ونوه دایی‌ها وخاله خانباجی‌ها وحتی دوستان مادرش را به محیط درباربازکرده بود. دوست داشت دوروبرش را با آشنایان قدیمی پر کند.

ما یک کمی دیرمتوجه شدیم و تا به خودمان آمدیم دیدیم همه پست‌ها و مناصب مهم درباربین فامیل دیبا تقسیم شده وچون پست ومقام به همه نرسیده بود یک سری پست ومقام هم اضافه کردند!

یک وزارت دربارداشتیم که اززمان مرحوم شوهرم)  رضا شاه( امور مربوط  به دربار شاهنشاهی را اداره وسرپرستی می‌کرد. یک دفتر مخصو ص شاهنشاهی هم بود که از زمان رضا درست شده بود.

فرح آمد یک تشکیلات بزرگترازدربار درست کرد واسم آن را گذاشت دفتر مخصوص ملکه فرح.

دراین دفترهمه رقم آدمی دیده می‌شد. مثلا خانم لیلی جهان آرا) امیرارجمند( که می‌گفتند درمدرسه رازی همشاگردی فرح بوده است. این خانم نمونه یک زن‌بی‌بند وبارو آزاد از هرنوع قید وبند بود. کاخ را ملک شخصی خودش می‌دانست و گاهی اوقات ده پانزده بیست زن ازکارکنان دربارو ندیمه‌ها وخدمه ودوستانش را لخت لخت می‌کرد و دراستخرکاخ بدون هیچگونه پوششی  )لخت مادرزاد(  شنا می‌کردند.

من ازاین مطلب رنج می‌بردم وچون مایل نبودم روی فرح به من بازشود به خود او مستقیما چیزی نمی گفتم وبه محمدرضا نق می‌زدم که این کارها قباحت دارد وچه بسا که کارکنان کاخ و دربار که این مناظررا می‌بینند موقع خروج ازکاخ و در خانواده خود ودر میان دوستان وآشنایان ماوقع را تعریف کنند وبه پرستیژ خانواده ما لطمه بخورد.

اما محمدرضا هم تحت تاثیراین زن ) لیلی جهان آرا(  بود و فقط می‌گفت چشم. چشم!

هیچ کاری نمی کرد.